مهتاب عشق من

می بوسمت...
نویسنده : حسین - ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٥
 
یک روز می بوسمت !
یک روز که باران می بارد،
یک روز که چترمان دو نفره شده
یک روز که همه جا حسابی خیس خیس است ،
یک روز که گونه هایت از سرما سرخ سرخ شده ،
ارامتر از هر چه تصورش کنی ،
...... اهسته می بوسمت....!!!
 

 
 
هیچــکس کامل نیست!
نویسنده : حسین - ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٥
 
هیچــکس کامل نیست!
وقتی کسی را دوست داری ، باید زیباییهایش را بیرون بکشی و تلخی هایش را صبوری کنی...

من عاشق مهتابم هستم [♥]
 
 

 
 
دلم مرگ میخواهد.........!
نویسنده : حسین - ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢۳
 

امشبم، آغوشت نیست، اما!


خیالت را به آغوش میکشم

عطر تنت را میبویم؛

نوازش صورتت را

با گونه هایم......

به هیچ نمیدهم.....

امشب اینگونه است!

فردا شب و شبهای دگر را چه کنم !!!؟

دلم می گیرد

وقتی ...

می نویسم فقط برای تو ...

ولی ...

همه می خوانند جز تو

میترسم.......!

میترسم.....

ﺁﻧﻘﺪﺭ ﭘﯿﺶ ﺍﯾﻦ ﻭ ﺁﻥ

ﺍﺯ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺎﯾﺖ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮﺩﻩ ام،ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ

ﺳﺮﺍﻏﺖ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ،ﺷﺮﻡ ﺩﺍﺭﻡ

ﺑﮕﻮﯾﻢ...............

میخواهد تنهایم بگذارد..........!

دلم مرگ میخواهد.........!

 
 
تو برو...
نویسنده : حسین - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢۳
 
مطمئن باش و برو

ضربه‌ات کاری بود

دل من سخت شکست

و چه زشت

به من و سادگی‌ام خندیدی

به من و عشقی پاک

که پر از یاد تو بود

و خیالم می‌گفت تا ابد مال تو بود

تو برو، برو تا راحتتر

تکه‌های دل خود را آرام سر هم بند زنم

 
 
" آغوش تو "
نویسنده : حسین - ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٠
 
بـی شک " آغوش تو "

هشتمین عجایب دنیاست

واردش که میشوی

زمان بی معنا میشود

هیچ بعدی ندارد

بــی آنکه حسش کنم ...

روحم تازه میشود

تــمام ثروت دنیا را به یک وجبش خواهم بخشید !!!


 
 
...ع...ا...ش...ق...م...!
نویسنده : حسین - ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٠
 
میخواهم ساده اعتراف کنم

میخواهم ســـــــاده فــــــــــریاد بزنم

دلم میخواهد ذره ذره ی وجود سرتا پا آرامشت را

در بلندای لحظه های خسته از دلتنگی ام هجی کنم

ساده میگویم

گوش کن...!!!

...ع...ا...ش...ق...م...!

نگاه کن...!!!

آنچه را که در سادگی نگاهم پیداست

نیازی به انکار نیست...!!!

 

 
 
کلبه عشق
نویسنده : حسین - ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱۸
 

                          

کلبه ای می سازم ... پشت تنهایی شب زیر این سقف سیاه که به زیبایی دل تنهای تو باشد پنجره هایش از عشق سقفش از عطر بهار رنگ دیوار اتاقش گل یاس عکس لبخند تو را می کوبم روی ایوان حیاط تا که هر صبح اقاقی ها را از تو سرشار کنم همه ی دلخوشی ام بودن توست وچراغ شب تنهایی من نور چشمان تو است کاشکی در سبد احساسم شاخه ای مریم بود عطر آن را با عشق توشه راه گل قاصدکی می کردم که به تنهایی تو سربزند توبه من نزدیکی وخودت می دانی شبنم یخ زده چشمانم در زمستان سکوت گرمی دست تو را می طلبید...!!!


 
 
پنهان کن مرا
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٧
 
مرا در نهانی ترین گوشه ی آغوشت پنهان کن

آن سوی تاریکی ، بر پهنه ی زندگی

آن جا که هوا از رویای بهار شفاف تر است و

باران سرود آفتاب را تکرار می کند

راز چشمهایت ستاره ی بختم بود که درخشید

و مهتاب را در نگاهم زمزمه کرد

لبهایت خنده را که سال ها در گلو گم شده بود را

در چهار سوی زمان دوباره فریاد کشید

و آمدنت کویر دستانم را شکوفه باران کرد

پنهان کن مرا

در آغوشی که نامش دوست داشتن است ...


 
 
بد قصه ها گذشت و بدتر اومد
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٦
 

تو که دستت به نوشتن آشناست
دلت از جنس دل خسته ی ماست
دل دریا رو نوشتی همه دنیا رو نوشتی
دل ما رو بنویس
بنویس هر چه که ما رو به سر اومد
بد قصه ها گذشت و بدتر اومد
بگو از ما که به زندگی دچاریم
لحظه ها رو میکشیم نمی شماریم
بنویس از ما که در حال فراریم
توی این زمستون بد فکر بهاریم


 
 
کاش می دانستی
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٥
 

کنه

بمـــــون .. دل من فقط به بودنـــــت خوشـــــه ..

 

کاش میدانستی 

بعداز آن دعوت زیبا به ملاقات خودت

من چه حالی بودم!

خبر دعوت دیدارت چونکه از راه رسید

پلک دل باز پرید

من سراسیمه به دل بانگ زدم

آفرین قلب صبور

زود برخیز عزیز

جامه تنگ در آر

وسراپا به سپیدی تو درآ.

وبه چشمم گفتم:

باورت می شود ای چشم به ره مانده خیس؟

که پس از این همه مدت ز تو دعوت شده است!

چشم خندید و به اشک گفت برو

بعداز این دعوت زیبا به ملاقات نگاه.

و به دستان رهایم گفتم:

کف بر هم بزنید

هر چه غم بود گذشت.

دیگر اندیشه لرزش به خود راه مده!

وقت ان است که آن دست محبت ز تو یادی بکند

 خاطرم راگفتم:

زودتر راه بیفت

هر چه باشد بلد راه تویی.

ما که یک عمر در این خانه نشستیم تو تنها رفتی

بغض در راه گلو گفت:

مرحمت کم نشود

گوییا بامن بنشسته دگر کاری نیست.

جای ماندن چو دگر نیست از این جا بروم

پنجه از مو بدرآورده به آن شانه زدم

و به لبها گفتم:

 خنده ات را بردار 

 دست در دست تبسم بگذار 

و نبینم دیگر 

که تو برچیده و خاموش به کنجی باشی

 مژده دادم به نگاهم گفتم:

نذر دیدار قبول افتادست 

 ومبارک بادت 

 وصل تو با برق نگاه

 و تپش های دلم را گفتم:

اندکی آهسته 

 آبرویم نبری 

 پایکوبی ز چه برپا کردی

نفسم را گفتم:

جان من تو دگر بند نیا 

 اشک شوقی آمد 

تاری جام دو چشمم بگرفت

و به پلکم فرمود:

 همچو دستمال حریر بنشان برق نگاه 

پای در راه شدم

 دل به عقلم می گفت:

 من نگفتم به تو آخر که سحر خواهد شد

 هی تو اندیشیدی که چه باید بکنی 

 من به تو می گفتم: او مرا خواهد خواند

 و مرا خواهد دید

 عقل به آرامی گفت:

 من چه می دانستم 

 من گمان می کردم 

 دیدنش ممکن نیست 

و نمی دانستم 

بین من با دل او صحبت صد پیوند است

 سینه فریاد 

حرف از غصه و اندیشه بس است 

 به ملاقات بیندیش و نشاط 

 آخر ای پای عزیز 

 قدمت را قربان 

 تندتر راه برو 

 طاقتم طاق شده

 چشمم برق می زد /اشک بر گونه نوازش می کرد/لب به لبخند تبسم میکرد /دست بر هم میخورد  

 مرغ قلبم با شوق سر به دیوار قفس می کوبید

 عقل شرمنده به آرامی گفت:

 راه را گم نکنید

 خاطرم خنده به لب گفت نترس 

 نگران هیچ مباش 

 سفر منزل دوست کار هر روز من است

 عقل پرسید :؟ 

 دست خالی که بد است 

 کاشکی...

 سینه خندید و بگفت:

دست خالی ز چه روی !؟ 

 این همه هدیه کجا چیزی نیست!

 چشم را گریه شوق 

قلب را عشق بزرگ 

 روح را شوق وصال 

 لب پر از ذکر حبیب 

  خاطر آکنده یاد

 


 
 
سوال ذهن ما!!!
نویسنده : حسین - ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٥
 
اگه دونفر لب پرتگاه باشن

کدومشونو نجات میدی

اونی که دوستش داری

یا اونی که دوستت داره

چرااا؟؟؟؟؟؟؟؟

 
 
حرف دل
نویسنده : حسین - ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٤
 
آسمان هم گاهی دلش میگیرد...
من که آدمم!!!
 
گذشته رو اگه به دوش بکشی کمرت خم میشه

ولی اگه بذاری زیر پات قدت بلند میشه ...
 
×××××××××××××××××××××××××××
 
شاید روزی ...
دوباره در گذر زمان به یکدیگر برسیم!
آنروز من اشتباه
گذشته را تکرار نخواهم کرد !
تو را از دست میدهم
اما غرورم را نه
 
×××××××××××××××××××××××××××
 
ارزان تر از آنچه فکرش را بکنی بودی اما برای من گران تمام شدی...!

 
 
حس غریب
نویسنده : حسین - ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٤
 
دلم می خواهد تنها توی خیالم پرواز کنم...

پرواز که نه فقط چشم هایم را ببندم و دورتر هایِ بعدترم را قشنگ تر

از آنی که قبل تر ها تصور می کردم زندگی کنم_دراز بکشم روی تختم

و سرم را وارونه از تخت بیاویزم تا وزن چیزهایی که فکرم را مشغول میکند

حس کنم

زندگی کردن با آهنگ غمگین واقعاً لذت بخش است،آن هم وارونه...

احساس خوبی به من می دهد


 
 
محبوبم سلام ...
نویسنده : حسین - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱۳
 
 

محبوبـم سلام

محبوبـم سلام ؛
دیشب دلتنگت شدم و رفتم سراغ آسمـان ،
اما هرچه گشتم اثری از مـاه نبود که نبود ،
گفتم بیایم سـراغ خودت ؛
احوال مهتابیت چطور است ؟
چه خبــر از تمام خوبی هایت و تمام بـدی های مــَن ؟
چه خبــر از تمام صبــرهایت در بـرابـر ناملایمتی هـای مــَن ؟
چقــدر نیامده انتظار خبــر دارم ...

چه کنــم ؟ دلـــم برای تمام نامهربانی هـایت لک زده ...
میدانــم خسته ی راهـی ، ببخش ؛
سفــره ی دلــم را پهـن کردم دوباره ،
باز هم مخاطب شدی ...
و به مقصد رسیدی
این بــار بدون مــَن ؛
امــا مــَن همچنان رد پـاهای تــو را دنبال می کنم ،
نــه بــرای رسیدن به تــو ، نـــه ؛
می خــواهم بــی مــَن بودن هایت را بشمــارم ...


 
 
چه بـے ثـبـاتــم بـے تـ ـ ـو !!!!
نویسنده : حسین - ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱۱
 

 

 

چــه دمــدمــے مـزاج شـده احـساســم

گـــاهـے آرام . . .

گـــاهـے بــارانـے . . .

چه بـے ثـبـاتــم بـے تـ ـ ـو !!!!

 
 
تو کدام گوشۀ زندگیم جا خوش کردی
نویسنده : حسین - ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱۱
 
تو کدام گوشۀ زندگیم جا خوش کردی

که به هر طرف میچرخم

خیالم

آیینه گردانِ تصویرت میشود.

دلگرم میشوم

به تکرارِ گرمای لبخندت

و پر میدهم هر چه غم را...

 

 
 
تو خود عشقی که همزاد منی
نویسنده : حسین - ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٩
 

عشق لالایی بارون تو شباست

نم نمه بارون پشت شیشه هاست

لحظه عزیز با تو بودنه

آخرین پناه موندن منه

تو خود عشقی که همزاد منی

تو سکوت منو فریاد منی

 - تایماز و,نادیا نادری,مینا ساکت,کتایون ,یلدا محمدی,نازلی بزرگی,همراز یکدل,فرشته خانوم,مرجان محمدی,شهرزاد       مهر      ,غزاله ,فرزانه       ,دنیا  کریمی,

 
 
ای کاش با عشق نمی آمدی
نویسنده : حسین - ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۸
 

 

ای کاش با عشق نمی آمدی
تا با دلزدگی بروی
ای کاش
دوستانه می آمدی
تا سلامی بگویی ، احوالی بپرسی
...... ... ... درددلی بکنی
چای نعناع بنوشی ، سیگاری با دود سبز بکشی
بوسه ای گرم بر گونه ام بزنی
و بروی…
حال که اینچنین سرد می روی
یادت باشد چیزی به جا نگذاری
مبادا برگردی وَ
اشکهایم را ببینی

 
 
قانون تو تنهایی من است
نویسنده : حسین - ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۸
 
قانون تو تنهایی من است و تنهایی من قانون عشق
عشق ارمغان دلدادگیست و این سرنوشت سادگیست.
چه قانون عجیبی! چه ارمغان نجیبی و چه سرنوشت تلخ و غریبی!
که هر بار ستاره های زندگیت را با دستهای خود راهی آسمان پر ستاره کنی
و خود در تنهایی و سکوت با چشمهای خیس از غرور پیوند ستاره ها را به نظاره نشینی
 
 

 
 
سکوت دل
نویسنده : حسین - ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۸
 
 
قایقی خواهم ساخت خواهم انداخت به اب دور خواهم شد از این خاک غریب
 
که در ان هیچکس نیست که در بیشه عشق قهرمانان را بیدار کند
 
قایق را از تو تهی و دل از ارزوی مروارید
 
هم چنان خواهم راند نه به ابی ها دل خواهم بست
 
نه به دریا پریانی که سر از خاک در می ارند....
 
هم چنان خواهم راند
 
هم چنان خواهم خواند  دور باید شد دور

 
 
شب دیدار ...
نویسنده : حسین - ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۸
 

 

9.jpg

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

همه اندیشه ام اندیشه فرداست

وجودم از تمنای تو سرشار است

زمان در بستر شب خواب و بیدار است

هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز

خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز

رود آنجا که می یافتند کولی های جادو گیسوی شب را

همان جا ها که شب ها در رواق کهکشان ها خود می سوزند

همان جاها که اختر ها به بام قصر ها مشعل می افروزند

همان جاها که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند

همان جا ها که پشت پرده شب دختر خورشید فردا را می آرایند

همین فردای افسون ریز رویایی

همین فردا که راه خواب من بسته است

همین فردا که روی پرده پندار من پیداست

همین فردا که ما را روز دیدار است

همین فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست

همین فردا همین فردا

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

زمان در بستر شب خواب و بیدار است

سیاهی تار می بندد

چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است

دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبریز است

به هر سو چشم من رو میکند فرداست

سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند

قناری ها سرود صبح می خوانند

من آنجا چشم در راه توام ناگاه

ترا از دور می بینم که می آیی

ترا از دور می بینم که می خندی و می آیی

نگاهم باز حیران تو خواهد ماند

سراپا چشم خواهم شد

ترا در بازوان خویش خواهم دید

سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد

تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت

برایت شعر خواهم خواند

برایم شعر خواهی خواند

تبسم های شیرین ترا با بوسه خواهم چید

و گر بختم کند یاری

در آغوش تو

ای افسوس

سیاهی تار می بندد

چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است

هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز

زمان در بستر شب خواب و بیدار است


 
 
دلت تنگِ یک نفر که باشد
نویسنده : حسین - ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٧
 
دلت تنگِ یک نفر که باشد

تمام تلاشت را هم که بکنی تا خوش بگذرد و لحظه ای فراموشش کنی
فایده ندارد ...

تو دلت تنگ است ...

دلت برای همان یک نفر تنگ است ...

تا نیاید...

تا نباشد،

هیچ چیز درست نمیشود...

553a04dd107279b0de3ea54311739a1c-300

 
 
صدای درون ...
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٧
 

12.jpg

درون تو صدایی هست که تمام روز در وجود تو زمزمه می کند

حس میکنم این درسته، می دانم این یکی غلطه ؟!

نه معلم، نه واعظ ، نه پدر و مادر و نه دوست و هیچ آدم عاقلی

نمی تواند بگوید چه چیز درست است و چه چیز غلط

تنها به صدای درونت گوش کن

( شل سیلور استاین )


 
 
شنبــــه هایی که فقـــط پیشوندشــــــان عوض می شـــــود
نویسنده : حسین - ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٦
 
بیـــهوده ورق می خورنــــــــد تقویـــــــــم هــــای ِ جهــــــــــان ؛

روزهــــای ِ من ، همه یک روزند ...

شنبــــه هایی که فقـــط پیشوندشــــــان عوض می شـــــود ...


 
 
می خـواهـمت هـنوز
نویسنده : حسین - ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٦
 
در هر غروب

در امتداد شب

من هستم و تـمامت تنهایی.

با خویشتن نشستن.

در خویشتن شکستن.

این راز سر به مهر ٬

تا کی درون سینه نـهفتن ٬

گـفتن.

یـاری کن ٬

مرا به گفتن این راز ٬ باز یاری کن.

ای روی تو به تـیره شبان آفـتاب روز

می خـواهـمت هـنوز.
 

 
 
بازم دلم گرفته
نویسنده : حسین - ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/۱٢/٥
 
 
شدم عاشق دریا ، شدم ابری تو سرما ،

شدم نم نم بارون ، واسه دلی پر از خون ،

شدم صدای برگی ، زیر دست و پا خش خش نرمی ،
...
شدم آتیش خاموش ، واسه نگاهی از دور ،

شدم نگاه گرمی ، اما جسمی سرد و بی روح ،

بازم دلم گرفته ، خیلی وقته حرفی نگفته ،

آری....

شدم قطره ی اشکی ، کنار موج دریا ،

اما دلم نمی خواد ، دیده نشم با چشمات
 
 

 
 
دیشب
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٤
 
دیشب که بارون اومد...خواستم سراغت رو بگیرم

اما خوب میدونستم این بار هم که زنگ بزنم

زیر چتر دیگری هستی...
 
06846d38864cd8d92518f26b540eec58-300
خسته شدم.....

خسته.....

از این همه دروغ جورو واجور که میگن.....

اینقدر گوش هام دروغ شنیدن...که حتی راست ترین چیز ها هم دروغ میشنون.....

این همه دروغ واسه چیه؟؟؟واسه بدست اوردنه چیه؟؟؟؟

عشق؟؟؟

عشق هم با دروغ بدست میان؟؟؟؟

در مقابله این همه دروغ....کاری جز سکوت نمیتونم بکنم....

....فقط سکوت.....
376169b14b8c2c064dd77696e6508693-300

 
 
خیال خوابیدن ندارم ..............
نویسنده : حسین - ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٤
 

 

 

     امشب باز این چشمها خیال خوابیدن ندارند

 

                                          بازهم پنجره ی نگاهم رو به بن بست خیالم باز است

 

                                          چگونه میتوانم این دیوار را از جلوی نگاهت ویران کنم

 

                                          تا ببینی هنوزم تمام احساسم با نگاهت همساز است

 

                                          قفس تنگ است دلم مثل یک کوره ی اتیش پر درد است

 

                                          نگاهت میکنم از دور نمیبینی نگاه پر زاشکم را

 

                                          سکوت میکنم تا تو از خاموشی نگاهم به غوغای دلم برسی

 

                                          اما افسوس چشمهایت فقط کوچه ی آفتابی را میبیند

 

                                          چشمهایم را بارانی میکنم اما افسوس نگاهت

 

                                          با چتر  بسویم می آید

 

                                         خیال خوابیدن ندارم چشمهایم به امید لالایی فردا بیدار است

 

                                         و خیال خوابیدن ندارد.............................

 

                                        گفتی چه لذتی دارد اشک گرمه روی گونه ات را

 

                                        با دستای یخ زده ام پاک کنم....

 

                                        اما چه زود گونه هایم با آتش وگرمی اشک سوخت

 

                                        ونگاهت دریای موج زده ی چشمهایم را ندید   ندید                    

 

                                         خیال خوابیدن ندارم..................

 


 
 
وقتی دلتنگ یار می شوم....
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۳
 

 

 

آن لحظه که دلتنگ یارم می شوم.

خود به خود هوس باران را می کنم.

آن لحظه که اشک از چشمانم سرازیر می شود.

هوس یک کوچه تنها را می کنم.

آن لحظه است که دلم می خواهد

تنهایی در زیر باران بدون هیچ چتر و سر پناهی قدم بزنم

قدم بزنم تا خیس خیس شوم ،

 خیس تر از قطره های باران…. خیس تر از آسمان و درختان

آن لحظه که خیس خیس می شوم ، دلم می خواهد باز زیر باران بمانم ،

دلم نمی خواهد باران قطع شود.

دلم می خواهد همچو آسمان که بغضش را خالی می کند ،

 خالی شوم ...

از دلتنگی ها ، از این شب پر از تنهایی

تنها صدای قطره های باران را می شنوم ،

 اشک می ریزم ،

 و آرزوی یارم را می کنم

دلم می خواهد آسمان با اشکهایش سیل به پا کند

لحظه ای که آرام آرام می شوم

و دیگر تنهایی را احساس نمی کنم ،

 چون باران در کنارم است.

باران مرا آرام می کند ، 

 مرا از غصه ها و دلتنگی ها رها می کند و به آرزوهایم نزدیک می کند

آن دم که باران می بارید ، بغض غریبی گلویم را گرفته بود ،

دلم می خواست همچو آسمان که صدای رعدش

 پنجره های خاموش را می لرزاند فریاد بزنم ،

فریاد بزنم تا یارم هر جای دنیاست صدای مرا بشنود.

صدای کسی که خسته و دلشکسته

با چشمان خیس و دلی عاشق در زیر باران قدم می زند ،

تنهایی در کوچه های سرد و خالی…

کجایی ای یار من ؟

کجایی که جایت در کنارم خالی است.

در این شب بارانی تو را می خواهم ،

به خدا جایت خالی خالی است.

 کاش صدایت همچو صدای قطره های باران در گوشم زمزمه می شد

تو بودی شبی عاشقانه با هم داشتیم

تو که نیستی منی که همان مرد تنها می باشم

قصه ای غمگین را در این شب بارانی خواهم داشت.

قصه مرد تنها در یک  شب بارانی ،

شبی که احساس می کنم بیشتر از همیشه عاشقم.

آری

 آن شب آموختم که

 باران بهترین سر پناه من برای رفع دلتنگی هایم است....

 

 

 

 

 
 
طرح چشمان قشنگت در اتاقم نقش بسته ...
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢
 

طرح چشمان قشنگت در اتاقم نقش بسته

طرح چشمان قشنگت در اتاقم نقش بسته
شعر میگویم به یادت در قفس غمگین و خسته
من چه تنها و غریبم بی تو در دریای هستی
ساحلم شو غرق گشتم بی تو در شب های مستی

خیال کردی بری میری از یادم
تو رفتی و نرفت چیزی از یادم
تو رفتی تازه عاشق تر شدم من
از اونی هم که بود بدتر شدم من



صبح تا شب این شده کارم که واسه چشات بیدارم
تو خدای عاشقایی تو تموم کس و کارم
تو به داد من رسیدی وقتی تنهاییم رو دیدی
تو نذاشتی برم از دست اگه چیزی هم هنوز هست
نازنینم امید شیرینم من به جز تو کسی نمی بینم
از اون روزی که رفتی یه روز خوش ندیدم
به جز دستای گرمت پناه وخوش ندیدم
زندگیم و به پای تو دادم اون روزا رو نمیره از یادم
نازنینم برس به فریادم
صبح تا شب این شده کارم که واسه چشات بیدارم
تو خدای عاشقایی تو تموم کس و کارم
تو به داد من رسیدی وقتی تنهاییم رو دیدی
تو نذاشتی برم از دست اگه چیزی هم هنوز هست


 
 
پرنده...
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢
 

پرند ه خسته روزی به مقصد خواهد رسید

پرنده کوچک با تنی خسته به امید آرزوی بزرگ به پرواز درآمد 

بالهایش دیگر قدرت پرواز ندارد

دلش آنچنان خسته است که خستگی راه را به یاد نمی آورد

دلش از دست روزگار می گرید

به ناچار سفر را انتخاب کرده شاید که زندگی اش را عوض کند

اما پرنده کوچک ما نمی داند هر کجا رود آسمان یکی ایست

زمین یکی ایست

روزگار نیز همان بازی را برایش رقم زده

پس چرا می رود؟

 


 
 
روزگار ...
نویسنده : حسین - ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱
 

 

 

 

 

   
 

روزگار همچنان می گذرد تازیانه اش را بر اندامم هنوز احساس میکنم 

سنگینی بارش شانه هایم را خرد کرده

هر ثانیه صدای شکسته شدن استخوان هایم را می شنوم

سکوت میکنم و دم نمی آورم شاید رازیست در این زندگی که من قادر به درک آن نیستم

امید هایم از پس هم یک به یک به تلی از خاکستر تبدیل می شوند

باز دل سوخته من به دنبال روزنه ایست برای امید دوباره

هر روز با این آرزو بر می خیزیم و هر شب آرزوی سوخته ام را دلم دفن می کنم

وای از آن روز می ترسم

می ترسم از آن روز که در قبرستان دلم جایی برای دفن خاکستر آرزوهایم نباشد 

نمی دانم دیگر آن روز چه باید کرد ؟؟؟؟؟