مهتاب عشق من

از دیوانه ای پرسیدند : چه کسی را بیشتر دوست داری ؟
نویسنده : حسین - ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩۳/٥/٢٢
 

داستانی فوق العاده زیبا از دیوانگی عشق ! | www.birdana.com

از دیوانه ای پرسیدند : چه کسی را بیشتر دوست داری ؟

دیوانه خندید و گفت : ”عشقم” را…

گفتند : عشقت کیست؟

گفت:عشقی ندارم!

خندیدند و گفتند : برای عشقت حاضری چه کارهاکنی؟

گفت : مانند عاقلان نمیشوم ، نامردی نمیکنم ، خیانت نمیکنم ، دور نمیزنم ،

وعدهسرخرمن نمیدهم ، دروغ نمیگویم و دوستش خواهم داشت ، تنهایش نمیگذارم ،

میپرستمش ، بی وفایی نمیکنم با او مهربان خواهم بود ، برایش


فداکاری خواهم کر د،ناراحت و نگرانش نمیکنم ، غمخوارش میشوم…


گفتند: ولی اگر تنهایت گذاشت ، اگر دوستت نداشت ، اگر نامردی کرد ، اگربی وفابود ،

اگر ترکت کرد چه…؟


اشک بر چشمانش حلقه زد و گفت : اگر اینگونه نبود که من “دیوانه” نمیشدم…


 
 
حس خوب
نویسنده : حسین - ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٦
 


آخـــــرین فـــــردی کـــــه ,
درســـــت قبـــــل از خـــــواب ,

در مـــــوردش فکـــــر می کنیـــــد ...

کســـــی اســـــت کـــــه ,

" قلــ♥ــب " شمـــــا بـــــه او تعلـــــق دارد .........!

 
 
نمی دانم چیستی
نویسنده : حسین - ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٢/٧/۱۳
 

 

نمی‌دانم چیستی !
 
آن‌قدر می‌دانم که

هرگاه واژگان به تو رسیدند مبهم شدند

و هرگز نتوانستند تو را به من برسانند.

چگونه می‌توانم ترجمانی از تو داشته باشم ؟

هنگامی که در وهم و خیال هم نمی‌‌گنجی.

به هر کجا که می‌رسم، رد پایی از تو باقیست...

شاید روی زمین نباشد

اما در دلم هست...

 
 
تو خود عشقی
نویسنده : حسین - ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٢/٦/٢٠
 


 

عشق لالایی بارون تو شباست

نم نم بارون پشت شیشه هاست

لحظه ی شبنم و برگ گل یاس

لحظه ی رهایی پرنده هاست

تو خود عشقی که همزاد منی

تو سکوت من و فریاد منی

تو خود عشقی که شوق موندنی

غم تلخ و گنگ شعرای منی

وقتی دنیا درد بی حرفی داره

تویی که فریاد دردای منی

تو خود عشقی که همزاد منی

تو سکوت من و فریاد منی

دستای تو خورشید و نشون می دن

چشمای بسته مو بیدار می کنن

صدای بال پرنده رو لبات

تو گوشام دوباره تکرار می کنن

زندگی وقتی که بیزاری باشه

روز و شبهاش همه تکراری باشه

شاید عشق برای بعضی عاشقا

لحظه ی بزرگ بیداری باشه

عشق لالایی بارون تو شباست

نم نم بارون پشت شیشه هاست

لحظه ی عزیز با تو بودنه

آخرین پناه موندن منه

تو خود عشقی که همزاد منی

تو سکوت من و فریاد منی


 
 
تا حالا فکر کردی عشق یعنی چی؟
نویسنده : حسین - ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٢/٥/٢٩
 


تا حالا فکر کردی عشق یعنی چی؟

عشق یعنی اینکه یکی بهت بگه

از رنگ لباست خوشش میاد و تو هم از اون

به بعد همیشه همون رنگو بپوشی !

تا حالا دلتنگ کسی شدی؟

اصلا میدونید دلتنگی چیه ؟

اونهم از بدترین نوعش؟

بزرگترین دلتنگی اینه که بدونی اون کسی که

دوسش داری هیچ وقت مال تو نمیشه .

اینکه بدونی یه روزی از کسی که دوسش داری

باید جداشی حالا چه بخوای چه نخوای .

تا حالا فکر کردی خوشبختی یعنی چی ؟

خوشبختی یعنی اینکه یکی یه گوشه دنیا باشه

که دوست داشته باشه یکی باشه که پناه

خستگی هات باشه یکی باشه که نگاهش

وجودتو گرم کنه تا حالا فکر کردی آرامش یعنی چه؟

آرامش یعنی اینکه همیشه ته دلت مطمئن باشی

که توی سینهء کسی که دوسش داری

یه خونه گرم داری تا حالا فکر کردی زندگی یعنی چی؟

زندگی یعنی اینکه همه عمرت تلاش کنی

و جون بکنی برای بدست آوردن اونچیزی

که بهش ایمان داری زندگی یعنی اینکه خودتو

دوست داشته باشی برای اینکه توی دلت عشق

اون هست تا حالا فکر کردی هدف یعنی چی ؟

هدف یعنی صبح که از خواب پا میشی بدونی اون روز

باید چیکار کنی ؛ بدونی اون روز باید از کدوم مسیر رد شی

  تا حالا فکر کردی انگیزه چیه؟

انگیزه اونه که وقتی میخوای بری سر قرار

صد بار بری جلوی آینه و لباستو چک کنی !!!

تا حالا فکر کردی که قسمت یعنی چی؟

قسمت یعنی اینکه بشینی دست روی دست بزاری

و هر طرف باد اومد تو هم بری

قسمت یعنی اینکه همه تنبلی ها و بی عرضگی ها

رو بندازی گردن روزگار

یعنی بشینی مثل بدبختها به از دست دادن محبوبت راضی بشی

به سرنوشت چی ؟ به اون فکر کردی؟

سرنوشت دیگه اونی نیست که از سرت نوشته سرنوشت

یعنی اینکه یه روز جلوی چشات رفیقت و تنها رفیقت تنهات بزاره

و بگه « این بازی روزگاره ... »

حالا به خودت فکر کن ! خودتو تا حالا معنی کردی ؟

و انسان یعنی همیشه

انتظار ... انتظار ... انتظار ....

 
 
اگر نباشی گم میشم بین یه دنیا غریبه
نویسنده : حسین - ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٢/٥/٢٤
 
 
ﺩﻭﺱ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﺒﺮﻣﺘـــــ ﯾﻪ ﺟـــﺎﯼ ﺷﻠـــﻮﻍ ,
ﺧﯿﻠـــﯽ ﺷﻠـــﻮﻍ ,
ﻭﺍﯾﺴﺘـــﻢ ﺍﻭﻥ ﻭﺳــﻂ ﻧﮕﺎﺗـــــ ﮐﻨـــﻢ!
ﺑﮕـــﻢ ﺍﯾﻨـــﺎﺭﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨـــﯽ؟
ﺑﮕـــﯽ ﺁﺭﻩ!...
 

 
 
 
ﺑﮕـــﻢ ﺗــﻮ ﻫﯿﺎﻫـــﻮﯼ ﻫــﻤﻪ ﺍﯾـــﻦ
 

 
ﺁﺩﻣـــﺎ ,
 

 
 
ﺑـــﺎﺯﻡ ﻣـــﻦ ﭼﺸﻤـــﺎﻡ ﻓﻘـــﻂ ﺩﻧﺒـــﺎﻝ
 

 
ﺗــﻮ ﻣﯿﮕـــﺮﺩﻩ ,
 

 
ﺩﻟــــﻢ ﺑـــﺮﺍﯼ ﺗـــﻮ ﺗﻨﮕــــ ﻣﯿﺸـــﻪ...
 

ﺻــــﺪﺍﻫﺎﺷـــﻮﻥﻭ ﻣـــﯽ ﺷﻨـــﻮﯼ؟
 

ﺑﮕـــﯽ ﺁﺭﻩ!
 

ﺑﮕـــﻢ ﺗــﻮ ﺍﻭﺝ ﻫﻤﯿـــﻦ ﺻﺪﺍﻫـــﺎ ﺩﻟــــﻢ
 

 
ﺩﻧـــﺒﺎﻝ ﺻــﺪﺍﯼ ﺗــﻮ ﻣﯿﮕـــﺮﺩﻩ...
 

ﺑﮕـــﻢ ﺣـــﺎﻻ ﭼﺸﻤﺎﺗــــﻮ ﺑﺒﻨـــﺪ ,
 

ﺑﮕـــﻮ ﭼـــﻪ ﺣﺴـــﯽ ﺩﺍﺭﯼ!
 

ﺑﮕـــﯽ ﺍﻧﮕـــﺎﺭ ﮔــــﻢ ﺷــﺪﻡ ﺑﯿـــﻦ ﯾــﻪ
 

 
ﻋﺎﻟﻤـــﻪ ﻏﺮﯾـــﺒﻪ ,
 

ﺑﮕـــﻢ ﺍﮔـــﻪ ﻧﺒﺎﺷـــﯽ ﮔــﻢ ﻣﯿﺸـــﻢ
 

ﺑﯿــﻦ ﯾــﻪ ﺩﻧﯿـــﺎ ﻏﺮﯾـــﺒﻪ

 

 
 
بالاخره یاد می گیری
نویسنده : حسین - ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٢/٥/٢۳
 

 

 

بالاخره یاد می گیری

از یک دوستت دارمِ ساده، برای دلت یک خیالِ رنگارنگ نبافی...

که رابطه یعنی بازی و اگر بازیگری نکنی، می بازی...

که داستان های عاشقانه، از یک جایی به بعد رنگ و بوی منطق به خود می گیرند...

که سر هر چهار راهِ تعهد، یک هوسِ شیرین چشمک می زند...

یاد می گیری

.. که خودت را دریغ کنی تا همیشه عزیز بمانی...

که آدم جماعت چه خواستن های سیری ناپذیری دارد...و چه حیله هایی برای بدست آوردن...

که باید صورت مسئله ای پر ابهام باشی، نه یک جوابِ کوتاه و ساده...

که وقتی باد می آید باید کلاهت را سفت بچسبی، نه بازوی بغل دستی ات را...

روزی می فهمی

در انتهای همه گپ زدن های دوستانه، باز هم تنهایی...

و این همان لحظه ای ست

که همه چیز را بی چون و چرا می پذیری 

با رویی گشاده

و لبخندی که دیگر خودت هم معنی اش را نمی دانی !!!


 
 
اهای اونای که چشماتون مثل فانوس دریایی میچرخه!
نویسنده : حسین - ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٢/٥/٢۱
 

 

هیـــــچوقت کســی رو پــس نــزن کــه ,
 
 
دوستــ♥ ــت داره ... مراقــــــبته ...

و نگرانــــــــــــت میشــه ...!

چـــون یــک روز بیــدار میشـــی و میبینــی ...

مـــــــــاه رو از دســــت دادی ...

وقتــی که داشــتی ســـــــتاره ها رو میشـــمردی ......!

 
 
عاشقانه ترین شعر دنیا
نویسنده : حسین - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٢/٥/٦
 



من را ببین!

نگاهم را بخوان...

می دانم!

به دلم افتاده...

من را ، از هر طرف

که بخوانی ام!

نامم بن بستیس، بر دیواری بلند

من ، سالهاست

دل بسته ام به طنابی،

که هروز لباس عشق، نم چشمانش

خیس میکند!

و بر حیات خانه ی ، حیاط زندگی اش پهن

می کند!

به فال نیک گیرم...

برایـم،

به دروغ

پایت را میکشی

وسط ، تمام بازی های کودکانه...

معـرکه میگیری

و چه کودکـانه، هربار

بیشتــر بـاور میکنـم ،

لباسهای خیست را،

من ته کوچه!

در انتظارت نشسته ام!


 
 
پاره ای از من...
نویسنده : حسین - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٢/٤/٢۳
 

پاره ای از من...

همواره در حسرت گرما...

و محروم از آن...

پاره ای از من...

همساز با سپیده ی بردمیده

و همواره اسیر سایه های رویا

پاره ای از من...

سرشار از پر پرواز...

و گم کرده سهم خود از آبی آسمان...

پاره ای از من...

من واقعی ام، با چشمان یک کودک...

همراه پرندگان مهاجر، گریزان در دوردست ها...


 
 
کمی دروغ بگو پینوکیو
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٢/٤/۱٩
 

 

دروغ های تو قابل تحمل تر بود !

به خاطر کودکی بود و شیطنت

به خاطر این بود که دنیای آدمها را تجربه نکرده بودی

که ببینی یک دروغ،چه ها میکند !

این جا دروغشان به بهای یک زندگی تمام میشود!به بهای یک دل شکستن !

اینجا دروغ ها باعث مرگ عشق و اعتماد میشود !

این جا آدم ها دروغ های شاخ دار می گویند

بعد دماغ دراز خود را جراحی پلاستیک می کنند !!!


 
 
انکه هرگز نبود، همیشه بود
نویسنده : حسین - ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٢/٤/۱٦
 
آنهایی که همیشه بودند، هرگز نبودند

او که هرگز نبود، همیشه بود

همیشه و در تمام لحظه‌ها

به او که تمام دقایق عمرم را عطر‌آگین کرد

آنچنان که

بعد از سالیان دراز

هنوز از شمیم خوش آن لحظه‌ها سرشارم

و رد پایش هنوز در خواب‌های هر شب من…

از این دوری طولانی از این کابوس بیزاریم

از این حسی که میدونی و میدونم به هم داریم

از این که هر دو میدونیم نباید فکر هم باشیم

از این که تا کجا میریم اگه یه لحظه تنها شیم

نه میتونم از این احساس رها شم تا تو تنها شی

نه اون اندازه دل دارم ببینم با کسی باشی...


 
 
میشه تمام زندگی رو در اغوش گرفت؟
نویسنده : حسین - ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٢/٤/۱٢
 

گــــــــاه می توانــــــــ تمامـــــــــ زندگیــــــ را در اغوشـــــــــ گرفتــــــــ

اگــــــــــــــــــ ــــ ــ ـــــــــــــــــر

تمامـــــــ زندگیتـــــــــــــ یکـــــــ نفــــــ ــــ ـــــــر باشـــــــــــــد..


 
 
وقتی مطمئن نیستی
نویسنده : حسین - ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٢/٤/۸
 


http://www.bziran.com/ppicads/1297106211.jpg

وقتی از دوست داشتن کسی مطمئن نیستی حق نداری دستاشو
 
 
 
بگیری که به دستات عادتش بدی ...

وقتی کسی رو سهم خودت نمیدونی حق نداری پیچ و تاب بدنش رو زیر
 
 
 
و رو کنی ...

وقتی موندنی نیستی حق نداری از آینده های خوش باهاش حرف بزنی و براش رویا بسازی...

وقتی دلت به بودنش شک داره حق نداری بهش بگی عشقم...

وقتی همیشه دنبال یه حرفی،بحثی،سندی،بهانه ای که ترکش کنی حق نداری ادعای دوست داشتن کنی...

وقتی به اعتماد کسی تکیه گاه شدی ... حق نداری زمینش بزنی ...

اگه همه این کارو کردی فارغ از جنسییت مـــــردی...

عشق،دوست داشتن... گرفتن دستی که نه گیر دیروز باشه نه توی
 
غصه فردا...تمام تلاشش بخشیدن خوشی های امروز به تو باشه و ساختن بهتر فردا...

 
 
کاش می شد سرنوشت از سر نوشت
نویسنده : حسین - ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٢/٤/٢
 

کاش می شد روی خط سرنوشت

روزهای با تو بودن را نوشت..

سرنوشت , ننوشت

گر نوشت , بد نوشت

اما باور کن نمی توان سرنوشت خویش را از سر نوشت !

باز هنگام سحر قلمی از تکه زغالی مانده از آتش شبی سرد

میلغزد بر روی تن سرد و بی روح ورق.

و باز هم ردی از سوز دل بر روی خط های یخ زده کاغذ مینویسد.

وباز قصه پر غصه تکرار  ....

روزی درختی بودم تنومند و زیبا ، قدی کشیده

و شاخ و برگ تماشایی داشتم .

عاشق شدم . . . !!!!

عاشق صدای خوش هیزم شکن . . . !!!

و تن خود را بی آلایش تقدیم بوسه های درد آور

تبر او کردم و چه راحت شکستم ، بی صدا خورد شدم ،

چه دیر فهمیدم بی رحم است دل سنگ هیزم شکن

و سخت تر تبر او که سوزاند تنم را ، حالا دیگر زنده نبودم

درخت نبودم ، در چشمان سرد او فقط هیزم بودم و بس

سرنوشتم چه بود ؟

حالا که نه درخت بودم و نه سایه ای داشتم و نه ریشه ای

نه برگی و نه مهمان ناخوانده ای که بر روی دستانم بنشیند

و برای دل کوچکش آواز بخواند و بر خود بلرزد و با آهی سرد

دوباره پر باز کند و به اوج برود

و چه ناجوانمردانه تکه های خرد شده ام در شومینه

رو به چشمانش آتش گرفت و او فقط لذت برد

من در آتش میسوختم و او . . .

و حالا زغالی بیش نیستم و خطی شدم بر

خطوط یخ زده ورق تا شاید ماندگار باشم و همه بدانند

روزی درختی بودم تنومند که عشق مرا به زغالی

تبدیل کرد سیاه و دل سوخته . . .


 
 
هیچ نگو...
نویسنده : حسین - ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳٩٢/۳/۱۱
 

یک شب سرد تو خیابون تو دستات ،‌ هــــا میکنی

خودتو مقـــــــــــــــــــــــابل دو چشم پیدا میکنی

با نگاهت حس ّ مرموزی رو القــــــــــــا میکنی

وجودت به وجد میاد اما هـــــــــــــــــاشا میکنی

عشق من ، تُو هر روز فرم به فرم به تغییر

از همه نسیــــــــــــــــم طوفان ِ تحت تاثیر

من همونم که تورو این طور ترسیـــم کردم

قلب آزردت ُ  تو آغوشم ترمیــــــــــم کردم

کسی که زخــــــم های روحتو جراحی کرد

شب و روز بی وقفه افکـــارتو طراحی کرد

قلبمو مشغول جمله هــــــــای سادت کردم

من به سختی به وجود ِ سادت عادت کردم

تو رو بی نیاز از آرزوی واهـــــــی کردم

من تو رو به دنیای واقعی راهــــــی کردم

حس خنثی ای که تــــو روح آزادت هست

همه چیزی که از من هنوز تو یادت هست

درونم حس میکنم جوشش اوهــــــــــــومی 

لحظه هــــــــــــایی که تو از دور ناآرامی

دشمن زیبایــــــــــــی از عصاره ی خودم

با فراموش کردن تو از خودم محــــو شدم

تو ازم دور شدی و من بــــــــــی تاب شدم

روز تحمل کردم شب ها بــــی خواب شدم

من کمی وقت میخوام تا ازت ســـــرد بشم

شبیه دنیـــــــــــــــــــــایی که لهم کرد بشم.

 
 
خدای سکوت شده ام
نویسنده : حسین - ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٢/۳/٥
 
این روزها دلم اصرار دارد فریاد بزند . . .

اما . . .

من جلوی دهانش را میگیرم

وقتی میدانم کسی تمایلی به شنیدن صدایش ندارد!!!!

این روزها من . . .

خدای سکوت شده ام

خفقان گرفته ام تا آرامش اهالی دنیا خط خطی نشود . . .!!!

آرزوی خیلی ها بودم اما اسیر قدر نشناسی یک نفر شدم . . .!!!!!!!!!!!!


 
 
ایکاش روزی در خانه ریا و تزویر بسته شود ...
نویسنده : حسین - ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳٩٢/٢/٢۸
 




 
 
من همانم...
نویسنده : حسین - ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٢/٢/٢۳
 

وقتی می گویم : دیگر به سراغم نیا !

فکر نکن که فراموشت کرده ام ….

یا دیگر دوستت ندارم !

نه ….

من فقط فهمیدم :

وقتی دلت با من نیست ؛

بودنت مشکلی را حل نمی کند ،

تنها دلتنگترم میکند … !

 

تو مقصری، اگر من دیگر " منِ سابق " نیستم

پـس من را به "مـن" نبودن محکوم نکن !

من همـانم .. همان پسر مهربون و صبور . پر از محبت ..

یـادت نمی آید؟

من همانـم

حتی اگر این روزها بویِ بی تفاوتی بدهم ...

 
 
عاقبت یک روز مغرب محو مشرق می شود
نویسنده : حسین - ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٢/٢/۱٥
 


عاقبت  غربی ترین  دل  نیز عاشق می شود

شرط می بندم که فردایی _ نه خیلی دیر و دور

مهربانی، حاکم کل مناطق می شود       

هم زمان سهمیه دلهای دلتنگ و صبور

هم زمین ارثیه جانهای لایق می شود

قلب هر خاکی که بشکافند نشانش عاشقی است

هر گلی که غنچه زد نامش شقایق می شود

با صداقت آسمان سهمی برابر می دهد

با عدالت خاک تقسیم خلایق می شود

عقل هم با عشق یک نوعی موافق می شود

عقل اگر گاهی هوادار جنون شد عیب نیست

گاه گاهی عشق هم همرنگ منطق می شود

صبح فردا موسم بیداری آینه هاست

فصل فردا نوبت کشف حقایق می شود

دست کم یک ذره در تاب و تب خورشید باش

لااقل یک شب بگو کی صبح صادق می شود

می رسد روزی که شرط عاشقی دلدادگی است

آن زمان هر دل فقط یک بار عاشق می شود



 
 
نمایش احساس با عکس
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٢/٢/٧
 

 

 
از دیگران بپرسید "یک شب چند روز طول میکشد؟!"

مطمئن باشید آنهایی که به شما میخندند آدمهای تنهایی نیستند !

برای خیانت ;
هزار راه هست اما هیچ کدام
به اندازه تظاهر
به دوست داشتن کثیف نیست ...

هــــــــی رفیق ...
زیادی خوبی نکن !
انسان است ،
فراموشکار است ...!
از تنهایش که در بیاید ،
تنهایت را دور میزند !
پشت می کند به تو ،
به گذشته ات ...!
حتی روزی میرسد که به تو هم میگوید :
شما !؟

به کلاغــــها بگویید :
قصه ی من
اینجا
... تمام شد ،
یکی ..
بود و نبود مرا با خود برد ... !

دوست داشتنو با دوست داشتن طرف مقابلت تضمین نکن

وقتی دو قلب برای یکدیگر بتپد،
هیچ فاصله ای دور نیست،
هیچ زمانی زیاد نیست
و هیچ عشق دیگری
نمی تواند آن دو را از هم دور کند.
محـــــــکم ترین برهـــــان عــــــشق، اعتـــــــــماد است..

کل دنیا هم بگویند دوستم دارند ...
فایده ندارد !!!
اما ...
دوستت دارم های " تو "
چه غوغایی می کند ...
روحم را تازه می کند !!!

 
 
به پایان رسیدیم اما نکردیم آغاز
نویسنده : حسین - ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٢/۱/٢۱
 

به پایان رسیدیم اما نکردیم آغاز

فرو ریخت پرها نکردیم پرواز

ببخشای ای روشن عشق بر ما ببخشای

ببخشای اگر صبح را ما به مهمانی کوچه دعوت نکردیم

ببخشای اگر روی پیراهن ما نشان عبور سحر نیست

ببخشای ما را اگر از حضور فلق روی فرق صنوبر خبر نیست

نسیمی گیاه سحرگاه را در کمندی فکنده است و تا دشت بیداریش می کشاند

و ما کمتر از آن نسیمیم

در آنسوی دیوار بیمیم

ببخشای ای روشن عشق....بر ما ببخشای

بپایان رسیدیم اما ...نکردیم آغاز

فرو ریخت پرها ....نکردیم پرواز


 
 
بــه سلامتـــــی
نویسنده : حسین - ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٢/۱/٤
 

بــه سلامتـــــی اونـــی کــه بــرای داشتنـــش لازم نیــــست ....

بــا سیــاســت بــاشـــی و نقـــــش بـــــازی کنـــــــی....

همیـــــن کــــه یــک رنـــگ بــاشــــی و خـــــودت کافیــــه...


 
 
ســــــــــــال نـــــــــــو مــبــــــــــــارک
نویسنده : حسین - ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩۱/۱٢/٢٥
 

وقتی میخندی انعکاس لبخندت می افتد در آسمان

ستاره ها را عروس میکنی

صدایت نیز همان صدای پاک بهار است که به گوش می رسد

سفر به حوالی تو چه حس خوبیست... ای خنده ی عشـــــق

*** ســــــــــــال نـــــــــــو   مــبــــــــــــارک ***


 
 
دل... دلدار .....
نویسنده : حسین - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٩
 

 

 

من دل به غم تو بسته دارم ای دوست

درد تو به جان خسته دارم ای دوست

گفتی که به دل شکستگان نزدیکم

من نیز دلی شکسته دارم ای دوست

 

 

راه تو به هر قدم که پویند خوش است

وصل تو به هر سبب که جویند خوش است

روی تو به هر دیده که بینند نکوست

نام تو به هر زبان که گویند خوش است

 

 

مجنون و پریشان تو ام دستم گیر

چون دانی کز آن تو ام دستم گیر

هر بی سر و پایی دستگیری دارد

من بی سرو سامان تو ام دستم گیر

 

 

ای دوست قبولم کن و جانم بستان

مستم کن و از هر دوجهانم بستان

با هر چه دلم قرار گیرد بی تو

آتش به من اندر زن و آنم بستان

 

 

وا فریادا ز عشق وا فریادا

کارم به یکی طرفه نگار افتادا

گر داد من شکسته دادا، دادا

ورنه من و عشق هر چه بادا بادا

 

 

عشق از ازل است و تا ابد خواهد بود

جوینده عشق بی عدد خواهد بود

فردا که قیامت آشکارا گردد

هر دل که نه عاشق است رد خواهد بود

 

ای روی تو مهر عالم آرای همه

وصل تو شب و روز تمنای همه

گر بادگران به زمنی وای به من

گر با همه کس همچو منی وای همه


 
 
ای که بی تو خودمو تک و تنها میبینم
نویسنده : حسین - ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۱/۱٢/۳
 

ای که بی تو خودمو تک و تنها میبینم

هر جا که پا میزارم تورو اونجا میبینم

یادتو هرجا که هستم با منه داره عمره منو آتیش میزنه

تو برام خورشید بودی توی این دنیای سرد

گونه های خیسمو دستای تو پاک میکرد

حالا اون دستا کجاس اون دوتا دستای خوب

چرا بیصدا شده لب قصه های خوب

من که باور ندارم اون همه خاطره مرد

عاشق آسمونا پشت یک پنجره مرد

آسمون سنگی شده خدا انگار خوابیده

انگار از اون بالاها گریه هامو ندیده

یادتو هرجا که هستم با منه داره عمره منو آتیش میزنه


 
 
میدانی چقدر دوستت دارم ؟
نویسنده : حسین - ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩۱/۱۱/٢۸
 

دوستت دارم قطرات منقوش بر پنجره ی زندگی است خالق نقش طراوت

 

دوستت دارم تحجر را به قاب تفکر فرو می برد

 

دوستت دارم بر سطح یکنواخت سیاه و سفید زندگی برجستگی امید میدهد

 

دوستت دارم میچکاند اشک شوق را از درون چشمان سیمی بی احساس

عکس های خلاقانه سیاه سفید

 

دوستت دارم حلقه ی اتصال دلهاست در کویر بی نقش خیال سرد

عکس های خلاقانه سیاه سفید

 

دوستت دارم طراوت می دوزد بر پیراهن تنهایی

عکس های خلاقانه سیاه سفید

 

دوستت دارم ناقوس پر طنین ماندن است در معبد چشم انتظاری

 

دوستت دارم کلام یکسان شدن است در سایه ی تضاد

عکس های خلاقانه سیاه سفید

 

دوستت دارم بیان شیرین عدالت است در دادگاه هستی

 

دوستت دارم داغ ترین درجه ی سوزاندن است

 

دوستت دارم اوج ذوب شدن است در نهاد قلب سرد

 

دوستت دارم کلام پیوند است برای مسیری جدا


دوستت دارم تنها رنگی است که سرخی پاییز را به عشق رنگ می آمیزد


عکس های دیدنی روز 22 آذر 1390

میدانی چقدر دوستت دارم؟


 
 
من هیچ نمی خواهم ...
نویسنده : حسین - ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩۱/۱۱/٢۳
 

من هیچ نمی خواهم ...

تنها صدایت را می خواهم تا موسیقی سکوت لحظه هایم باشد

نگاهت را می خواهم تا روشنی چشم های خسته ام باشد

وجودت را می خواهم تا گرمای قندیل آغوشم باشد

خیالت را می خواهم تا خاطره لحظه های فراموشم باشد

دست هایت را می خواهم تا نوازشگر بی کسی اشک هایم باشد

و تنها خنده هایت را می خواهم تا مرهم کهنه زخم های زندگی ام باشد

آری تنها تو را می خواهم ...


 
 
آشناهای غریب...
نویسنده : حسین - ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳٩۱/۸/٢٧
 

 - آرمیتی فرهادیان,ج ا س م ی ن ,باران راد,شانی ی,سارمن ادیب,منا آرامش,مـ ـ ـ ـ ـارشـ ـ ـ ـ ـال ج,

آشناهای غریب همیشه زیادند

آشناهایی که میایند و میروند

آشناهایی که برای ما آشنایند

ولی ما برای آنها...

نمیدانم واقعا چرا و چگونه میشود

که همه روزی

آشنای غریب میشوند

یکی هست ولی نیست

یکی نیست ولی هست

یکی میگوید هستم ولی نیست

یکی میگوید نیستم ولی هست

و در پایان همه بودنها و نبودنها

تازه متوجه میشوی

که:
یکی بود هیشکی نبود

این است دردی که درمانش را نمیدانند

و ما هم نمیدانیم

که آن یکی که هست کیست

و آن هیچکس کجاست

کاش میشد یافت

کاش میشد شکستنی نبود

کاش میشد زیر بار این همه بودن و نبودن

خرد نشد.....


 
 
می گن چرا...
نویسنده : حسین - ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩۱/٧/۱٩
 

 

می گن چرا انقدرتحت فشارش گذاشتی ؟ سکوت می کنم

می گن چرا نمی ذاری هرکاری که می خواد بکنه ؟ سکوت می کنم

می گن چرا اگر بهت توجه نکنه ازش دلخور می شی ؟ سکوت میکنم

می گن چرا وقتی می ره با یکی دیگه اشک می ریزی ؟ سکوت می کنم

می گن چرا تمام لحظه هات رو در حسرت با اون بودن خراب می کنی ؟ سکوت می کنم

می گن چرا همش به یاد خاطرات قدیمیت غصه می خوری ؟ سکوت می کنم

می گن چرا همه ی کارهاشو زیر نظرداری ؟ سکوت می کنم

می گن چرا در حسرت دیدنشی در صورتی که می دونی ناراحتت می کنه ؟ سکوت می کنم

می گن چرا از عالم بریدی چسبیدی به کسی که برات از یه نفرم نمی گذره ؟ سکوت میکنم

می گن چرا حاضر نیستی به کسی نه بگی که دلت رو همیشه می شکنه ؟ سکوت می کنم

می گن چرا واسش هر کاری می کنی در حالی که می دونی فراموش کاره ؟ سکوت می کنم

می گن چرا در برابر توهین و تمسخرش سکوت می کنی چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟

فریاد می زنم

چون دوسش داشتم........

 
 
همین که فقط هستی ... کافی نیست
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩۱/٦/٢٧
 

 

نه ...همین که هستی کافی نیست!

نمی دانی این فقط بودنهایت چقدر آزارم می دهد!

گویی که معلق در میان ِ نبودن های کابوس وارت ایستاده ام.

من تو را لبریز از خودت می خواهم…

با تمام نفس بریده گی هایت وقتی که سنگینی نام ِ مرا صدا می زنی

وقتی که هجوم ِ نگاه غریبانه ات،

قلعه ی قلب ِ سنگی ام را بی هیچ مقاومتی تسخیر می کند.

نه! همین که هستی کافی نیست!

من تو را شبیه خودت می خواهم…

شبیه لحظه هایی که دلبرانه آغاگر ِ دلواژه های شبانه ام می شوی

همین که فقط هستی ... کافی نیست


 
 
ارامش...
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩۱/٦/٢٥
 

 

 

درگیر رویای توام منو دوباره خواب کن دنیا اگه تنهام گذاشت، تو منو انتخاب کن دلت از آرزوی من، انگار بی خبر نبود حتی تو تصمیمای من،چشمات بی اثر نبود خواستم بهت چیزی نگم، تا با چشام خواهش کنم درارو بستم روت، تا احساس آرامش کنم باور نمی کنم ولی، انگار غرور من شکست اگه دلت میخواد بری، اصرار من بی فایدست هر کاری می کنه دلم، تا بغضمو پنهون کنه چی میتونه فکر تو رو، از سر من بیرون کنه یا داغ رو دلم بزار، یا که از عشقت کم نکن تمام تو سهم منه، به کم قانعم نکن


 
 
میدونی چرا میگن” دلت دریا باشه”
نویسنده : حسین - ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳٩۱/٦/۱۱
 
میدونی چرا میگن” دلت دریا باشه”
وقتی یه سنگو تودریا میندازی
فقط برای چند ثانیه اونو متلاطم میکنه
وبرای همیشه محو میشه
ولی اون سنگ تا ابد ته دل دریا موندگاره
وسعی می کنم مثل دریا باشم
فراموش کنم سنگی که به دلم زدن
با اینکه سنگینی شونو برای همیشه روی سینه ام حس می کنم


 
 
دلم به حال عشق می سوزد !
نویسنده : حسین - ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۱/٦/٢
 
“دلم به حال عشق می سوزد !”

می اندیشم زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق.
بیاندیش که اندازه عشق در زندگیت چقدر است؟
آثار عشق در کجای زندگیت است؟

دلم به حال عشق می سوزد
چرا سالهاست کسی را عاشق ندیده ام ؟
مگر نمی دانیم برای هر کاری عشق لازم است

رهگذری آرام از کنارم می گذرد و بدون احساسی می گوید : صبح بخیر
صدایش در صدای باد و باران گم می شود و به گوش قلبم نمی رسد

زمان می گذرد و در انتهای راه می فهمی چقدر حرف نگفته در دل باقی ماند

حرفهایی که می توانست راهی به سوی عشق باشد
حرفهای ناتمامی که در کوچه های بن بست زندگی اسیرند
ناگهان لحظه غربت می رسد و تو در میابی که چقدر زود دیر شده
به تکاپو می افتی ... در غربت بیابان، در کوچ شبانه پرستوها
در لحظه وصال موج و ساحل دنبال عشق می گردی.
دیر شده خیلی دیر

 
 
برای تویی که...
نویسنده : حسین - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۱/٤/۱۳
 

برای تویی که تنهایی هایم پر از یاد توست...

برای تویی که قلبم منزلگه عـــشـــق توست ...

برای تویی که احسا سم از آن وجود نازنین توست ...

برای تویی که تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...

برای تویی که چشمانم همیشه به راه تو دوخته است...

برای تویی که مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاک خود کردی...

برای تویی که هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است...

برای تویی که قلبت پـا ک است ...

برای تویی که عـشقت معنای بودنم است...

برای تویی که آرزوهایت آرزویم است...


 
 
غرور ادمیزاد
نویسنده : حسین - ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۱/٤/٦
 

آدمـیــزاد....

غـُــرورَش را خیلـی دوستـــــ دارد،

اگـر داشتــه بـاشــد،

آن را از او نگیـــریــد...

حتــّی بـه امانتـــ نبــریـــد...

ضــربــه‌ای هــم نَـزَنـیــدش،

چــه رسـَـد به شـکسـتـَـن یـا لـِـه کــردن!

آدمـــی غـُــرورَش را خیلـی زیــاد، شـایــد بیـشتـَـر از تــمـام ِ
داشـتـه‌هـایـَش، دوستـــ مـی‌دارد؛

حـالـا ببیــن اگــر خــودَش، غــرورَش را بــه خـاطــر ِ تـ ღــو، نـادیـده بگیــرد، چـه قــَدر دوستتــــ دارد!

و ایـــن را بــفـهـم …

 

حالا نمیدونم کجـــاے کـــار میــلنگـد؟؟؟

مــن زیــادے دوستتــــ دارم یـــا تــــو زیادے بــ ـی تــوجـّـهــی؟؟؟

مــن زیــادے عـــاشقـــم یـــا تــــو خیلـــــی معمــــولـــ ـی؟؟؟

تصــوراتــم اشتبـــاه استـــ یــا انتظــاراتـــم زیـــــاد؟؟؟

عــزیـــز ِ دوستـــ داشتنـــی ...

تـوجیــهـَـم کـن مــن تحـمــل ایــن همـه دوری را نــدارم...


 
 
درخواست از خدا...
نویسنده : حسین - ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۱/۳/۳٠
 
خداوندا تنها درخواست من از تو این است
روزی که به اغوش تو باز میگردم
اگر جهنم از ان من شد که میسوزم
با جان و دل چرا که حکم منی که دلت را شکستم
و بر تو پشت کردم همین است
اما
اگر بهشتت از ان من شد
هر چقدرهم زیبا انرا به من هدیه مکن
بهشت من تنها یک چیز است
در ان دنیا
باز عشقم را میخواهم
مرا در وجودش بدم تا جای نفسهایش باشم
میخواهم در وجودش بمانم
تا دوری و دلتنگی هایی که از او در دنیایت مرا ازار داد
برای همیشه مرا تسکین دهد
و بدانم از او جدایی ناپذیرم
این ان بهشتی است که من در رویاهایم دارم

 
 
اجازه هست...
نویسنده : حسین - ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۱/۳/٢۱
 

اجازه هست که عشقتو،توکوچه هادادبزنم؟

روپشت بوم خونه هااسمتوفریادبزنم؟

اجازه هست که هرنفس ترانه بارونت کنم؟

ماه وستاره روبازم فدای چشمونت کنم؟

اجازه هست که خنده هات قلبموازجابکنه؟

بهت بگم عاشقتم،دوست دارم یه عالمه

اجازه هست نگاهتو،توخاطرم قاب بکنم؟

چشمی که بدخواهمونه،به خاطرت خواب بکنم؟

اجازه فریادبزنم:توقلبمی تابه ابد؟

بدون اگه رسوابشم به خاطرت خوبه،نه بد!

اجازه هست دریاباشم،کویرروپیمونه کنم؟

توصدف دلم بشی،من تودلت خونه کنم؟

اجازه هست....؟؟

 

 

 
 
با هیچکس بجز تو نسنجیده ام تو را!!
نویسنده : حسین - ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩۱/۳/۱٧
 
من از تمام گل ها بوییده ام تو را

رویای آشنای شب و روز عمر من!

در خواب های کودکی ام دیده ام تو را

از هر نظر تو عین پسند دل منی

هم دیده، هم ندیده، پسندیده ام تو را

زیبا پرستیِ دل من بی دلیل نیست

زیرا به این دلیل پرستیده ام تو را

با آنکه جز سکوت جوابم نمی دهی

در هر سؤال از همه پرسیده ام تو را

از شعر و استعاره و تشبیه برتری

با هیچکس بجز تو نسنجیده ام تو را


 
 
دوستت دارم و تاوان آن هرچه باشد، باشد...
نویسنده : حسین - ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۱/۳/۱٦
 
 

یکبار خواب دیدن تو، به تمام عمر می ارزد

پس نگو!

نگو که رویای دور از دسترس خوش نیست

قبول ندارم!

گرچه به ظاهر جسم خسته است،

ولی دل دریایی است...

تاب و توانش بیش از اینهاست

دوستت دارم

و تاوان آن هر چه باشد،باشد

دوستت خواهم داشت، بیش از دیروز

باکی ندارم از هیچ کس و هر کس

که تو را دارم عزیز!!

 
 
بی تو ارام نیستم
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩۱/۳/۸
 
اقیانوس هم که باشم

بی تو

آرام نیستم

باور کن !!!

 
 
هــوای تو را میــخواهم در این حال دلتنــگی


امــواجــی از یاد تــو را میــــخــواهـــم


در دریای خاطره های به یادماندنی


میخوانمت تا دلم آرام بماند

 
 
من ـ بـــی تو
نویسنده : حسین - ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳٩۱/۳/٦
 
من ـ بـــی تو

فـقط یک ضمیـــر ساده و تنهاست ...

که دست و دلش به هیـــچ کاری نمی رود ...

چقدر خواب ببینم که مال من شده ای؟

و شاه بیت غزل های لال من شده ای؟

چقدر خواب ببینم که بعد آن همه بغض

جواب حسرت این چند سال من شده ای؟

چقدر حافظ یلدانشین ورق بخورد؟

...تو ناسروده ترین بیت فال من شده ای


 
 

 
 
وای چه احساس قشنگی
نویسنده : حسین - ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۱/۳/٤
 
وای چه احساس قشنگی
دست تو دست تو گذاشتن
واسه تو ترانه خوندن
در کنارت جون سپردن
وای چه احساس قشنگی
انتظارت و کشیدن
اومدنه تو از راه
نازتو با جون خریدن
وای چه احساس قشنگی
چشم من خیره به چشمات
باورم نمیشه امروز
که منم حرف رو لبهات....



 
 
دوستت دارم عشق من
نویسنده : حسین - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۳۱
 

بر بُلندای قله ی عشق و صداقت نام تورا فریاد می کنم ،

امیدوارانه نامت را می خوانم

و امیدوارم که مرور زمان ذره ای از عشقت در من نکاهد و گذر ثانیه ها

،افزاینده ی مهر و محبتم به تو باشد .

می خواستم زیباترین کلام را به یاری بگیرم ،

تا صمیمانه ترین عشق ها را تقدیمت کنم ، ذهنم یاری نکرد .

پنداشتم که ساده نوشتن چون ساده زیستن زیباست ،

پس ساده و بی تکلف می گویم : دوستت دارم

 

 

 
 
جهنم هم بهشت میشود
نویسنده : حسین - ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۱/٢/٢٤
 
میدانم گناه است

اما من عاشق این گناهم!

گناه هم آغوشی با تو...

خدایا بیخیال!!

ما میخواهیم با هم به جهنم تو بیاییم...

... که قسم به خودت

با عشق

جهنم تو هم بهشت می شود برای ما...


 
 
به خاطر تو...
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/٢٠
 

به خاطر تو خورشید را قاب می کنم و بر دیوار دلم می زنم

به خاطر تو اقیانوس ها را در فنجانی نقره گون جای می دهم

به خاطر تو کلماتم را به باغهای بهشت پیوند می زنم

به خاطر تو دستهایم را آیینه می کنم و بر طاقچه یادت می گذارم

به خاطر تو می توان از جاده های برگ پوش و آسمانهای دور دست چشم پوشید

به خاطر تو می توان شعله تلخ جهنم را

چون نهری گوارا نوشید

به خاطر تو می توان به ستاره ها محل نگذاشت

به خاطر روی زیبای تو بود

که نگاهم به روی هیچ کس خیره نماند

به خاطر دستان پر مهر و گرم تو بود

که دست هیچ کس را در هم نفشردم

به خاطر حرفهای عاشقانه تو بود

که حرفهای هیچ کس را باور نداشتم

به خاطر دل پاک تو بود

که پاکی باران را درک نکردم

به خاطر عشق بی ریای تو بود

که عشق هیچ کس را بی ریا ندانستم

به خاطر صدای دلنشین تو بود

که حتی صدای هزار نی روی دلم ننشست

عزیزم...

عشق را در تو  ، تو را در دل ، دل را در موقع تپیدن 

وتپیدن را به خاطر تو دوست دارم

من غم را در سکوت ، سکوت را در شب ، شب را در بستر

وبستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم

من بهار را به خاطر شکوفه هایش

زندگی را به خاطر زیبایی اش و زیباییش را

 به خاطر تو دوست دارم

 

love_postcard_22.jpg

 


 
 
چه احساس قشنگیه...
نویسنده : حسین - ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/۱۳
 

 

003c051uCCE.jpg

 

 

 

چه احساس قشنگیه .. وقتی وجود عزیزی رو کنارت حس کنی

دستاشو تو دستت بگیری

باهاش قدم بزنی

صداش رو بشنوی

بودن اش رو در کنارت لمس کنی

......

چه احساس نازنین و شیرینیه ..... روبه رو با کسی که دوسش داری بشینی

چشاش رو نگاه کنی ..

تا عمق وجودت از یه گرمای عجیب آب بشه !! 

قلبت پر تپش بشه ... انگار داره از سینه کنده می شه !! 

چه احساس عجیبیه .. 

وقتی بخوای با انگشتات صورتشو حس کنی

با موهاش بازی کنی   

خدای من .. باور کردنی نیست ...  

اونی که می خوای .. دوسش داری .... عاشقی ...

کنارت باشه ... باهات باشه .. هم راهت ... هم پات باشه ....

باور کردنی نیست ...

وجودتو حس می کنم ...

ولی پیشم نیست...!!!

خدایا این حسو ازم نگیر

 
 
برای تو می نویسم
نویسنده : حسین - ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/۱٢
 
برای تو می نویسم

برای تویی که تمام تنهاییم پراز یادتوست

برای تویی که احساسم از آنِ وجود نازنین توست

برای تویی که تمام هستی ام درعشق تو غرق شده

برای تویی که هرلحظه دوریت برایم مثل یک قرن است

برای تویی که سکوتت سخت ترین شکنجه من است

برای تویی که عشقت معنای بودنم است

برای تویی که غم هایت معنای سوختنم است

دوستت دارم خوب من


 
 
عشق من تویی
نویسنده : حسین - ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱/٢٢
 

مهربونم،

         نازنینم، بهترینم.

                    عشقم، امیدم، جونم.

                                        با توام ، با تو، دنیای من.

میخوام لحظه هام رو با تو بگذرونم. تمام لحظه های که حالا دارم و نمی دونم چند سال، چند ماه، چند هفته، یا چندروز دیگه میتونم و فرصت دارم با تو باشم یا نه؟!

ارزش این لحظه ها رو با هیچ چیز دیگه نمیتونم برابر بدونم.

میخوام تو تمام لحظه هایی که میتونیم داشته باشیم،با تو باشم.

 کنارت،

         همراهت،

                          هم قدم

                            و هم نفس با نفس کشیدنت.

میخوام تا میتونم صدای قلب مهربونت رو بشنوم. تا میتونم نفسهات رو بشنوم و حفظ کنم.

میخوام ضربان قلبت رو بشمارم تا وقتی نیستی، از حفظ بشمارم و ثانیه هام رو با تو تنظیم کنم.

کنارم بمون، تا زنده بمونم. با من باش، تا دووم بیارم.

مراقب چشمات باش، تا امیدوار بمونم. مراقب قلبت باش، تا زنده بمونم. مراقبم باش، تا کنارت بمونم.

گفتم، هزار بار دیگه هم میگم:

دوستت دارم. دوستت دارم. دوستت دارم. دوستت دارم مهتابم . . . تا هر زمان که زنده باشم.


 
 
همیشه با منی
نویسنده : حسین - ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۱/۱/۱٧
 

 

برای دوست داشتنت
محتاج دیدنت نیستم...
اگر چه نگاهت آرامم می کند
محتاج سخن گفتن با تو نیستم...
اگر چه صدایت دلم را می لرزاند
محتاج شانه به شانه ات بودن نیستم...
اگر چه برای تکیه کردن ،
شانه ات محکم ترین و قابل اطمینان ترین است!
دوست دارم بدانی ،
حتی اگر کنارم نباشی ...
باز هم ، نگاهت می کنم ...
صدایت را می شنوم و به تو تکیه می کنم
همیشه با منی ،
و همیشه با تو هستم، هر جا که باشی...

 
 
دوستت دارم
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱/۱٥
 

 

ثانیه ها میگذرند و آنچه باقی میماند خاطره هاست

اما خاطره های با تو بودن در هر ثانیه ام هست

پس تا ابد بمان با خوبیهایت تا بدانم

واژه ای زیباتر از دوست نیست

دوستت دارم


 

 
 
هیچــکس کامل نیست!
نویسنده : حسین - ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٥
 
هیچــکس کامل نیست!
وقتی کسی را دوست داری ، باید زیباییهایش را بیرون بکشی و تلخی هایش را صبوری کنی...

من عاشق مهتابم هستم [♥]
 
 

 
 
می بوسمت...
نویسنده : حسین - ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٥
 
یک روز می بوسمت !
یک روز که باران می بارد،
یک روز که چترمان دو نفره شده
یک روز که همه جا حسابی خیس خیس است ،
یک روز که گونه هایت از سرما سرخ سرخ شده ،
ارامتر از هر چه تصورش کنی ،
...... اهسته می بوسمت....!!!
 

 
 
" آغوش تو "
نویسنده : حسین - ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٠
 
بـی شک " آغوش تو "

هشتمین عجایب دنیاست

واردش که میشوی

زمان بی معنا میشود

هیچ بعدی ندارد

بــی آنکه حسش کنم ...

روحم تازه میشود

تــمام ثروت دنیا را به یک وجبش خواهم بخشید !!!


 
 
کلبه عشق
نویسنده : حسین - ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱۸
 

                          

کلبه ای می سازم ... پشت تنهایی شب زیر این سقف سیاه که به زیبایی دل تنهای تو باشد پنجره هایش از عشق سقفش از عطر بهار رنگ دیوار اتاقش گل یاس عکس لبخند تو را می کوبم روی ایوان حیاط تا که هر صبح اقاقی ها را از تو سرشار کنم همه ی دلخوشی ام بودن توست وچراغ شب تنهایی من نور چشمان تو است کاشکی در سبد احساسم شاخه ای مریم بود عطر آن را با عشق توشه راه گل قاصدکی می کردم که به تنهایی تو سربزند توبه من نزدیکی وخودت می دانی شبنم یخ زده چشمانم در زمستان سکوت گرمی دست تو را می طلبید...!!!


 
 
پنهان کن مرا
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٧
 
مرا در نهانی ترین گوشه ی آغوشت پنهان کن

آن سوی تاریکی ، بر پهنه ی زندگی

آن جا که هوا از رویای بهار شفاف تر است و

باران سرود آفتاب را تکرار می کند

راز چشمهایت ستاره ی بختم بود که درخشید

و مهتاب را در نگاهم زمزمه کرد

لبهایت خنده را که سال ها در گلو گم شده بود را

در چهار سوی زمان دوباره فریاد کشید

و آمدنت کویر دستانم را شکوفه باران کرد

پنهان کن مرا

در آغوشی که نامش دوست داشتن است ...


 
 
محبوبم سلام ...
نویسنده : حسین - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱۳
 
 

محبوبـم سلام

محبوبـم سلام ؛
دیشب دلتنگت شدم و رفتم سراغ آسمـان ،
اما هرچه گشتم اثری از مـاه نبود که نبود ،
گفتم بیایم سـراغ خودت ؛
احوال مهتابیت چطور است ؟
چه خبــر از تمام خوبی هایت و تمام بـدی های مــَن ؟
چه خبــر از تمام صبــرهایت در بـرابـر ناملایمتی هـای مــَن ؟
چقــدر نیامده انتظار خبــر دارم ...

چه کنــم ؟ دلـــم برای تمام نامهربانی هـایت لک زده ...
میدانــم خسته ی راهـی ، ببخش ؛
سفــره ی دلــم را پهـن کردم دوباره ،
باز هم مخاطب شدی ...
و به مقصد رسیدی
این بــار بدون مــَن ؛
امــا مــَن همچنان رد پـاهای تــو را دنبال می کنم ،
نــه بــرای رسیدن به تــو ، نـــه ؛
می خــواهم بــی مــَن بودن هایت را بشمــارم ...


 
 
تو کدام گوشۀ زندگیم جا خوش کردی
نویسنده : حسین - ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱۱
 
تو کدام گوشۀ زندگیم جا خوش کردی

که به هر طرف میچرخم

خیالم

آیینه گردانِ تصویرت میشود.

دلگرم میشوم

به تکرارِ گرمای لبخندت

و پر میدهم هر چه غم را...

 

 
 
طرح چشمان قشنگت در اتاقم نقش بسته ...
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢
 

طرح چشمان قشنگت در اتاقم نقش بسته

طرح چشمان قشنگت در اتاقم نقش بسته
شعر میگویم به یادت در قفس غمگین و خسته
من چه تنها و غریبم بی تو در دریای هستی
ساحلم شو غرق گشتم بی تو در شب های مستی

خیال کردی بری میری از یادم
تو رفتی و نرفت چیزی از یادم
تو رفتی تازه عاشق تر شدم من
از اونی هم که بود بدتر شدم من



صبح تا شب این شده کارم که واسه چشات بیدارم
تو خدای عاشقایی تو تموم کس و کارم
تو به داد من رسیدی وقتی تنهاییم رو دیدی
تو نذاشتی برم از دست اگه چیزی هم هنوز هست
نازنینم امید شیرینم من به جز تو کسی نمی بینم
از اون روزی که رفتی یه روز خوش ندیدم
به جز دستای گرمت پناه وخوش ندیدم
زندگیم و به پای تو دادم اون روزا رو نمیره از یادم
نازنینم برس به فریادم
صبح تا شب این شده کارم که واسه چشات بیدارم
تو خدای عاشقایی تو تموم کس و کارم
تو به داد من رسیدی وقتی تنهاییم رو دیدی
تو نذاشتی برم از دست اگه چیزی هم هنوز هست


 
 
دلم برات خیلی تنگ میشه ...
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۳٠
 

 

دلم برات تنگ شده      اما من...

              من میتونم این دوری رو تحمل کنم...          

 میدونی چرا؟؟

 آخه... جای نگاهت رو نگاهم مونده... هنوز عطر دستات رو از دستام میتونم استشمام کنم...

 رد احساست روی دلم جا مونده ... میتونم تپشهای قلبت رو بشمارم.... چشمای بیقرارت هنوزم دارن باهام حرف میزنن...

آره! خودت میدونی....میدونی که همیشه با منی....میدونی که تو، توی لحظه لحظه های من جاری هستی... آخه...تو، توی قلب منی...آره! تو قلب من... برای همینه که همیشه با منی...برای همینه که حتی یه لحظه هم ازم دور نیستی... برای همینه که میتونم دوریت رو تحمل کنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ میشه...هر وقت حس میکنم دیگه طاقت ندارم....دیگه نمیتونم تحمل کنم...دستامو میذارم رو صورتم و یه نفس عمیق میکشم....دستامو که بو میکنم مست میشم...مست از عطر ت. 

صدای مهربونت رو میشنوم ...و آخر همهء اینها... به یه چیز میرسم... به عشق و به تو... آره...به تو....اونوقت دلتنگیم بر طرف میشه...اونوقت تو رو نزدیکتر از همیشه حس میکنم....اونوقت دیگه تنها نیستم

حالا من این تنهایی رو خیلی خیلی دوسش دارم.. به این تنهایی دل بستم...حالا میدونم که این تنهایی خالی نیست...پر از یاد عشقه.. پر از اشکهای گرم عاشقونه ...


 
 
می دانی چه چیزی آرزوی دلم است ؟!
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٩
 
از بیان احساسات پاکم هراسی ندارم
می نویسم هر آنچه را که در قلبم بارور شده است

نام تو را که تکرار می کنم قلبم به یکباره می لرزد

تو نمی دانی که چقدر دوستت دارم

اما برایت می گویم تا بدانی
به وسعت آسمان آبی قلبت

و به آرامی موجهای دریای نگاهت

چرا که عشق تو سرلوحه قلبم است

و وجودت آرامش بخش روح و جانم

می دانی چه چیزی آرزوی دلم است ؟!

اینکه تمام وجودت تا همیشه از آن من گردد

و تمام هستی تا ابد فدای بودنمان با هم شود


 
 
بت عشق
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٤
 

  - کتایون ,سهیلا ر,همراز یکدل,باران بهاری,فرزانه       ,فرشته خانوم,غزاله ,آرزو امیدی,سکوت شب,فرزانه ق,شهرزاد       مهر      ,نازلی بزرگی,فرناز م,نگارین مهتاب,فریاد آرام,

 
برای لحظه ی شیرین رویاهای زیبایم

درون بستری از مخمل و دیبا

من تو را با تیشه ی عشقم تراشیدم

به شوقی همچو برق دیدگان تو

به مهتاب درون چشمه پاشیدم

شبی در گوشه ای تنها

شبی مهتابی و روشن

که از غمها تهی بودم

تو را با تیشه ی اندیشه ی شعرم تراشیدم

تنت را در میان چشمه ی مهتابها شستم

نشاندم در میان برق صد الماس

بتی عشق آفرین گشتی

گرفتی روشنی تابنده گشتی

شباهنگام هزاران اختر تابنده و روشن

تو را باید ستایش کرد

تو را باید نیایش کرد

ولی ، اما، دریغا...

 
 
باران عشق من
نویسنده : حسین - ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٤
 
باران من ، روزی باریدی بر تن خسته من ، قلب من شد عاشق تو!
همیشه چشم به راهت مینشینم ، این شده کار هر روز من که حتی قبل از آمدنت در زیر باران بی قراری خیس میشوم
هوای چشمهایم ، هوای آمدنت است ، از عشق تو دیوانه شدن ، یک حادثه بی تکرار است
تو همان بارانی، زیرا مثل باران پاک و زلالی ، مثل لحظه آمدنش پر از شور و التهابی
قلبم…. قلبم …. قلبم… تند تند، تند تند ، میتپد به عشق آمدنت
چشمهایم چشمهایم از شوق آمدنت … تنها خیره شده است به آن سو!
آن سوی سرزمین ها ، نمیدانم کجاست ، دور نیست ، لحظه آمدنت نزدیک است
ذهن من به لحظه در آغوش کشیدنت درگیر است ، تنهایی دیگر به سراغ من نیا که خیلی دیر است،
ببین حال مرا ای تنهایی ، نگو به من که بی وفایی ، به خدا تا او را دیدم دلم لرزید!
لرزید دلم ، خیس شد تنم، باز کردم چشمهایم را ، دیدم خواب تو را!
دیدم همان رویا را در خواب ، گرفتم دستهایت را ، با تمام وجود حس کردم عشقت را!
قطره قطره قطره میریخت بر روی زمین …. قطره قطره قطره میریخت بر روی گونه هایم
این قطره های باران بود یا اشکهایم
خدایا چرا اینقدر گرم است دستهایم
خدیا چرا میلرزد پاهایم
خدایا چرا نمیشوند حرفهایم….
آه ، عاشقیست ، نمیتوانم باور کنم که وجودم نیز دیگر مال خودم نیست ،با وجودی دیگر درگیر است ، قلبم دیگر مال خودم نیست جای دیگری اسیر است
این باران است که می بارد بر روی من ، این من هستم که در زیر قطره هایش در آغوشی گرم ایستاده ام ، دیگر صدایم نمی لرزد برای یک فریاد ! برای اینکه دنیا بشنود ، برای اینکه قلبها بلرزد، برای اینکه بگویم عاشقم ، هم عاشق تو ، هم عاشق بارانی که مرا عاشق تو کرد…

http://www.pic.iran-forum.ir/images/dndyigdkxewzw2rep41h.gif
 

 
 
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
نویسنده : حسین - ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱۸
 

 - گل یخ  ,محسن امیری,نازلی بزرگی,روهان ,همراز یکدل,هستی  ,فرناز م,علی کریمیان,محمد عاشق صداقت و یک رنگی,هیچ کس,مهرداد ل,منصور آریایی ,مهسا یوسفی,علی ,

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش می کردی

تمامی ذرات وجودت عشق را فریاد می کرد

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم چشمهایم را می شستی

و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من می دوختی

تا من بر سکوت نگاه تو

رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم


 
 
آرامگاه من آغوش عاشقانه ی توست ...
نویسنده : حسین - ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱٢
 

بهترین جای دنیا آغوش توست

آرام باش ،ما تا همیشه مال همیم ، همیشه عاشق و یار همیم
آرام باش عشق من ، تو تا ابد در قلبمی ، تو همه ی وجودمی
بیا در آغوشم ، جایی که همیشه آرزویش را داشتی
 جایی که برایت سرچشمه آرامش است
آغوشم را باز کرده ام برایت ، تشنه ام برای بوسیدن لبهایت
بگذار لبهایت را بر روی لبانم
حرفی نمی زنم تا سکوت باشد بین من و تو و قلب مهربانت



خیره به چشمان تو ، پلک نمیزنم تا لحظه ای از دست نرود تصویر نگاه زیبای تو
دستم درون دستهایت ، یک لحظه رها نمیشود تا نرود حتی یک ذره از گرمای دستان لطیف تو
محکم فشرده ام تو را در آغوشم ، آرزو میکنم لحظه مرگم همینجا باشد ، همین آغوش مهربانت
چه گرمایی دارد تنت عشق من ، رها نمیکنم تو را تا همیشه باشی در کنار قلب من
قلب تو میتپد و قلب من با تپشهای قلبت شاد است ، هر تپشش فریاد عشق و پر از نیاز است
آرامم ، می دانم اینک کجا هستم، همانجایی که همیشه آرزویش را داشتم ،همانجایی که انتظارش را می کشیدم و هر زمان خوابش را می دیدم آن خواب برایم یک رویای شیرین بود....
در آغوش عشق ، بی خیال همه چیز ، نه می دانم زمان چگونه می گذرد و نه می دانم در چه حالی ام
تنها می دانم حالم از این بهتر نمی شود ، دنیای من از این عاشقانه تر نمی شود
گرمای هوس نیست این آتش خاموش نشدنی آغوش پاکت
عشق است که اینک من و تو را به این حال و روز انداخته ، عشق است که اینک ما را به عالمی دیگر برده ، عشق است که من و تو را نمیتواند از هم جدا کند هیچگاه
خیلی آرامم ، از اینکه در آغوشمی خوشحالم


 
 
شبی من باز می گردم
نویسنده : حسین - ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۱۱/۸
 

من از آن سوی حسرت های


                            باران خورده می آیم


                                                       شبی من باز میگردم


                                                                                شبی از جنس فرداها

                   



                شبی تنها. . .

                               به یاد تو. . .


                                           شبی با شوق دیدارت. . .

                                                                   شبی من باز می گردم

                                                                                                 شبی


 
 
نداشتن تو
نویسنده : حسین - ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٦
 

نداشتن تو

کابوس بغض های گلویم است!

غم لمس باران از پشت شیشه

غم پرواز در قفس است!

نه اینکه از رفتن نگهت دارم

نه اینکه اشک هایم دست به دامانت شود

نه ، بخدا نه ...

فقط گاهی دلم زیادی تنگت میشود ...

نفس هایم در بغض گلو ، نفس کم می آورند

باور کن که شانه هایم

برای تکیه زدن این همه غم

کمی کوچک است ...

شعر چشم های زیبایت

مدتیست بی تو واژه کم می آورد

باور کن ...!




 
 
شعــــر بــــی پــــایــــان مــــن
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٦
 

 

Photo-Skin_ir-Love442.jpg

رفت تنهایی، آمد جای آن یک عشق آسمانی
شکست شیشه غمها،شد روزگارم مثل آن روزها،روزهایی که با تو بودم و تو در کنارم،
مگر اینکه این روزها تنها از درد دلتنگی بنالم!
ناله های من نیز همراه با نفسهای دلتنگیست
این حال و هوایی که در من میبینی همیشگیست،
همین یک ذره غباری هم که بر روی دلم نشسته از خستگی لحظه های دوریست.
نه در رویاهایم تو را سوار بر اسب سفید میبینم نه مثل پرنده در آسمانها ،
من تو را بی رویا ،همینجادر کنار خودم میبینم،
که نشسته ای بر روی پاهایم، خیلی خوب فهمیده ای که چقدر دوستت دارم
من تو را دارم ،فقط تو را
تا به حال دیده بودی دیوانه ای همچو من را؟
چند لحظه به وسعت تمام لحظه ها، نگاهت میکنم و همین میشود که من تو را حس میکنم
یک احساس بی پایان که تو را در بر گرفته و درونم را از عطر حضور عاشقانه ات پر کرده
تویی قبله راز و نیازهایم ، دستانت را به من سپرده ای و گرم شده دستهایم…
تو اینجا هستی و من همانجا ، احساس میکنی تپشهای قلب من را؟
یک عمر ، یک دنیا احساس را بر روی دوشم میکشانم تا برسم به جایی که هنوز هم خستگی در تنم نباشد ، آنقدر عاشق باشم که هنوز همه وجودم گرم باشد ، تو در قلبم باشی و من دیوانه ات باشم.
تا همینجا همین خط،بگذار آخر خطمان را نشانت دهم
آخر خط ما یک نقطه چین است…
میخواهم همه بدانند که عشقمان ابدی است…


 
 
نامه برای تو که دوستت دارم مهتابم
نویسنده : حسین - ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢۸
 

 

متشکرم 

برای همه وقت هایی که مرا به خنده واداشتی. 

برای همه وقت هایی که به حرف هایم گوش دادی. 

برای همه وقت هایی که به من جرات و شهامت دادی. 

برای همه وقت هایی که مرا در آغوش گرفتی. 

برای همه وقت هایی که با من شریک شدی. 

برای همه وقت هایی که با من به گردش آمدی. 

برای همه وقت هایی که خواستی در کنارم باشی. 

برای همه وقت هایی که به من اعتماد کردی. 

برای همه وقت هایی که مرا تحسین کردی. 

برای همه وقت هایی که باعث راحتی و آسایش من بودی. 

برای همه وقت هایی که گفتی "دوستت دارم" 

برای همه وقت هایی که در فکر من بودی. 

برای همه وقت هایی که برایم شادی آوردی. 

برای همه وقت هایی که به تو احتیاج داشتم و تو با من بودی. 

برای همه وقت هایی که دلتنگم بودی. 

برای همه وقت هایی که به من دلداری دادی. 

برای همه وقت هایی که در چشمانم نگریستی و صدای قلبم را شنیدی. 



به خاطر همه ی این ها هیچ وقت فراموش نکن که : 

لبخند من به تو یعنی " عاشقانه دوستت می دارم " 

آغوش من همیشه برای تو باز است. 

همیشه برای گوش دادن به حرفهایت آمادگی دارم. 

همیشه پشتیبانت هستم. 

من مثل کتابی گشوده برایت خواهم بود. 

فقط کافی است چیزی از من بخواهی , 
بلافاصله از آن تو خواهد شد. 

می خواهم اوقاتم را در کنار تو باشم. 

من کاملا به تو اطمینان دارم و تو امین من هستی. 

در دنیا تو از هرکسی برایم مهم تر هستی. 

همیشه دوستت دارم چه به زبان بیاورم چه نیاورم. 

همین الان در فکر تو هستم. 

تو همیشه برای من شادی می آوری به خصوص وقتی که لبخند بر لب داری. 

من همیشه برای تو اینجا هستم و دلم برای تو تنگ است. 

هر وقت که احتیاج به درد دل داشتی روی من حساب کن. 

من هنوز در چشمانت گم شده هستم. 

تو در تمام ضربان های قلبم حضور داری.


 
 
ای گمشده تمامـــ این سالها!
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢۸
 
نیمه شبـــــــ زمستانـــــــ...

دل تنگیـــــــ های زرد..

کافــــــــــه ارامـــــــــ..

دلتنگیـــــــــ های همیشگیــــــــ..

رها میشومـ در خیالــــــ خیســــــــ چشمهایمـــــــــ..

از برهنگیـــ این شبـــ نا تمامـــــ

از جادوی مهتابـــــ پشتــــ پنجره!

از خطوط قهوهــــ ته فنجانـــــ

یا از انحنایــــ خاموشـــ خیابانـــ..پیادروها..

لحظه ای بیرونـ بیا و بگذار تمام شـود

اینــ نمایشـــ دلگیر نگاه و خاطره ها!

ای گمشده تمامـــ این سالها!


 
 
طعــــــم شیــــــرین عشــــــق
نویسنده : حسین - ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٦
 

 

وقتی سرت بر روی شانه هایم بود، دستانم درون موهایت بود
آرامش را از صدای تپشهای قلب مهربانت حس میکردم
حس میکردم دیگر تا ابد مال منی ، همانطور که تو حس میکردی که من مال توام
دلت میخواست یک سکوت عاشقانه بین ما باشد، دلم میخواست این سکوت همچنان پا برجا باشد
دلت میخواست همیشه سرت بر روی شانه هایم باشد، دلم میخواست شانه هایم تا هر زمان که بخواهی در اختیار تو باشد
دلت میخواست باور میکردی که رویا نیست ، دلم میخواست همچنان درون رویاهایت باشم
رویایی مثل واقعیت ، اینکه تو در کنارمی، مثل من که پر از احساسم پر از احساس عاشقانه ای
دلم میخواست تمام نشود هیچگاه در کنار هم بودن ، دلت میخواست به خواب روی زمانی که در آغوشت بودم
آرام باش در کنارم، به هیچ چیز جز عشقمان فکر نکن ، تنها حس کن مرا ،بشنو صدای زمزمه های قلب مرا
سرم را بر روی سینه ات گذاشتم تا بشنوم صدای تپشهای قلب تو را ….
شنیدم صدای دریایی از احساس که آهنگ امواجش دیوانه میکرد مرا ، مهربانی اش عاشقتر میکرد مرا
نگاه کردی به چشمانم ، خیره شدم به چشمانت ، میتوانستم بخوانم آنچه درون آن چشمهای زیبایت است
شوق دیدار را میخواندم از چشمانت ، حس عشق را میخواندی از چشمانم ، بیقراری عاشقانه را میدیدی در چشمانم ،
آرامش در کنار هم بودن را میدیدم در چشمانت
و اینگونه شد که بیشتر ماندیم در کنار هم ، تا بچشیم طعم شیرین عشق را با هم


 
 
با بالهای عشق تو پرواز دیدنی ست
نویسنده : حسین - ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱۸
 
پرواز در هوای خیال تو دیدنی ست

حرفی بزن که موج صدایت شنیدنی ست

شعر زلال جوشش احساس های من

از موج دلنشین کلام تو چیدنی ست

یک قطره عشق کنج دلم را گرفته است

این قطره هم به شوق نگاهت چکیدنی ست

خم شد- شکست پشت دل نازکم ولی

بار غمت ـ عزیز تر از جان ـ کشیدنی ست

من در فضای خلوت تو خیمه می زنم

طعم صدای خلوت پاکت چشیدنی ست

تا اوج ، راهی ام به تماشای من بیا

با بالهای عشق تو پرواز دیدنی ست

 
 
عشق کیست !
نویسنده : حسین - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٤
 

زندگی زیباست زشتی‌های آن تقصیر ماست،
در مسیرش هرچه نازیباست آن تدبیر ماست!
زندگی آب روانی است روان می‌گذرد...
آنچه تقدیر من و توست همان می‌گذرد
ای که می پرسی نشــان عــشـق چیــست؟
عـــشق چیزی جــز ظــــهور مـهر نیست!
عـــشق یـــعنی مهــر بـی چــــون و چـرا
عـــشق یـــعنی کــــوشــش بـــی ادعــا
عـــشق یـــعنی مهــر بـی امـــا ، اگــــر
عـــشق یـــعنی رفـــتـنِ بــا پـــای ســر
عـــشق یـــعنی دل تـپـیدن بـهـر دوسـت

هــــر کجــا عشــق آیـــد و ساکــن شود
هـــر چـــه نــا ممکن بــود ممکن شـــود


 
 
عمق احساس
نویسنده : حسین - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱۳
 

 

fllm1nf7bx93uk2mnk7y.jpg


عمقِ احساسُ نمیشه نوشت !

مثل درکـــ خوابیدن کنار ساحلُ شنیدن صدای دریا ؛

مثل قدمــ زدن زیر بارون ؛ بدون چتر !

مثل لذت پرواز تو آسمون آبی ؛

                                        مثل کنـــــ ـــار تو بودن .. .. ..


 
 
دوستت دارم ...
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱۱
 

دوستت دارم ...


t9lcflhcrw1ppgg5d1u4.jpg

می دانی بهترین روز زندگیم کی می تواند باشد ؟

روزی که تو در میان ناباوری هایم می آیی

و دستم را می گیری ...

و آرام زمزمه می کنی :

♥ دوستت دارم ♥

و خواهی گفت که برای همیشه آمده ای ...

آمده ای تا بمانی ...





 
 
ببین من عاشق را ...
نویسنده : حسین - ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٠
 

72149473100440917838.gif

 

ببین من عاشق را ....

ببین که چگونه عاشقانه در پی تو هستم....

ببین که چگونه شب و روز به یاد تو هستم و تنها آرزویم رسیدن به تو است....

لحظه ای به من نظری بینداز ....

ببین که تنهاتر از من هیچ تنهایی نیست ، مرا باور کن ، تنها تویی در قلب تنهایم!

این قلب تنها ، لحظه به لحظه به یاد تو هست...

ببین مرا که از همه عاشقترم ، عاشق تو و آن قلب مهربانت ....

از همه دیوانه تر منم ، این منم که دلم میخواهد و آرزو دارم تو برای من باشی !

دلم میخواهد تا ابد برای من باشی و تنها
عشق جاودانه ام باشی ....

در میان اینهمه عاشقان لحظه ای نیز به من نگاه کن ....

یک لحظه به من نگاه کن تا ببینی از همگان مجنون ترم...

مجنون تو ، مجنون آن چشمهای
زیبایت ، دیوانه آن قلب پاکت....

بیا با هم عاشقترین باشیم ، در میان همگان صادق ترین باشیم....

ببین من دلشکسته را که شب و روزم یاد تو و ذکر نام تو است ....

مرا باور کن ، این
عشق مرا گرچه حقیر است ولی باور کن....

باور کن که همین
عشق حقیر ، پاکترین و واقعی ترین عشق روی زمین است...

با اینکه میدانم نگاهت به سوی کسی دیگر است ، بیا و لحظه ای نیز نگاه به من کن!

نگاه کن تا بفهمی عاشق واقعی کیست !

او که تو را از همه بیشتر دوست دارد و تنها آرزویش رسیدن به تو است منم!

او که رسیدن به تو را برابر با خوشبختی میبیند منم !

او که میخواهد بعد از رسیدن به تو دنیا را به نامت کن منم !

این منم که عاشقم ، لحظه ای به من عاشق نظری بینداز ....

به خدا خیلی دوستت دارم و یک لحظه نیز طاقت ندارم قلبت برای کسی دیگر باشد!

آرزو دارم آن قلب مهربان و پاکت برای منی باشد که تو تنها آرزویش هستی !

فقط یک بار بگو که برای منی ،تا یک عمر احساس خوشبختی کنم !

فقط یک لحظه برای من باش ، تا یک عمر امیدوارانه و عاشقانه به
عشق تو زندگی

کنم!باور داشته باش که خیلی دوستت دارم ، تنها کافیست لحظه ای مرا باور کنی !

بیا با من باش تا غروب زندگی ام به پایان برسد و سپیده
عشق در قلبم طلوع کند!

بیا با من باش تا سپیده آخر ..... لحظه ای که میفهمی از
عشقت مرده ام!


 
 
گاه و بیگاه خسته میشوم از انتظار....
نویسنده : حسین - ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٤
 

تقدیم به .............                                                                                         


طبیعت - www.pix4pix.net

 

گاه و بیگاه خسته میشوم از انتظار,
از نبودنهایت آنگاه که باید باشی
      از خیال پردازی هایم تا مرز ِ جنون
          از دیدن ِ گامهای خیالیت که با چشمان ِ همیشه منتظرم حک میکنم
           بر جادۀ منتهی شده به کلبـۀ قحطی زده از عشقم! طبیعت - www.pix4pix.net

گامهایی که
اگر بیایند
      اگر بمانند
      اگر از آن ِ" تو" باشند
          بر چشمان بی فروغم جای دارند.......
طبیعت - www.pix4pix.net
آه !که براستی
اگر بیایی
      اگر بمانی
      اگر "تو"باشی
          قلب ِ خستۀ من ,لبریز از عشق و امید خواهد شد

اگر که "تو" باشی

عشق بی دریغم پیشکش ِ حضورت خواهد شد
.........

انتظارت را دوست دارم
     که شاید
          که روزی
           تو باشی....

 

طبیعت - www.pix4pix.net


 
 
هرجا باشی........
نویسنده : حسین - ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱
 

اگه بگم که قول می دم تا همیشه باهات باشم / اگه بگم که حاضرم فدای اون چشات بشم

اگه بگم توآسمون عشق من فقط تویی / اگه بگم بهونه ی هر نفسم تنها تویی

اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت می کنم / اگه بگم زندگیمو بذر بهارت می کنم

اگه بگم ماه منی هر نفس راه منی / اگه بگم بال منی لحظه ی پرواز منی

میشی برام خاطره ی قشنگ لحظه ی وصال / میشی برام باغبون میوه های تشنه وکال

میشی برام ماه شبای بی سحر / میشی برام ستاره ی راه سفر

ولی بدون هرجا باشی یا نباشی مال منی / بدون اگه برای من هم نباشی عشق منی

برای سعادت شبا شعرامو من داد می زنم / برای خوشبختی تو خدا رو فریاد می زنم


 
 
وقتی کسی رو دوس داری ...
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٩/٢٧
 

حاضری جون فداش کنی

حاضری دنیارو بدی،فقط یه بار نیگاش کنی  

به خاطرش داد بزنی،به خاطرش دروغ بگی

رو همه چی خط بکشی،حتّی رو برگ زندگی

وقتی کسی تو قلبته،حاضری دنیا بد بشه

فقط اونی که عشقته،عاشقی رو بلد باشه

قید تموم دنیارو به خاطرِ اون می زنی

خیلی چیزارو می شکنی ، تا دل اونو نشکنی

حاضری که بگذری از دوستای امروز و قدیم

امّا صداشو بشنوی ، شب از میون دوتا سیم

حاضری قلب تو باشه ، پیش چشای اون گرو

فقط خدا نکرده اون ، یه وقت بهت نگه برو

حاضری هر چی دوس نداشت ، به خاطرش رها کنی

حسابتو حسابی از ، مردم شهر جدا کنی

حاضری حرف قانون و ، ساده بذاری زیر پات

به حرف اون گوش کنی و به حرف قلب باوفات

وقتی بشینه به دلت ، از همه دنیا می گذری

تولّد دوبارته ، اسمشو وقتی می بری

حاضری جونت و بدی ، یه خار توی دساش نره

حتی یه ذرّه گرد وخاک تو معبد چشاش نره

حاضری مسخرت کنن ، تمام آدمای شهر

امّا نبینی اون باهات ، کرده واسه یه لحظه قهر

حاضری هر جا که بری ، به خاطرش گریه کنی

بگی که محتاجشی و ، به شونه هاش تکیه کنی

حاضری که به خاطر ، خواستن اون دیوونه شی

رو دست مجنون بزنی ، با غصه هاهمخونه شی

حاضری مردم همشون ، تو رو با دست نشون بدن

دیوونه های دوره گرد ، واسه تو دس تسلامد بدن

حاضری اعتبارتو ، به خاطرش خراب کنن

کار تو به کسی بدن ، جات اونو انتخاب کنن

حاضری که بگذری از ، شهرت و اسم و آبروت

مهم نباشه که کسی ، نخواد بشینه روبروت

وقتی کسی تو قلبته ، یه چیزقیمتی داری

دیگه به چشمت نمی یاد ، اگر که ثروتی داری

حاضری هر چی بشنوی ، حتی اگه سرزنشه

به خاطر اون کسی که ، خیلی برات با ارزشه

حاضری هر روز سر اون ، با آدما دعوا کنی

غرورتو بشکنی و باز خودتو رسوا کنی

حاضری که به خاطرش ، پاشی بری میدون جنگ

عاشق باشی اما بازم ، بگیری دستت یه تفنگ

حاضری هر کی جز اونو ، ساده فراموش بکنی


پشت سرت هر چی می گن ، چیزی نگی گوش بکنی

حاضری هر چی که داری ، بیان و از تو بگیرن

پرنده های شهرتون ، دونه به دونه بمیرن

وقتی کسی رو دوس داری ، صاحب کلّی ثروتی

نذار که از دستت بره ، این گنجِ خیلی قیمتی


 
 
♥ ⊰جـ ـایـگاه تـ ـو √⊱
نویسنده : حسین - ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٩/۱٩
 

 

اگر بدانی جایگاهت کجاست ، مرا باور میکنی
اگر بدانی چقدر دوستت دارم ، درد مرا درمان میکنی
تو عزیزی برایم ، تو بی نظیری برایم ، حرف دلم به تو همین است ، قلبت می ماند تا آخرین نفس برایم
اگر بدانی چقدر عاشقت هستم به این عشق شک میکنی،شاید باور نکنی تا این حد دیوانه وار عاشقت هستم !
اما باور کن ، چشمهایت را باز کن و حال و روز مرا ببین ، این بی قرار ها و لحظه شماری های مرا ببین
درون غوغای عشق گم شده ام ، گمشده ای هستم که تنها  تو را میبینم ،و تنها تو میتوانی مرا پیدا کنی
نه ادعای عاشقی دارم و نه شعار میدهم ، ردپای مرا ببین که به کجا میروم!
میروم همان جایی که تو خواهی آمد ، مینشینم به انتظارت تا تو بیایی ،
شاخه گلی را تقدیم به تو میکنم ، تو را می بوسم و نوازش میکنم ، تا تصویر عشق زیباتر شود ، تا هوای با هم بودن عاشقانه تر شود
ما هر دو میدانیم مثل همه بی وفا نیستیم ، ما هر دو میدانیم اهل خیانت و بی وفایی نیستیم
ما هر دو میدانیم آمده ایم که به عشق هم زندگی کنیم و با هم بمیریم!
شاید این جمله شبیه قصه ها باشد ، شاید این حرفها تنها شعر و شعار باشد ، اما آنچه با ارزش است همان است که در دل من و تو است!
همیشه در کنارت میمانم ، با من هم کنار نیایی باز هم عاشقت میمانم ، میدانم تو نیز همیشه با من میمانی، تو جایگاه واقعی خودت را میدانی
گرچه جایگاهت بالاتر از قلب من است ، اما قلبم تا ابد مال تو است ، بمان و مرا یاری کن ، دلم را از  هر چه غم در این دنیاست خالی کن !
اگر بدانی جایگاهت کجاست، به آن اندازه که برایت میمیرم ، عاشقم میمانی !

 


 
 
در کـ ـنار تـ ـو بـ ـودن..
نویسنده : حسین - ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٩/۱٩
 


هیـ ـچ لحظـ ـه ای


به اندازه ی لحظـ ـه های با تـ ـو بودن شیرین نیست


لحظـ ـه ی دـ ـیدن تـ ـو


لحظـ ـه ی تمـ ـوم شـ ـدن دوری تـ ـو


لحظـ ـه ی عاشقـ ـانه ی مـ ـن


لحظـ ـه ی گرفتـ ـن دستهـ ـای پـ ـر مهـ ـرت


لحظـ ـه ی بـ ـا تـ ـو بـ ـودن


در کـ ـنار تـ ـو بـ ـودن..


 
 
اگر واقعا عاشقش باشی
نویسنده : حسین - ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٩/۱٩
 

 

اگر واقعا عاشقش باشی ، او برای شما زیباترین و بهترین خواهد بود اگرچه در واقع چنین نباشد .

اگر واقعا عاشقش باشی ، تحمل سختی ها برایتان آسان و دلخوشی های زندگیتان فراوان می شوند .

اگر واقعا عاشقش باشی ، به همه چیز امیدوارانه می نگرید و رسیدن به آرزوهایتان را آسان می شمارید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، در مواقعی که به بن بست می رسید ، با صحبت کردن با او به آرامش می رسید .

گر واقعا عاشقش باشی ، شادی اش برایتان زیباترین منظره دنیا و ناراحتی اش برایتان سنگین ترین غم دنیاست


 
 
عاشقتـ ـم عزیـ ـزم
نویسنده : حسین - ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٩/٩
 

 

 

برای تو زندگی میکنم ، به عشق تو زنده هستم ، اگر نباشی دیگر نیستم
تویی که بودنت به من همه چیز میدهد، هر جا بروی دلم به دنبال تو میرود…
عشق تو ، حضور تو، به من نفس میدهد هوای بودنت
این دیگر اولین و آخرین بار است که دل بستم ، نه به انتظار شکستم ، نه منتظر کسی دیگر هستم
تو در قلبمی و تنها نیستی ، تو مال منی و همه زندگی ام هستی…
همین که احساس کنم تو را دارم ، قلبم تند تند میتپد ، به عشق تو میگذرد روزهای زندگی ام…
به عشق تو می تابد خورشید زندگی ام ، به عشق تو آن پرنده میخواند آواز زندگی ام
و این است آغاز زندگی ام ، گذشته ها گذشته ، با تو آغاز کردم و با تو میمیرم….
به هوای تو آمدن در این هوای عاشقانه چه دلنشین است ، به هوای تو دلتنگ شدن و اشک ریختن کار همیشگی من است
بودنم به عشق بودن تو است ، اگر اینجا نشسته ام به عشق این انتظار است
در انتظار توام ، تا فردا ، تا هر زمان که بخواهی چشم به راه آمدن توام
خسته نمیشود چشمهایم از این انتظار ، میمانم و میمانم از این خزان تا پایان بهار
تا تو بیایی و او که به انتظارش نشستم را ببینم ، تا چشمهایت را ببینم و دنیای زیبایم را در آغوش بگیرم
نمیتوان از تو گذشت ، به خدا نمیتوان چشم بر روی چشمهایت بست ، بگذار تو را ببینم ، تا آخرین لحظه ، تا آخرین حد نفسهایم….
نمیگویم که مرا تنها نگذار ، تو در قلبمی و هیچگاه تنها نمیمانم ، نمیگویم همیشه بمان ، تا زمانی که هستی من نیز میمانم ، اگر روزی بروی ، دنیا را زیر پا میگذارم ، نمیگویم تنها تو در قلبمی، نیازی به گفتنش نیست آنگاه که تو همان قلبمی… قلبی که تنها تپشهایش برای تو است ، زنده ماندن من به شرط تپشهای این قلب نیست ، به عشق بودن تو است !


 
 
معجـ ـزه عشـ ـق
نویسنده : حسین - ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٩/٩
 

http://s2.picofile.com/file/7122771177/moejezaeyeshgh.jpg

 

 

 

 

همه جا عطرتو پیچیده ، تنها صدای تو را میشنوم ، جایت در کنارم خالیست
شاخه گلی را به جای تو میگذارم  تا دیگر جایت خالی نباشد، تا دیگر تنها نباشم…
تمام احساساتم سهم تو است ، جای تو تا ابد ، تا همیشه در قلب من است
کاش برایت کم نباشم ، کاش برایت با ارزش باشم تا حسرتی در دلم نماند، تا با خیال راحت قلبم عاشقت بماند
قلبم تنها با تو زنده است ، تو گلی و نفس میدهی به باغچه دلم…
این تمام احساسات من است ، لیاقتت بیش از اینهاست ، این تمام دار و ندار من است….
در این کویر خشک و بی محبت یافتن گلی مثل تو معجزه بود ،
دیدن باوفایی مثل تو رویا بود، با تو بودن افسانه بود
حالا تو یک معجزه ای در قلب عاشق من ، تو  زیباترین حادثه ای که تا ابد میمانی در قلب من…
کاش برایت همیشگی باشم ، همیشه همینگونه باشی و من تو را داشته باشم
تو را داشته باشم برای نفس کشیدن ، برای عشق ورزیدن ، برای ماندن
تو آمدی و دلم از غمها رها شد ، حالا احساساتم با تو زیبا شده ، عشق آمده و دلم غرق در امواج مهربانی هایت شده….
به تو پناه آورده ام ای چشمه زلال دلم ، به تو پناه آورده ام ای بود و نبودم ، مرا در میان خودت بگیر تا اسیر آغوشت شوم ، تا برای همیشه پشت میله های آن آغوش گرمت زندانی باشم…


 
 
در پناه آغوشت
نویسنده : حسین - ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٩/٧
 

 

 

 آرام باش ،ما تا همیشه مال همیم ، همیشه عاشق و یار همیم
آرام باش عشق من ، تو تا ابد در قلبمی ، تو همه ی وجودمی
بیا در آغوشم ، جایی که همیشه آرزویش را داشتی ، جایی که برایت سرچشمه آرامش است
آغوشم را باز کرده ام برایت ، تشنه ام برای بوسیدن لبهایت
بگذار لبهایت را بر روی لبانم ، حرفی نمیزنم تا سکوت باشد بین من و تو و قلب مهربانت
خیره به چشمان تو ، پلک نمیزنم تا لحظه ای از دست نرود تصویر نگاه زیبای تو
دستم درون دستهایت ، یک لحظه رها نمیشود تا نرود حتی یک ذره از گرمای دستان لطیف تو
محکم فشرده ام تو را در آغوشم ، آرزو میکنم لحظه مرگم همینجا باشد ، همین آغوش مهربانت
چه گرمایی دارد تنت عشق من ، رها نمیکنم تو را تا همیشه باشی در کنار قلب من
قلب تو میتپد و قلب من با تپشهای قلبت شاد است ، هر تپشش فریاد عشق و پر از نیاز است
آرامم ، میدانم اینک کجا هستم ، همانجایی که همیشه آرزویش را داشتم ،همانجایی که انتظارش را میکشیدم و هر زمان خوابش را میدیدم آن خواب  برایم یک رویای شیرین بود….
در آغوش عشق ، بی خیال همه چیز ، نه میدانم زمان چگونه میگذرد و نه میدانم در چه حالی ام
تنها میدانم حالم از این بهتر نمیشود ، دنیای من از این عاشقانه تر نمیشود
گرمای هوس نیست این آتش خاموش نشدنی آغوش پاکت
عشق است که اینک من و تو را به این حال و روز انداخته ، عشق است که اینک ما را به عالمی دیگر برده ، عشق است که من و تو را نمیتواند از هم جدا کند هیچگاه
خیلی آرامم ، از اینکه در آغوشمی خوشحالم


 
 
زندگی من با تو
نویسنده : حسین - ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٩/٧
 

میدانستم عاشق بارانی ،
آنقدر اشک ریختم تا خورشید بتابد بر روی سیل اشکهایم ،
 تا اشکهایم ابر شود و باران ببارد
این اشکهای من است که بر روی تو میبارد
آسمان با دیدن چشمهای من می نالد
عشق همین است و راه آن نفسگیر
باز هم میخواهم عشق را با تمام دردهایش،
دردهایی که درد نیست  چون دوایش تویی
خیالی نیست دلتنگی ها و بی قراری هایش، چون چاره اش تویی
عزیز من تویی، در راز و نیازهایم تنها تویی
با تو بودن یعنی همین ،
یعنی من عاشقم بیشتر از تمام عشقهای روی زمین
عزیزم خیلی دوستت دارم ، تنها همین احساس است که در دل دارم
این کلام جاودانه را از من بپذیر ، در روزی که قلبم درونش غوغاست ،
این احساس صادقانه را از من بپذیر ، در روزی که حال من حال خودم نیست
همیشه میترسیدم تو را از دست بدهم ، همیشه میترسیدم رهایم کنی ،مرا تنها بگذاری
اما…. تو آنقدر خوبی، که به عشق و دوست داشتن وفاداری
که حتی یک لحظه نیز فکر نبودنت را نمیکنم
همین مرا خوشحال میکند ، همین مرا به عشق همیشه داشتنت امیدوارم میکند
انگار که عشق تو جایگاهی جاودانه است ، دنیا هم خراب شود ، عشق تو سرپناهی بی انتها برای من است
همین مرا آرام میکند ، همین مرا به شوق همیشه داشتنت عاشق انتظار میکند
از خوبی های تو نمیتوان گذشت تو لایق بهترینی
یک روز زیبا با تو میگذرد و یک شب پر ستاره میرسد، وای که شبها با تو چه رویاهایی دارم،
وقتی شب میرسد به یادت چه  حالی دارم ، نمیخوابم ، به یادت بیدار میمانم ، تا سحرفرا رسد و دوباره تو را ببینم ، این است زندگی من با تو ، که همیشه من همینم
این شده زندگی من که روز و شبم شدی تو ، لحظه به لحظه تمام فکر و ذکرم شدی تو ، حتی اگر لحظه ای میخوابم در خوابم میبینم تو را ،بگذار اینگونه بگویم که من، بدون تو نمیخواهم زندگی را


 
 
همیشه در قلبمی
نویسنده : حسین - ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٩/٧
 

همیشه در قلبمی

 

 

با تو دیگر عشق قصه نیست ، لحظه هایم مثل گذشته سرد نیست
با تو زندگی ام زیر و رو شد ، حال من از این رو به آن رو شد
با تو گذشتم از پلهای تنهایی ، رسیدم به اوج آسمان آبی
عطر تو میدهد به من نفس ، با تو رها شدم از آن قفس
آمدی و گرفتی دستهایم را ، باور ندارم با تو بودن را
میدهد به من هوای عشق نفسهایت ،میدهد به من شوق زندگی گرمی دستهایت
بپذیر که دنیای عاشقانه ما همیشگیست ، عشق در قلب من و تو ماندنیست
هر چه دلم خواست همان شد و اینگونه شد که دلم عاشقت شد
مرا در زیر سایه قلبت جا دادی و همین شد که قلبم به عشقت پناه آورد
آری با تو دیگر عشق قصه نیست ، حقیقت است این روزها و لحظه ها
حقیقت است که دوستت دارم ، حقیقت است که با تو هیچ غمی ندارم
حقیقت است که دنیا را نمیخواهم بی تو ، مگر میشود این زندگی بدون تو؟
در آغوش تو ، محکم فشرده ام تو را در آغوشم ، میمیریم برای هم ، مینیشنی بر روی پاهای من و میبوسم لبهایت را….
با تو بودن همیشه تکراریست برای تپشهای قلبم ، با تو بودن همیشه تکراریست برای اینکه حس کنم عشق چیست و عاشق تو بودن چه لذتی دارد
چه اتفاق زیبایی بود تو را دیدن ، چه حادثه شیرینی بود تو را داشتن
با تو بودن همین است ، اینکه تا ابد شدی دنیایم ، اینکه تا ابد شدی مرحمی برای قلب تنهایم
قلبی که دیگر با تو تنها نیست ، درهای قلبم دیگر برای کسی باز نیست ، تا همیشه بسته شده بر روی تو ، بمان و بمان ای که تنها عشق من هستی تو

 


 
 
بغلم کن عشق خوبم...
نویسنده : حسین - ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٩/۱
 
بغلم کن عشق خوبم بذار حس کنم تنتو...
از حرارتت بمیرم بگیرم عطر تنتو...

واسه من آغوش گرمت تنها جای امن دنیاست...
ساز آشنای قلبت خوشترین آهنگ دنیاست...

منو که بغل بگیری گم میشم تو شهر رویا...
بند میاد نفس تو سینم مثل مجنون پیش لیلا...

به تو شفاف و برهنه دل سپردم بی محابا...
بغلم کن تا نمیرم بی تو، تو دستای سرما...

مثل دامن فرشته شب ما قدیس و پاکه...
حتی ماه به حرمت ما، عاشقونه تر می تابه...

بغلم کن عشق خوبم بذار آرامش بگیرم...
سر بذارم روی شونت با نفسهات خو بگیرم...

 
 
همینکه فکرمی برای من بسه
نویسنده : حسین - ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٩/۱
 

برام هیچ حسی شبیه تو نیست ! کنار تو درگیر آرامشم

همین از تمام جهان کافیه .. همین که کنارت نفس میکشم

برام هیچ حسی شبیه تو نیست تو پایان هر جستجوی منی

تماشای تو عین آرامشه .. تو زیباترین آرزوی منی

منو از این عذاب رها نمیکنی کنارمی به من نگاه نمیکنی

تمام قلب تو به من نمیرسه همینکه فکرمی برای من بسه

 


 
 
برایم بمان ...
نویسنده : حسین - ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۸/٢٩
 






ثانیه ها میگذرند و آنچه باقی میماند خاطره هاست

اما خاطره های با تو بودن در هر ثانیه ام هست

پس  تا ابد بمان  با خوبیهایت  تا  بدانم

واژه ای  زیباتر از  دوست  نیست

                 دوستت دارم


 
 
من یا بهشت ...
نویسنده : حسین - ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۸/٢۸
 

9pb9ucbmef06e3rbrxi4.jpg

چقدر خوشحــ ــال بود
شیطــان
وقتی سیب را چیدم
... ...
گمان می کرد فریب داده است مرا
نمی دانست
تو پرسیده بودی
مرا بیشتر دوست داری . .
یا ماندن در بهشـــت را؟


 
 
عشق پاک...
نویسنده : حسین - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۸/٢٥
 

Image Detail

ای از عشق پاک من همیشه مست

من تو را آسان نیاوردم به دست 

بارها این کودک احساس من

زیر باران های اشک من نشست

من تو را آسان نیاوردم به دست

در دل آتش نشستن کار آسانی نبود

راه را بر اشک بستن کار آسانی نبود

با غروری هم قد و بالای بام آسمان

بارها در خود شکستن کار آسانی نبود

بارها این دل به جرم عاشقی

زیر سنگینیه بار غم شکست

من تورا آسان نیاوردم به دست

در به دست آوردنت بردباریها شده

بی قراری ها شده شب زنده داری ها شده

در به دست آوردنت پایداریها شده

با ظلم و جور روزگار سازگاری ها شده

ای از عشق پاک من همیشه مست

من تو را آسان نیاوردم به دست

بارها این کودک احساس من

زیر باران های اشک من نشست

من تو را آسان نیاوردم به دست


 
 
صدای دوست داشتنت
نویسنده : حسین - ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۸/٢۳
 


با تو تمام شعر های جهان گوش کردنی می شود

می دانستی

با تو هر چه نا شنیدنی بود

شنیدنی می شود

من صدای شاملو را همراه صدای نفس های گرم تو دوست

دارم

وشنیدن قصه های کودکی ام را

هنگامی که در آغوش تو چون پسرکی پنج ساله

فارغ و آزاد

وشاد

می خوابم

دوستت دارم

با تو می شنوم

هیس ...

سکوت کن ...

نه آنچنان سنگین که نفسم از بی نفسی ات بگیرد

تلخ یا شیرین فرق نمی کنی

من بعد هر بار سکوت تو

نه برای دل خودم

که برای دلی که سهم من و توست

گریه می کنم

آنقدر بلند آنقدر زیاد

که خودم از اشکهای خودم می ترسم

دوستت دارم نه از جنس زمان که زمان با من تو

سر جنگ دارد

نه مثل تاریخ

که تاریخ درست مثل تاریخ تولدمان یا بزرگ است یا کوچک

نه دوست داشتنی از جنس من

از جنس تو

غریب است حتی برای خودم سهم دوست داشتنت

خودم هم باورم نمی شود می خواهم تا انتها بی توقع دوستت بدارم

می شود؟! ...

می میرم زیر بار سنگین خودم یا نفس های سنگینت می میرم

من با تو نمی شنوم با تو کلمه٬کلمه

صوت٬صوت

هر شب می نوشم و مست می شوم

مستی در قانون و عرف من نیست

اما مگر دوست داشتن تو از جنس عرف است ؟

نه این  مهر تا ابد جرم است

خواهش های من

تمنا های قلبم

همیشه باید خفته بماند

بخاطر

پدران

مادران

و قانون سرزمین مان

پس چه فرق می کند

کمی

شبی

نیمه شبی

تنها به سهم

یک جرعه با تو بنوشم تا صبح

برای من

من نا خورده مست

من نابلد

همان یک جرعه از تو

برای  مستی تمام شبهای یلدایم

کافی ست

با تو می شنوم

گوش می کنی

به صدای نفس های مشتاق

کودکی که در آغوش توست

او نمی ترسد

نه از

کابوس

نه از تاریکی

چه خوب با قصه های عامیانه خوابش می کنی

او با تو گوش می کند

پس سکوت کن...


 
 
در این دنیای بزرگ تنهاییم تنهاترین باش
نویسنده : حسین - ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۸/۱٩
 

دوستت خواهم داشت بی آنکه بگویم
درد دل خواهم کرد بی هیچ کلامی...
در آغوشت قرار خواهم گرفت بی هیچ کلامی
در آغوشت خواهم ماند بی هیچ کلامی
عشق من تو باش نه برای اینکه در این دنیای بزرگ تنها نباشم.تو باش تا در دنیای بزرگ تنهاییم تنها ترین باشی..


 
 
بی تو ...
نویسنده : حسین - ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۸/۱۸
 

دو دریچه دو نگاه دو پنجره، دو رفیق دو هم‌نشین دو حنجره
دو مسافر تو مسیر
زندگی، دو عزیز دو همدم همیشگی

با هم از غروب و سایه رد شدیم، قصۀ‌ عاشقی رو بلد شدیم
فکر می‌کردیم آخر قصه اینه، جز
خدا هیچ‌کی ما رو نمی‌بینه

دو غریبه دو تا قلب در به در، دو تا دلواپس این چشمای تر
دو تا اسم دو خاطره دو نقطه‌چین، دو تا دور افتادۀ تنهانشین

عاقبت جدا شدن دستای ما، گم شدیم تو غربت غریبه‌ها
آخرِ اون همه لبخند و سرود، چشم پُر حسادت زمونه بود

دو غربیه دو تا قلب در به در، دو تا دلواپس این چشمای تر
دو تا اسم دو خاطره دو نقطه‌چین، دو تا دور افتادۀ تنهانشین

فاصله سیاوش قمیشی تنها


 
 
من از تو حرف می زنم
نویسنده : حسین - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۸/۱٥
 

تو را نگاه می کنم
که خفته ای کنار من
پس از تمام اضطراب
عذاب و انتظار من
تو را نگاه می کنم
که دیدنی ترین تویی
و از تو حرف می زنم
که گفتنی ترین تویی
من از تو حرف می زنم
شب عاشقانه می شود
تو را ادامه می دهم
همین ترانه می شود
کاش به شهر خوب تو
مرا همیشه راه بود
راه به تو رسیدنم
همین پل نگاه بود
مرا ببر به خواب خود
که خسته ام از همه کس
که خواب و بیداری من
هر دو شکنجه بود و بس ...

من از تو حرف می زنم
شب عاشقانه می شود
تو را ادامه می دهم
همین ترانه می شود ...

 
 
کنارت اونقدر ارومم که از مرگ هم نمیترسم
نویسنده : حسین - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۸/۱٥
 
منو حالا نوازش کن .... که این فرصت نره از دست


شاید این اخرین باره .... که این احساسه زیبا هست


منو حالا نوازش کن .... همین حالا که تب کردم


اگه لمسم کنی شاید .... به دنیای تو برگردم


هنورم میشه عاشق بود .... تو باشی کاره سختی نیست


بدون مزر با من باش .... اگرچه دیگه وقتی نیست


نبینم این دمه اخر .... تو چشمات غصه میشینه


همه اشکاتو میبوسم ....میدونم قسمتم اینه


تو از چشمای من خوندی....که از این زندگی خسته ام


کنارت اونقدر ارومم....که از مرگ هم نمیترسم

 
 
وقتی دچار میشوی
نویسنده : حسین - ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۸/۱٤
 

 



وقتی دچار میشوی

میمانی و یه حس دل گُندگی

که وسعتش شده است به اندازه ی تمام دنیا

و دلت میخواهد

هرکه از دم دستت رد میشود محبت کنی و دوست بداری

وقتی دچار میشوی

میگردی دنبال مقصرهای تمام این دلدادگی

میگردی دنبال علتها

میگردی تا بدانی چشم تورا دچار کرد یا دل

و میمانی و تمام پرسشهای بی پاسخ و هزار پاسخ

وقتی دچار میشوی

اول تردید جانت را پرمیکرد

شک میکنی به تمام لبخندهایت

شادیهایت

به طپشهای قلبت که دیگر دست خودت نیست که آرامش کنی

پر شده ای از او  ونمیدانی چه باید بکنی

وقتی دچار میشوی

روز بروز تغییر میکنی

آدمی دیگر میشوی

و حس میکنی تازه آدم شده ای

وقتی دچار میشوی

آرام میشوی مهربان میشوی با گذشت میشوی

وقتی دچار میشوی

نگاهت تازه میشود احساست هوایی میخورد و بهاری میشوی

چقدر شیرین میشود لحظه ها

چقدر سخت میشود ماندن در دچارگی

و این نوبت عاشقی توست

ببین چه میکنی....


 
 
پاییـــــــز ...
نویسنده : حسین - ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۸/۱٢
 

دوباره پاییـــــــز

اما نه فصلـــ خزانـــ زرد!

دوباره پاییـــــــز

اما نه فصلـــ اندوه و درد!

دوباره پاییـــــــز

فصلـــ زیبای سادگی

دوباره پاییـــــــز، موسمــــ شدید دلدادگی...

دوباره پاییـــــــز فصلـــــ هوای بارانی

دوباره فصلــــ ، فصلــــ ِعاشقی

پاییـــــــز ...

 
 
در هوایم پراکنده ای
نویسنده : حسین - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۸/۱٠
 

 
hamtaraneh.com
hamtaraneh.com
 
مثل باران های بی اجازه
 
وقت و بی وقت
 
در هوایم پراکنده ای
 
و من بی هوا
 
ناگهان خیسم از تو !
 
hamtaraneh.com