نویسنده :
حسین - ساعت ۱٢:۱٢ ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٤
دیشب که بارون اومد...خواستم سراغت رو بگیرم
اما خوب میدونستم این بار هم که زنگ بزنم
زیر چتر دیگری هستی...
خسته شدم.....
خسته.....
از این همه دروغ جورو واجور که میگن.....
اینقدر گوش هام دروغ شنیدن...که حتی راست ترین چیز ها هم دروغ میشنون.....
این همه دروغ واسه چیه؟؟؟واسه بدست اوردنه چیه؟؟؟؟
عشق؟؟؟
عشق هم با دروغ بدست میان؟؟؟؟
در مقابله این همه دروغ....کاری جز سکوت نمیتونم بکنم....
....فقط سکوت.....
نویسنده :
حسین - ساعت ۱۱:۳٥ ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٤

امشب باز این چشمها خیال خوابیدن ندارند
بازهم پنجره ی نگاهم رو به بن بست خیالم باز است
چگونه میتوانم این دیوار را از جلوی نگاهت ویران کنم
تا ببینی هنوزم تمام احساسم با نگاهت همساز است
قفس تنگ است دلم مثل یک کوره ی اتیش پر درد است
نگاهت میکنم از دور نمیبینی نگاه پر زاشکم را
سکوت میکنم تا تو از خاموشی نگاهم به غوغای دلم برسی
اما افسوس چشمهایت فقط کوچه ی آفتابی را میبیند
چشمهایم را بارانی میکنم اما افسوس نگاهت
با چتر بسویم می آید
خیال خوابیدن ندارم چشمهایم به امید لالایی فردا بیدار است
و خیال خوابیدن ندارد.............................
گفتی چه لذتی دارد اشک گرمه روی گونه ات را
با دستای یخ زده ام پاک کنم....
اما چه زود گونه هایم با آتش وگرمی اشک سوخت
ونگاهت دریای موج زده ی چشمهایم را ندید ندید
خیال خوابیدن ندارم..................
نویسنده :
حسین - ساعت ۱٢:۳۸ ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۳
آن لحظه که دلتنگ یارم می شوم.
خود به خود هوس باران را می کنم.
آن لحظه که اشک از چشمانم سرازیر می شود.
هوس یک کوچه تنها را می کنم.
آن لحظه است که دلم می خواهد
تنهایی در زیر باران بدون هیچ چتر و سر پناهی قدم بزنم
قدم بزنم تا خیس خیس شوم ،
خیس تر از قطره های باران…. خیس تر از آسمان و درختان
آن لحظه که خیس خیس می شوم ، دلم می خواهد باز زیر باران بمانم ،
دلم نمی خواهد باران قطع شود.
دلم می خواهد همچو آسمان که بغضش را خالی می کند ،
خالی شوم ...
از دلتنگی ها ، از این شب پر از تنهایی
تنها صدای قطره های باران را می شنوم ،
اشک می ریزم ،
و آرزوی یارم را می کنم
دلم می خواهد آسمان با اشکهایش سیل به پا کند
لحظه ای که آرام آرام می شوم
و دیگر تنهایی را احساس نمی کنم ،
چون باران در کنارم است.
باران مرا آرام می کند ،
مرا از غصه ها و دلتنگی ها رها می کند و به آرزوهایم نزدیک می کند
آن دم که باران می بارید ، بغض غریبی گلویم را گرفته بود ،
دلم می خواست همچو آسمان که صدای رعدش
پنجره های خاموش را می لرزاند فریاد بزنم ،
فریاد بزنم تا یارم هر جای دنیاست صدای مرا بشنود.
صدای کسی که خسته و دلشکسته
با چشمان خیس و دلی عاشق در زیر باران قدم می زند ،
تنهایی در کوچه های سرد و خالی…
کجایی ای یار من ؟
کجایی که جایت در کنارم خالی است.
در این شب بارانی تو را می خواهم ،
به خدا جایت خالی خالی است.
کاش صدایت همچو صدای قطره های باران در گوشم زمزمه می شد
تو بودی شبی عاشقانه با هم داشتیم
تو که نیستی منی که همان مرد تنها می باشم
قصه ای غمگین را در این شب بارانی خواهم داشت.
قصه مرد تنها در یک شب بارانی ،
شبی که احساس می کنم بیشتر از همیشه عاشقم.
آری
آن شب آموختم که
باران بهترین سر پناه من برای رفع دلتنگی هایم است....

نویسنده :
حسین - ساعت ۱٢:٤۳ ب.ظ روز سهشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢

طرح چشمان قشنگت در اتاقم نقش بسته
شعر میگویم به یادت در قفس غمگین و خسته
من چه تنها و غریبم بی تو در دریای هستی
ساحلم شو غرق گشتم بی تو در شب های مستی
خیال کردی بری میری از یادم
تو رفتی و نرفت چیزی از یادم
تو رفتی تازه عاشق تر شدم من
از اونی هم که بود بدتر شدم من
صبح تا شب این شده کارم که واسه چشات بیدارم
تو خدای عاشقایی تو تموم کس و کارم
تو به داد من رسیدی وقتی تنهاییم رو دیدی
تو نذاشتی برم از دست اگه چیزی هم هنوز هست
نازنینم امید شیرینم من به جز تو کسی نمی بینم
از اون روزی که رفتی یه روز خوش ندیدم
به جز دستای گرمت پناه وخوش ندیدم
زندگیم و به پای تو دادم اون روزا رو نمیره از یادم
نازنینم برس به فریادم
صبح تا شب این شده کارم که واسه چشات بیدارم
تو خدای عاشقایی تو تموم کس و کارم
تو به داد من رسیدی وقتی تنهاییم رو دیدی
تو نذاشتی برم از دست اگه چیزی هم هنوز هست
نویسنده :
حسین - ساعت ۱٢:٢٢ ب.ظ روز سهشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢

پرند ه خسته روزی به مقصد خواهد رسید
پرنده کوچک با تنی خسته به امید آرزوی بزرگ به پرواز درآمد
بالهایش دیگر قدرت پرواز ندارد
دلش آنچنان خسته است که خستگی راه را به یاد نمی آورد
دلش از دست روزگار می گرید
به ناچار سفر را انتخاب کرده شاید که زندگی اش را عوض کند
اما پرنده کوچک ما نمی داند هر کجا رود آسمان یکی ایست
زمین یکی ایست
روزگار نیز همان بازی را برایش رقم زده
پس چرا می رود؟
نویسنده :
حسین - ساعت ٧:٢٠ ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱
روزگار همچنان می گذرد تازیانه اش را بر اندامم هنوز احساس میکنم
سنگینی بارش شانه هایم را خرد کرده
هر ثانیه صدای شکسته شدن استخوان هایم را می شنوم
سکوت میکنم و دم نمی آورم شاید رازیست در این زندگی که من قادر به درک آن نیستم
امید هایم از پس هم یک به یک به تلی از خاکستر تبدیل می شوند
باز دل سوخته من به دنبال روزنه ایست برای امید دوباره
هر روز با این آرزو بر می خیزیم و هر شب آرزوی سوخته ام را دلم دفن می کنم
وای از آن روز می ترسم
می ترسم از آن روز که در قبرستان دلم جایی برای دفن خاکستر آرزوهایم نباشد
نمی دانم دیگر آن روز چه باید کرد ؟؟؟؟؟
نویسنده :
حسین - ساعت ۱٢:٢٤ ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۳٠
دلم برات تنگ شده اما من...
من میتونم این دوری رو تحمل کنم...
میدونی چرا؟؟
آخه... جای نگاهت رو نگاهم مونده... هنوز عطر دستات رو از دستام میتونم استشمام کنم...
رد احساست روی دلم جا مونده ... میتونم تپشهای قلبت رو بشمارم.... چشمای بیقرارت هنوزم دارن باهام حرف میزنن...
آره! خودت میدونی....میدونی که همیشه با منی....میدونی که تو، توی لحظه لحظه های من جاری هستی... آخه...تو، توی قلب منی...آره! تو قلب من... برای همینه که همیشه با منی...برای همینه که حتی یه لحظه هم ازم دور نیستی... برای همینه که میتونم دوریت رو تحمل کنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ میشه...هر وقت حس میکنم دیگه طاقت ندارم....دیگه نمیتونم تحمل کنم...دستامو میذارم رو صورتم و یه نفس عمیق میکشم....دستامو که بو میکنم مست میشم...مست از عطر ت.
صدای مهربونت رو میشنوم ...و آخر همهء اینها... به یه چیز میرسم... به عشق و به تو... آره...به تو....اونوقت دلتنگیم بر طرف میشه...اونوقت تو رو نزدیکتر از همیشه حس میکنم....اونوقت دیگه تنها نیستم
حالا من این تنهایی رو خیلی خیلی دوسش دارم.. به این تنهایی دل بستم...حالا میدونم که این تنهایی خالی نیست...پر از یاد عشقه.. پر از اشکهای گرم عاشقونه ...
نویسنده :
حسین - ساعت ۱٢:٢۳ ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٩
از بیان احساسات پاکم هراسی ندارم
می نویسم هر آنچه را که در قلبم بارور شده است
نام تو را که تکرار می کنم قلبم به یکباره می لرزد
تو نمی دانی که چقدر دوستت دارم
اما برایت می گویم تا بدانی
به وسعت آسمان آبی قلبت
و به آرامی موجهای دریای نگاهت
چرا که عشق تو سرلوحه قلبم است
و وجودت آرامش بخش روح و جانم
می دانی چه چیزی آرزوی دلم است ؟!
اینکه تمام وجودت تا همیشه از آن من گردد
و تمام هستی تا ابد فدای بودنمان با هم شود
نویسنده :
حسین - ساعت ٩:۳٠ ق.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٩
ولنتــــــــــاین ایــــــــــــرانی مبـــــــــارک
دوستــــــــ دااااااااااااررررررررمممممم
تقــــــــدیـــــــــم بــــــا عشــــــــق
نویسنده :
حسین - ساعت ٩:٢٤ ق.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٩
مـــــــــــــرد است دیگر...
گاهی تند میشود گاهی عاشقانه میگوید..
مـــــــــــــرد است دیگر..
غرورش آسمان و دلش دریاست...
تو چه میدانی ازبغض گلو گیر کرده یک مـــــــــــــرد..
تو چه میدانی که چشمانت دنیای او شده..
تو چه میدانی از هق هق شبانه او که فقط خودش خبردارد و بالشش؟...
مـــــــــــــرد را فقط مـــــــــــــرد میفهمد و مـــــــــــــرد!!!!
مـــــــــــــرد است دیگر... گاهی تند میشود گاهی عاشقانه میگوید.. مـــــــــــــرد است دیگر.. غرورش آسمان و دلش دریاست... تو چه میدانی ازبغض گلو گیر کرده یک مـــــــــــــرد.. تو چه میدانی که چشمانت دنیای او شده.. تو چه میدانی از هق هق شبانه او که فقط خودش خبردارد و بالشش؟... مـــــــــــــرد را فقط مـــــــــــــرد میفهمد و مـــــــــــــرد!!!!
نویسنده :
حسین - ساعت ۱۱:٢۳ ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٧
دور نرو
بیا کنار دلم
من غیر از این ها که مینویسم
نوازش هم بلدم!!
نویسنده :
حسین - ساعت ۱۱:۱۸ ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٧
همه میتونن اسمت رو صدا کنن، امـــا...
کم هستن کسایی کــه وقتـــی اسمت رو میگن لذَت میـــبری
و بـآ تمام ِ وجود در جواب ـشون دوست دآری بگـــی
جـآنـــَم ...
← صفحه بعد