
"مرا ببخش
ولی آخر چگونه میشود عشق را نوشت ؟
میشنوی ؟
انگار صدای شیون میآید
گوش کن
میدانم که هیچ کس نمیتواند عشق را بنویسد
اما به جای آن
میتوانم قصههای خوبی تعریف کنم
گوش کن
یکی بود یکی نبود
زنی بود که به جای آبیاری گلهای بنفشه
به جای خواندن آواز ماه خواهر من است
به جای علوفه دادن به مادیانهای آبستن
به جای پختن کلوچه شیرین
ساده و اخمو
در سایه بوتههای نیشکر نشسته بود و کتاب میخواند
صدای شیون در اوج است
میشنوی؟
برای بیان عشق
به نظر شما
کدام را باید خواند ؟
تاریخ یا جغرافی ؟
میدانی ؟
من دلم برای تاریخ میسوزد
برای نسل ببرهایش که منقرض گشته اند
برای خمرههای عسلش که در رفها شکستهاند
گوش کن
به جای عشق و جستجوی جوهر نیلی میشود چیزهای دیگر نوشت
حق با تو بود
میبایست میخوابیدم
اما مادربزرگها گفته اند
چشمها نگهبان دلهایند
میدانی ؟
از افسانههای قدیم چیزهایی در ذهنم سایهوار در گذر است
کودک
خرگوش
پروانه
و من چقدر دلم میخواهد همه داستانهای پروانهها را بدانم که بینهایت بار درنامهها و شعرها
در شعلهها سوختند
تا سند سوختن نویسندهشان باشند
پروانهها
آخ
تصور کن
آنها در اندیشه چیزی مبهم
که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را
در ذهن کوچک و رنگارنگشان میرقصاند به گلها نزدیک میشوند
یادم میآید
روزگاری ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
دانه دانه بنفشههای وحشی را یک دسته میکردم
عشق را چگونه میشود نوشت
در گذر این لحظات پرشتاب شبانه
که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت
دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را میبستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی میخواند
من تو را
او را
کسی را دوست میدارم"
نظرات ()