مهتاب عشق من

چه احساس قشنگیه...
نویسنده : حسین - ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/۱۳
 

 

003c051uCCE.jpg

 

 

 

چه احساس قشنگیه .. وقتی وجود عزیزی رو کنارت حس کنی

دستاشو تو دستت بگیری

باهاش قدم بزنی

صداش رو بشنوی

بودن اش رو در کنارت لمس کنی

......

چه احساس نازنین و شیرینیه ..... روبه رو با کسی که دوسش داری بشینی

چشاش رو نگاه کنی ..

تا عمق وجودت از یه گرمای عجیب آب بشه !! 

قلبت پر تپش بشه ... انگار داره از سینه کنده می شه !! 

چه احساس عجیبیه .. 

وقتی بخوای با انگشتات صورتشو حس کنی

با موهاش بازی کنی   

خدای من .. باور کردنی نیست ...  

اونی که می خوای .. دوسش داری .... عاشقی ...

کنارت باشه ... باهات باشه .. هم راهت ... هم پات باشه ....

باور کردنی نیست ...

وجودتو حس می کنم ...

ولی پیشم نیست...!!!

خدایا این حسو ازم نگیر

 
 
برای تو می نویسم
نویسنده : حسین - ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/۱٢
 
برای تو می نویسم

برای تویی که تمام تنهاییم پراز یادتوست

برای تویی که احساسم از آنِ وجود نازنین توست

برای تویی که تمام هستی ام درعشق تو غرق شده

برای تویی که هرلحظه دوریت برایم مثل یک قرن است

برای تویی که سکوتت سخت ترین شکنجه من است

برای تویی که عشقت معنای بودنم است

برای تویی که غم هایت معنای سوختنم است

دوستت دارم خوب من


 
 
سکوت می کنم
نویسنده : حسین - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩۱/٢/۱۱
 

 

بغضها امانم را بریده اند.  

می خواهم حرف بزنم. 

 دلم آنقدرگرفته است، که می خواهم به اندازه هزارقرن گریه کنم. 

 می خواهم نباشم. 

 حس می کنم جایی ازقلبم سوراخ شده است.  

خسته ازتو نیستم .  

خسته ازهیچ کسی نیستم. 

 خسته از دوستی ها و دشمنی ها نیستم.  

خسته ازاین همه دوری هستم.

فاصله آدمها نسبت بهم آنقدرزیاد شده است، که گویی کسی، کسی را درک نمی کند. 

کسی صدای " دوستت دارم " های کسی را هم نمی شود. 

همه روابط به قدر پوسته تخم مرغی ،ظریف و ضعیف و شکننده شده است.

صداقت ،کمترخریداری دارد. 

معامله ،به زیور و زینت و ظاهراست. 

 صداقت را جوابی جز ناسزاگویی های بی رحمانه هیچ نیست. 

 جای دوست و دشمن عوض شده است. 

 خاطر کسی را که بخواهی خاطرت را پریشان وخط خطی می کند.

یا باید مثل همه باشی ، یا اگر مثل کسی نباشی ، لابد مشکلی داری. 

 یا دیوانه ات می پندارند، یا عقب افتاده. بی تمدن.

دلم گرفته است. 

 از خودم. 

 از خودم، که می ترسم مثل دیگران باشم.

تنهایی آدمها با تعدادی ازاشیا ازجنس من یا تو پرنمی شود.  

جای خالی تنهایی آدمها را کسانی پر می کنند که بفهمندشان.

ازعشق بالاتر، دوستی است. 

 و از دوستی بالاتر ، فهمیدن است. 

 به عشق کسی نیاز ندارم. 

 به دوستی کسی نیاز ندارم. 

 نیازمند کسی هستم که مرا بفهمد.  

مرا با همه بدی هایم. مرا با همه دارم ها و ندارم هایم. 

 مرا آنگونه که هستم بفهمد.

گریه ،حتی امان نمی دهد تا .....

بگذریم. حرف بسیار دارم. 

 سکوت ،  

مرا بیشتر می فهمد تا حرف. 

 سکوت می کنم.  

اینها که می نگارم ،شرح دلتنگی های من است . 

 نه شرح دلسنگی های دوستان. 

 هرگز خشم نکرده ام. 

 می خواهم مثل خودم باشم. 

 نمی خواهم کسی باشم ،که کسی یا از من خوشش بیاید، یا تعریف و تمجید مرا بکند. 

 من به تحسین کسی نیاز ندارم.  

دلم می خواهد کسی ، بودنم را، آنگونه که هستم تحقیر نکند.


 

بغضی سنگین سینه ام را می فشارد.نای گفتن را از من می گیرد.


هوای درونم دلتنگ است . 

 دلتنگ. آنچنان دلتنگم که می خوام فقط سکوت کنم. سکوت.  

سکوت. 

 سکوت.......

گاهی وقتها سکوت همه چیز است. 

 گفته ها سیاهی دفترند . 

 باید از بیرون دادن آنها پرهیز کرد.  

سکوت، سپیدی درون وحاشیه دفتراست. که نه چشم را می آزارد . 

نه خاطر کسی را مکدر می کند. 

 دوست خوب کسی است که سپید های دفتردوستی ات را بخواند ، 

 نه آنکه دائم سیاهی هایش را برایت ورق بزند.

هرچیزی اگردرجای خودش نباشد بد است. 

 چه سکوت باشد، چه حرف. 

 گاه ، حرف بد است. گاه سکوت. باید جایش را فهمید.  

و کسی که می فهمد ، هم برای روزهای همصحبتی ، همدم خوبی است.  

هم برای روزهای دلتنگی .که فرونپاشی . 

 که زیردست و پای این و آن لگد مال سوء تفاهم ها نشوی.


جایش را نمی دانم که درست انتخاب کرده ام یا نه. 

 اما همینجا سکوت می کنم. 


 
 
تو را میخواهم
نویسنده : حسین - ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۱٠
 
دلم در حلقه غمها نشسته

زبانم بسته و سازم شکسته

وجودم پر ز شعر عاشقانه ست

تو را می خواهم و اینها بهانه ست


 
 
ای کاش...
نویسنده : حسین - ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳٩۱/٢/٩
 
ای کاش همه به جایی برسیم که هر روز بگیم :

ای فردا هر چه می توانی کن ، که امروز را به تمامی زیسته ام ...!
 
 
من و تو برای به هم رسیدن چیزی کم نداریم ، به جز یه معجزه

 
 
بگو...
نویسنده : حسین - ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۱/٢/٧
 
بگو سرما ... می گم ...با تو گرمم

بگو که شب ... می گم ... مهتاب شب منی

بگو باران ... می گم ... چتراحساستم

بگو نسیم ... می گم ... توئی نسیم دلپذیر من

بگو که گل ... می گم ... تو گل سرخ دل منی

بگو که یاد ... می گم ... از یادت نمیبرم

بگو خورشید .. می گم ... از تو گرما میگیره

بگو که صبح ... می گم ... با تو روشنه

همه ی این حسها خود به خود قشنگَند و خواستنی

اما .... تمومشون... قشنگترین هستند ..

وقتی ......

که تو ..............

نزدیک منی .............


 
 
برایـتـــــــ عــاشــقــانــه می نویسم
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/٥
 
قــبـل تـر ها

وقتی هنوز تو نیامده بودی

عاشقانه های هرکس را که می خواندم

به سادگی اش می خندیدم

حالا خودم گریه می کنم

و برایـتـــــــ عــاشــقــانــه می نویسم

 

 
 
ناگفته هایم...
نویسنده : حسین - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/٥
 
ناگفته هایم زیاد است
ازمن می خواهی برایت همه را بگویم
اما…اشتیاقت همان چند دقیقه است
حرفها بوی اندوه دارد
به کلام دوم نرسیده خسته می شوی و می روی
مثل همه
و من می مانم

و...

تنهایی
نامهربانی
بی همزبانی
راستی تو حرفهایت را برای که می زنی؟

 
 

 
 
کسی نیست مرادریابد...
نویسنده : حسین - ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩۱/٢/٤
 

کسی نیست مرادریابد... چه کسی میفهمد؟ دردلم رازی هست؟ میسپارم آن را به خیال وشب وتنهایی خود به کدامین انسان؟ به کدامین مخلوق؟ توبگو هست کسی؟ تاکه مرا دریابد؟ چه طنین انگیزاست تق تق پای خیالم که به دیباچه ی فردا، به خدا میراند وچه زیباست نیازمن وناز دل بی تاب من وخاطره ای پراحساس ولی افسوس که در راه دلم گم گشته توبه من میخندی ومن ازخنده ی تو میفهمم که کسی نیست مرا دریابد ...


 
 
خوبم...
نویسنده : حسین - ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۳
 

خوبم:

چشم‌هایم را می‌بندم،

زمان را متوقف می‌کنم،

مسافت ها رو از بین می‌برم،

و تو را تا ابد در آغوش می‌گیرم.

دلم برای آغوش گرمت تنگ است




 
 
گذر لحظه ها ...
نویسنده : حسین - ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩۱/٢/٢
 

وقتی دل ارزش خودش را از دست بدهد و چشمهایت دیگر اشکی برای ریختن نداشته باشد،وقتی دیگر قدرت فریاد زدن را هم نداشته باشی،وقتی دیگر هر چه دل تنگت خواسته باشد گفته باشی،وقتی دیگر دفتر و قلم هم تنهایت گذاشته باشند،وقتی از درون تمام وجودت یخ بزند،وقتی چشم از دنیا ببندی و آرزوی مرگ بکنی،وقتی احساس کنی تنهاترین هستی،چشمهایت را ببند و از ته دل بخند که با هر لبخند روحی خاموش جان میگیرد و درخت پیر جوان میشود.

آری لحظه هاست که آدمی را هیچ و پوچ میکند.لحظه هاست که انسان را فرسوده و خسته از زندگانی میکند و لحظه هاست که عمر ما را به پایان میرساند.

بیایید از پس لحظه ها بگریزیم و به امید لحظه بعدی زندگی نکنیم.اینگونه بیندیشیم که انگار لحظه بعدی پیش روی ما نیست و از همین لحظه لذت ببریم

 

 kash.jpg


 
 
تنهایی نزدیک است!
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۱/۱/۳۱
 

 


 
 
← صفحه بعد صفحه قبل →