نویسنده :
حسین - ساعت ۱٠:۳٧ ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩۱/۳/۱
این روزها به طرز عجیبی با خـودم می جنگم که دیـده ها را نادیده بگیــرم و شنیــده ها را نشنیــده ...
مهم نیست که
مرا از ملاقات ماه
و گفتگوی باران بازداشتهاند
من برای رسیدن به آرامش
تنها به تکرار اسم
تو ( تو )
بسنده خواهم کرد...
نویسنده :
حسین - ساعت ۱۱:٤۸ ق.ظ روز شنبه ۱۳٩۱/٢/۱٦
نه عشقم را به بازی بگیر
و نه بازیت را عاشقانه جلوه بده
من زادۀ احساسم!!!!
نویسنده :
حسین - ساعت ٩:٥٧ ق.ظ روز شنبه ۱۳٩۱/٢/٩
ای کاش همه به جایی برسیم که هر روز بگیم :
ای فردا هر چه می توانی کن ، که امروز را به تمامی زیسته ام ...!
من و تو برای به هم رسیدن چیزی کم نداریم ، به جز یه معجزه
نویسنده :
حسین - ساعت ۱٢:۱۸ ب.ظ روز سهشنبه ۱۳٩۱/٢/٥
قــبـل تـر ها
وقتی هنوز تو نیامده بودی
عاشقانه های هرکس را که می خواندم
به سادگی اش می خندیدم
حالا خودم گریه می کنم
و برایـتـــــــ عــاشــقــانــه می نویسم
نویسنده :
حسین - ساعت ۱٠:٤٤ ق.ظ روز سهشنبه ۱۳٩۱/٢/٥
ناگفته هایم زیاد است
ازمن می خواهی برایت همه را بگویم
اما…اشتیاقت همان چند دقیقه است
حرفها بوی اندوه دارد
به کلام دوم نرسیده خسته می شوی و می روی
مثل همه
و من می مانم
و...
تنهایی
نامهربانی
بی همزبانی
راستی تو حرفهایت را برای که می زنی؟
نویسنده :
حسین - ساعت ٥:٠٤ ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩۱/٢/٤
کسی نیست مرادریابد... چه کسی میفهمد؟ دردلم رازی هست؟ میسپارم آن را به خیال وشب وتنهایی خود به کدامین انسان؟ به کدامین مخلوق؟ توبگو هست کسی؟ تاکه مرا دریابد؟ چه طنین انگیزاست تق تق پای خیالم که به دیباچه ی فردا، به خدا میراند وچه زیباست نیازمن وناز دل بی تاب من وخاطره ای پراحساس ولی افسوس که در راه دلم گم گشته توبه من میخندی ومن ازخنده ی تو میفهمم که کسی نیست مرا دریابد ...

نویسنده :
حسین - ساعت ۱:٥۳ ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۱/۱/٢٤

میـدونی بن بست ِ زنـدگی کـجـاست ؟
جــایــی کـه ...نـه حـــق ِ خــواسـتن داری !
نـه تــوانــایـی ِ فـــرامــوش کـــردن
نویسنده :
حسین - ساعت ۱:۱٤ ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۱/۱/٢٤

لحظه های خوب زود به خاطره تبدیل میشن
آرزوها زود عقده میشن
دوست داشتنها زود تموم میشن
عشقها زود خراب میشن
محبتها زود فراموش میشن
آدمها زود پشیمون میشن ولی دیگه دیر شده
چون عادت کردیم امروز رو ازدست بدیم
نویسنده :
حسین - ساعت ۱٢:۳٤ ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩۱/۱/٢۱

توبه هایم شکسته و قلبم دریده است
تردیدهایم به عرش و غرورم به فرش رسیده است
من قربانی هوس دوست داشتنم
دم مغتنیست
رها شو از جسم خسته تقدیر
حقارت کافیست
نویسنده :
حسین - ساعت ۱٢:۱٧ ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩۱/۱/٢۱
تو می گفتی نمی شکنم....
اما شکستن آسان بود
سنگ نمی خواست!
گم کردن دستانت
ندیدن انتظار چشمانت
و خاطره شدن گرمای بوسه هایت
کافی بود
برای شکستن
برای تمام شدن....
نویسنده :
حسین - ساعت ٤:۱٤ ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۱/۱/۱٧
در حسرت فردای تو تقویمو پر می کنم
هر روز این تنهایی رو فردا تصور میکنم
هم سنگ این روزای من تنها شبم تاریک نیست
اینجا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست
بی دل و خسته در این شهرم و دلداری نیست
غم دل با که توان گفت که غمخواری نیست
شب به بالین من خسته به غیر از غم دوست
زآشنایان کهن یار و پرستاری نیست
یا رب این شهر چه شهری است که صد یوسف دل
به کلافی بفروشیم و خریداری نیست
فکر بهبود خود ای دل بکن از جای دگر
کاندر این شهر طبیب دل بیماری نیست
نویسنده :
حسین - ساعت ٥:٥۱ ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩۱/۱/۱٤
هستن یا نیستن تو
دیگر چه فرقی می کند؛
وقتی تو
آنی که باید، نیستی دیگر…
دیگر وقتی هستی هم
انگار که نیستی!
نویسنده :
حسین - ساعت ٥:٢۸ ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩۱/۱/۱٤
از تـــو که مینویسم یک درد دارم....
تـــــو میفهمی در این خراب آباد دل چه میگذرد!
از تو که نمینویسم هزار درد دارم....
درد نگفتن، درد نشنیدن، درد ندانستن، درد سر، درد دل، درد....!
مانده ام بنویسم و دل را دریابم؟
یا قلم -تـــــو- نوشت را زمین بگذارم و سر را دریابم؟
فرقی هم نمیکند انگار....
دل که عاشق است سر بهانه می آورد، بیراهه میرود، درد میگیرد، امان میبرد!
دل که عاشق است..... عاشق است

نویسنده :
حسین - ساعت ۱۱:٠۸ ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۱/۱/۱٠
بعضـــی چیــــز هـــا رو بـــایـــد بنــــویســـم
نـــه بــــرای اینکــــه همــــه بخـــونـــن و بگــــن " عالیـــــه "
نـــــــه ...
فقط برای اینکه..........
بــــرای اینکــــه خفــــه نشــــم همیــــن
نویسنده :
حسین - ساعت ٧:۱٠ ب.ظ روز سهشنبه ۱۳٩۱/۱/۸
دلم لک زده...!!!
برای یک عاشقانه ی آرام...!!!
که تو رو بنشونم بر روی پاهایم...!!!
بگذاری گله کنم...!!!
از همه این کابوسهایی
که چشم ترا دور دیده اند...!!!
دلتنگی را بهانه کنم
سرم را پنهان کنم
در گودی گلویت...!!!
تمام ریه ام را پر کنم
از عطر زنانه ات...!!!
نویسنده :
حسین - ساعت ٧:٠۳ ب.ظ روز سهشنبه ۱۳٩۱/۱/۸
کاش میشد ...!!!
چشمانم را بر هم گذارم
وقتی که باز میکنم
دوری تمام شده باشد
و تو کنـــــــــــــارم باشی
نویسنده :
حسین - ساعت ٤:٠٢ ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۱/۱/٦
یک نگاه با عشق ....
بهتر از هزار بار گفتن دوستت دارم بدون عشقه...
من سکوت میکنم
و تو خوب به چشمان من نگاه کن نازنینم.
نویسنده :
حسین - ساعت ٢:۱۳ ب.ظ روز جمعه ۱۳٩۱/۱/٤
زیاده خواه نیستم !
جاده ی شمال
یک کلبه ی جنگلی...................... ...........
یک میز کوچک چوبی
با دو تا صندلی
کمی هیزم، کمی آتش،مهِ جنگلی
کمی تاریکی _ محض،
کمی مستی،کمی مهتاب...
و بوی یـار.. و بوی یـار.. و بوی یـار ...
...تـو باشی،مـن باشم و ...هــیچ !
دنــــیــا هــم ارزانی خـــودشـــــان ..
نویسنده :
حسین - ساعت ۱:۳۸ ب.ظ روز جمعه ۱۳٩۱/۱/٤
آرامش یعنی ؛
هر وقت قهر کردی ،
مطمئـن باشی بجز تو ، هیچکس جاتو نمیگیره . .
نویسنده :
حسین - ساعت ٢:٢۸ ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۱/۱/۳

نزدیک ترین آدم به تو
اون کسی است
که از دورترین فاصله
همیشه به فکرته.....!
نویسنده :
حسین - ساعت ۱٢:٤٠ ب.ظ روز سهشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٦

تو که دستت به نوشتن آشناست
دلت از جنس دل خسته ی ماست
دل دریا رو نوشتی همه دنیا رو نوشتی
دل ما رو بنویس
بنویس هر چه که ما رو به سر اومد
بد قصه ها گذشت و بدتر اومد
بگو از ما که به زندگی دچاریم
لحظه ها رو میکشیم نمی شماریم
بنویس از ما که در حال فراریم
توی این زمستون بد فکر بهاریم
نویسنده :
حسین - ساعت ۱۱:٤٠ ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٤
آسمان هم گاهی دلش میگیرد...
من که آدمم!!!
گذشته رو اگه به دوش بکشی کمرت خم میشه
ولی اگه بذاری زیر پات قدت بلند میشه ...
×××××××××××××××××××××××××××
شاید روزی ...
دوباره در گذر زمان به یکدیگر برسیم!
آنروز من اشتباه
گذشته را تکرار نخواهم کرد !
تو را از دست میدهم
اما غرورم را نه
×××××××××××××××××××××××××××
ارزان تر از آنچه فکرش را بکنی بودی اما برای من گران تمام شدی...!
نویسنده :
حسین - ساعت ٤:٠٤ ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱۱

چــه دمــدمــے مـزاج شـده احـساســم
گـــاهـے آرام . . .
گـــاهـے بــارانـے . . .
چه بـے ثـبـاتــم بـے تـ ـ ـو !!!!
نویسنده :
حسین - ساعت ٤:۳٢ ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۸
ای کاش با عشق نمی آمدی
تا با دلزدگی بروی
ای کاش
دوستانه می آمدی
تا سلامی بگویی ، احوالی بپرسی
...... ... ... درددلی بکنی
چای نعناع بنوشی ، سیگاری با دود سبز بکشی
بوسه ای گرم بر گونه ام بزنی
و بروی…
حال که اینچنین سرد می روی
یادت باشد چیزی به جا نگذاری
مبادا برگردی وَ
اشکهایم را ببینی
نویسنده :
حسین - ساعت ٤:٢٤ ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۸
قانون تو تنهایی من است و تنهایی من قانون عشق
عشق ارمغان دلدادگیست و این سرنوشت سادگیست.
چه قانون عجیبی! چه ارمغان نجیبی و چه سرنوشت تلخ و غریبی!
که هر بار ستاره های زندگیت را با دستهای خود راهی آسمان پر ستاره کنی
و خود در تنهایی و سکوت با چشمهای خیس از غرور پیوند ستاره ها را به نظاره نشینی
نویسنده :
حسین - ساعت ۳:٥۸ ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۸
قایقی خواهم ساخت خواهم انداخت به اب دور خواهم شد از این خاک غریب
که در ان هیچکس نیست که در بیشه عشق قهرمانان را بیدار کند
قایق را از تو تهی و دل از ارزوی مروارید
هم چنان خواهم راند نه به ابی ها دل خواهم بست
نه به دریا پریانی که سر از خاک در می ارند....
هم چنان خواهم راند
هم چنان خواهم خواند دور باید شد دور
نویسنده :
حسین - ساعت ٥:٠٠ ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٦
بیـــهوده ورق می خورنــــــــد تقویـــــــــم هــــای ِ جهــــــــــان ؛
روزهــــای ِ من ، همه یک روزند ...
شنبــــه هایی که فقـــط پیشوندشــــــان عوض می شـــــود ...
نویسنده :
حسین - ساعت ٤:٤٠ ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٦
در هر غروب
در امتداد شب
من هستم و تـمامت تنهایی.
با خویشتن نشستن.
در خویشتن شکستن.
این راز سر به مهر ٬
تا کی درون سینه نـهفتن ٬
گـفتن.
یـاری کن ٬
مرا به گفتن این راز ٬ باز یاری کن.
ای روی تو به تـیره شبان آفـتاب روز
می خـواهـمت هـنوز.
نویسنده :
حسین - ساعت ۱٢:۱٢ ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٤
دیشب که بارون اومد...خواستم سراغت رو بگیرم
اما خوب میدونستم این بار هم که زنگ بزنم
زیر چتر دیگری هستی...
خسته شدم.....
خسته.....
از این همه دروغ جورو واجور که میگن.....
اینقدر گوش هام دروغ شنیدن...که حتی راست ترین چیز ها هم دروغ میشنون.....
این همه دروغ واسه چیه؟؟؟واسه بدست اوردنه چیه؟؟؟؟
عشق؟؟؟
عشق هم با دروغ بدست میان؟؟؟؟
در مقابله این همه دروغ....کاری جز سکوت نمیتونم بکنم....
....فقط سکوت.....
نویسنده :
حسین - ساعت ۱٢:٢٢ ب.ظ روز سهشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢

پرند ه خسته روزی به مقصد خواهد رسید
پرنده کوچک با تنی خسته به امید آرزوی بزرگ به پرواز درآمد
بالهایش دیگر قدرت پرواز ندارد
دلش آنچنان خسته است که خستگی راه را به یاد نمی آورد
دلش از دست روزگار می گرید
به ناچار سفر را انتخاب کرده شاید که زندگی اش را عوض کند
اما پرنده کوچک ما نمی داند هر کجا رود آسمان یکی ایست
زمین یکی ایست
روزگار نیز همان بازی را برایش رقم زده
پس چرا می رود؟
نویسنده :
حسین - ساعت ٩:٢٤ ق.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٩
مـــــــــــــرد است دیگر...
گاهی تند میشود گاهی عاشقانه میگوید..
مـــــــــــــرد است دیگر..
غرورش آسمان و دلش دریاست...
تو چه میدانی ازبغض گلو گیر کرده یک مـــــــــــــرد..
تو چه میدانی که چشمانت دنیای او شده..
تو چه میدانی از هق هق شبانه او که فقط خودش خبردارد و بالشش؟...
مـــــــــــــرد را فقط مـــــــــــــرد میفهمد و مـــــــــــــرد!!!!
مـــــــــــــرد است دیگر... گاهی تند میشود گاهی عاشقانه میگوید.. مـــــــــــــرد است دیگر.. غرورش آسمان و دلش دریاست... تو چه میدانی ازبغض گلو گیر کرده یک مـــــــــــــرد.. تو چه میدانی که چشمانت دنیای او شده.. تو چه میدانی از هق هق شبانه او که فقط خودش خبردارد و بالشش؟... مـــــــــــــرد را فقط مـــــــــــــرد میفهمد و مـــــــــــــرد!!!!
نویسنده :
حسین - ساعت ۱۱:٢۳ ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٧
دور نرو
بیا کنار دلم
من غیر از این ها که مینویسم
نوازش هم بلدم!!
نویسنده :
حسین - ساعت ۱۱:۱۸ ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٧
همه میتونن اسمت رو صدا کنن، امـــا...
کم هستن کسایی کــه وقتـــی اسمت رو میگن لذَت میـــبری
و بـآ تمام ِ وجود در جواب ـشون دوست دآری بگـــی
جـآنـــَم ...
نویسنده :
حسین - ساعت ۱٠:٠۱ ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢۳
حرف دلت رو امروز بزن !
اگر امروز گفتی ...
اسمش "حرف دل" است
اگر نگفتی ...
فردا می شود
" درد " دلت
نویسنده :
حسین - ساعت ٩:٤٢ ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢۳
به تو عادت دارم
مثل پروانه به آتش، مثل عابد به عبادت
و تو هر لحظه که از من دوری، من به ویرانگری فاصله می اندیشم
در کتاب احساس واژه فاصله یک فاجعه معنا شده است
تو توانایی آنرا داری که به این فاجعه پایان بخشی
نویسنده :
حسین - ساعت ۳:٠٤ ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٠
یک ساعت که آفتاب بتابد ،
خاطره آن همه شب های بارانی از یاد می رود ..
این است حکایت آدم ها :
« فرامــــوشی »
هــــر کـــَـس بــه طریقـــی دل مـــارو مـــی شِـکنــــد...
امـــا تــُـو خیلــــی خلاقیـــَـت بـــه خـــــرج دادی!
آفــــــــــــریـــن!
نویسنده :
حسین - ساعت ۱٢:٥۱ ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱٩
ببـــیــــــن
این اسمش دلــــــه !
اگر قرار بــــــود بفهمه که فاصله یعنی چــــــــی
اگر قرار بــــــود بفهمــــه که نمیشــــه …
میشد مَغــــــــز !
دلـــــه ..
نمی فهمــــــه … !
خواستم اطلاع بدم....
نویسنده :
حسین - ساعت ۱٢:٥٠ ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱٩
نمی دانـم
چــرا بیــن ایـن همـه آدم
پـیـله کـرده امــ
بـه تـو
شـاید فـقط با تـو
پـ ـ ـروانــه می شــوم
سـنگـیـنـی گـفـتـه هـایـم
بـه سـنـگـیـنی گـوش هـایـت دَر . . .!
نویسنده :
حسین - ساعت ۱٢:٥٥ ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱٧
خاطرات را باید سطل سطل . . .
ازچاه زندگی بیرون کشید . . . !
خاطرات نه سر دارند و نه ته . . .
بی هوا می آیند تا خفه ات کنند . . .
میرسند . . .
... گاهی وسط یک فکر . . . !
گاهی وسط یک خیابان . . . !
سردت می کنند . . . داغت میکنند . . . !
رگ خوابت را بلدند . . . زمینت می زنند . . . !!!
خاطرات تمام نمی شوند . . .
تمامت می کنند
نویسنده :
حسین - ساعت ٥:۳٤ ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱٦
دلـــــم براے تــو کــه نه, ولـــے َبرای روزهــا ی باهمـــ بودنمـان تَنـگـــ شده
براے تــو که نه ، ولے برای "مواظِــب خودت باش" شنیدن تَنـگــ شده
براے تـــو که نه ، ولے برای نگاهـے که تا پیچ سَرکوچه تعقیبم میکرد تَنـگــ شده
براے تـــو که نه ، ولے برای دلے که نگرانم میشد تَنـگــ شده
راستش !
براے اینها که نه . . . ..
برای خودت .....دلَم خیــلے تَنـگــ شده....
وقتی می روی
تمام چیزهای عادی
یادگاری می شوند
حساس می شوند
ترک بر می دارند
بر مبل نمی شود نشست
که تو آنجا نشسته بوده ای
هوا را نمی شود نفس کشید
که عطر تو آنجا بوده است
وقتی نیستی
همه چیز
تو را یادآوری می کند
تو را و نبودنت را...
نویسنده :
حسین - ساعت ۱۱:۱٦ ق.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱٥
نویسنده :
حسین - ساعت ۱٠:٤٧ ق.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱٥
خدا کند که… نه! نفرین نمیکنم، نکند!
به او، که عاشق او بودهام، زیان برسد!
خدا کند فقط این عشق از سرم برود!
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد!!!
نویسنده :
حسین - ساعت ۱۱:٥۸ ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱٢
چی میشه واسه یه بارم چش به راه من بشینی
یا شبا وقتی که خوابی خوابای منو ببینی
خیلی حرفا توی قلبم هس هنوزم که هنوزه
نمیخوام اصلا بدونی که دلت واسه بسوزه
دوس دارم بعد یه چن وقت که منو ندیده باشی
وقتی که میای سراغم به خودت رسیده باشی
دیگه من حرفی ندارم ای خدا به من نظر کن
حرفای مونده رو قلبم روی احساسش اثر کن
هر جوری دلت میخواد باش ولی خب بمون کنارم
مشکلم اینه که جز تو هیچ کسی رو دوس ندارم
نویسنده :
حسین - ساعت ۱٠:٢٦ ق.ظ روز سهشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱۱
عــَزیزکــَم!
تو خواسـتی بــِشی ســَنگ صبورَم...
اما حـآلا
تـــــو "ســَنگ" شــُدی،
و مــَن هنــوز"صــَبورَم"...
نویسنده :
حسین - ساعت ٩:٤۸ ق.ظ روز سهشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱۱
آدم هی خودش رو محروم میکنه ؛
از خیلی آدمها و چیزها تا دلتنگی گلوگیر نشه ،
دلتنگی گلوگیر که بشه بغض نیست تا راه باز کنه.
سنگین میشینه روی سینه و تا الی الابد جا خوش میکنه.
از خیابونها حذر میکنی ، از رنگا ، بوها ، ویترین مغازهها ، آدمهای مشترک ، آهنگهای ستارهدار خاطرهدار.
تو یه سیاره دیگه هم که باشی شروع میکنی تصویر سازی که اوه فلان روز فلان جا !!
نویسنده :
حسین - ساعت ۱٠:٥٧ ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱٠
یادم باشد که :
لزومی ندارد همانقدر که تو برای من عزیزی ،
من هم برایت عزیز باشم .
نویسنده :
حسین - ساعت ۱٠:٥٥ ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱٠
من نمیفهمم چرا هیچ کس برنمی دارد بنویسد از مردهــا
از چشمها و شــانهها و دستهایشــان
از آغوششان
از عطر تنشـان،
از صدایشــان...
پررو میشوند؟
خب بشوند.
مگر زنها با هر دوستت دارمی تا آسمـان نرفتهاند؟
مگر زنها به اتکــاء همین دستها
همین نگاهها
همین آغوشهـا، در بزنگاههای زندگی
سرِپا نماندهاند؟...
من بلد نیستم در سـایه، دوست داشته باشم
من میخواهم خواستنم گوش فلک را کر کند.
من میخواهم
حالا چه میشود مَردَ
دلش غنج بزند ازاینکه
بداند جایی زنـــی دوستش دارد...
نویسنده :
حسین - ساعت ٢:۳٦ ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۱۱/۸
رقاص ڪـﮧ باشے ، دیگر آهنگ خاصے مــعنے ندارد
بـا هـر آهنگے بـاید برقـصے !!!
و ایـن روزهـا . . .
چه بـد آهنگــ هایـے مےزنـد روزگــــار ،
و مـن . . .
هر روز برایش مےرقــصم...!!
نویسنده :
حسین - ساعت ٩:۳٧ ق.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۱۱/۸
من از آن سوی حسرت های
باران خورده می آیم
شبی من باز میگردم
شبی از جنس فرداها

شبی تنها. . .
به یاد تو. . .
شبی با شوق دیدارت. . .
شبی من باز می گردم
شبی
نویسنده :
حسین - ساعت ٩:۳٤ ق.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۱۱/۸
خواب هایم، بوی تن تو را میدهد!
نکند آن دورترهـا ... نیمه شب، در آغوشم میگیری!!؟

نویسنده :
حسین - ساعت ۱۱:۱٢ ق.ظ روز سهشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٤
کاش آدما عاشق نمیشدن کاش بین عاشقا فاصله نبود کاش بین عشاق جدایی نبود کاش هیچ عشقی نمیره کاش عشق همه پاک باشه کاش کاش کاش........ خدایا میشه این آرزوها به حقیقت تبدیل بشه؟ تو میتونی پس دل هیچ عاشقی رو نشکن. تو تنهایی میدونی تنها بودن چقدر سخته
امشب شبی ست
که دریای دل، طوفانی ست
ناگفته هایم باشد برای
شبی دیگر
با یک شور دیگر...
نویسنده :
حسین - ساعت ۱٠:٥٩ ق.ظ روز سهشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٤
قــاصـدک دلـم عجیـب هـوایِ پـریـدن دارد!
یـک فـوت مهـمـانِ تـو!
نـه
صبـر کـن
انـگـار نـگـاه تـو کــافیــست
نـگــاهـش کـه میــکنـی
سـاده میــپـرد
تــو نــگــاه کــن
خــودش راه رسیــدن را خــوب میـشناســد...!
user_wall_9192743
قــاصـدک دلـم عجیـب هـوایِ پـریـدن دارد! یـک فـوت مهـمـانِ تـو! نـه صبـر کـن انـگـار نـگـاه تـو کــافیــست نـگــاهـش کـه میــکنـی سـاده میــپـرد تــو نــگــاه کــن خــودش راه رسیــدن را خــوب میـشناســد...!
نویسنده :
حسین - ساعت ۱٠:٥٠ ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۳
خالی ام از حرف
پُرم از دلتنگی
تشویش هجرت باران
خسته ام از اندیشه ..دلگیرم از سوالات بی انتها
آلوده ام به روزمرگی
نویسنده :
حسین - ساعت ۱٠:٢٤ ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۳
برای عشــق گریــه کن ،
اما کســی رابه خاطر عشــق به گریــه ننداز
با عشــق بــازی کن ،
اما هرگز کســی را باعشــق بــازی نده
نویسنده :
حسین - ساعت ۱٠:٥٢ ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٩
از وقتی 20 سالم بود عاشقه این شعر بودم......... اونو روی دیوار دفترم گذاشتم که همیشه جلوی چشمم باشه ولی حالا میخوام اینجا هم واسه شما دوستای گلم بزارم ...و هدیه میدم به همه عشاق
کوچه
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
عطر صد خاطره پیچید
***
یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم
پرگشودیم و در آن خلوته دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت...
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فروریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل وسنگ همه دل داده به آواز شباهنگ
***
یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن...
لحظه ای چند بر این آب نظر کن...
آب آئینه عمر گذران است....
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است...
باشد فردا که دلت با دیگران است.....
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
***
با تو گفتم حذر از عشق ندانم نتوانم...
روزاول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نرمیدم ...نگسستم
باز گفتم تو صیادیو من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم...نتوانم.....
***
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشینیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
رفت در ظلمت شب آن شبو شبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دگر از آن کوچه گذر هم...
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم.....
فریدون مشیری
نویسنده :
حسین - ساعت ۱٢:٢۱ ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢۸
موجود بی آزاری هستم
کار می کنم
قصه می خوانم
شعر می نویسم
و گاهی
دلم که برایت تنگ می شود
تمام خیابانها را
با یادت پیاده می روم!
نویسنده :
حسین - ساعت ۳:٤۸ ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٥
حکایت عجیبی دارد
لب های خشک من و گونه های تو
شبیه یک ذره بین روبه روی خورشید
گونه هایت را که دور و نزدیک میکنی
آتش میگیرم.
نویسنده :
حسین - ساعت ۱٢:٠٩ ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٥
تمـ ـ ـام خنده هـ ـ ـایم را نـ ــ ـذر کــرده ام
تـــا تو همــ ـان باشی که صبح یــ ـکی از روزهــ ـا ی خـ ــدا
عطـ ـــ ــر دستهــ ـــ ـایت
دلتنــ ـــ گی ام را به بـ ـــ ــاد می سپـ ــارد
نویسنده :
حسین - ساعت ۱٠:٤۳ ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢۱
آن گونه دوستم بدار،
که گرهی ازهم بگشاییم.
تنها، دلبســـــته ی من مباش!
چنــــان،دوستم بدار
که هر روز شوق مان بیشتر شود.
مگو ! به مـــــرگ تو،
برای من نمیر
نــــــ ـ ـَه ، چنان مکن
زنــــــــــــده باش و دوستم بدار.
فـــــــ قـــــــــ ط هـ مــــــ یــــــ ن ...
نویسنده :
حسین - ساعت ۱٢:۱٦ ب.ظ روز سهشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٠

تو را گم کرده ام
انگار نیستی،نه صدایی از تو است و نه نگاهی
پس بگو چرا نمیکنی از من یادی
من برایت شده ام لحظه ای،گهگاهی
فکر نمیکنم از دوری ام آرامی
در حسرت منی و پریشانی
تو را گم کرده ام و در جستجوی توام ،تا تو را دوباره به قلبم برسانم ،
قلبم نفس میخواهد،باید قلبم را تا لحظه ی پیدا کردنت بی نفس بکشانم.
آنقدر دلم برایت پرپر زد که بی بال شد،
آنقدر گشتم و گشتم اینجا و آنجا که اینک خودم را نیز گم کرده ام.
بشنو صدایم را ،این آخرین نوای کسی است که بی تو بی صداست
ببین حالم را،این آخرین نفسهای کسی است که بی تو بی هواست
تو را گم کرده ام و تنهایی را پیدا،ای غم تو دیگر به سراغم نیا
نیستی و خیالت با من است،از خیال تو یادت در قلب من است،
از یادت ،دلتنگی به جا مانده و انتظار،بیش از این مرا بیقرار نگذار.
تو را گم کرده ام و آغوش سردم در حسرت گرمای وجودت مانده،
قلب عاشقم این قصه نیمه تمام را تا آخرش خوانده،
این خاطره هاست که در خاطر پریشانم به جا مانده.
میخواهمت ای جواهر گمشده ام،
اگر بودی و میدیدی حالم را ،میفهمی که چرا دیوانه شده ام.
فاصله ی من و تو ، دورتر از آسمان و دریا است ،
من میبارم و تو فکرت پیش ساحل است هنوز هم باور نداری که قلبم عاشق است.
تو را گم کرده ام و پیدایت میکنم،اگر تو را دیدم به اندازه تمام عمرم نگاهت میکنم
نویسنده :
حسین - ساعت ۱٢:٢٤ ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٩
اونقدر غـــــــرقم توو بیهــــــــــــوده ها ،که فرصتــِ کمترین هارو ندارم...
دلــــــــــــم براتـــــــ تنگــــــــــه "خـــــــــــــــودم "کجایی؟؟؟!!!
نویسنده :
حسین - ساعت ۱٢:۳۱ ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٧
کـــجا ایــستــ ـ ـاده ای؟
چــ ـ ـگونــه اسـ ـ ــت بـ ـــاد از هـــر جــهتـ ــی کـ ـــه مــیوزد
عــطـ ــر تـ ـ ــو را بــ ـ ـا خــ ـ ـود دارد؟
تـ ـ ـــو نـ ـــرفــته ای مــیـ ــدانم
از جـ ـ ــایی در هــمیـ ـ ـن نـزدیـ ـکی مـ ـ ــرا نـ ـ ـگاه میــکنی
فــقـ ــط مـ ـ ــن نـمیبــینـ ــمت
نویسنده :
حسین - ساعت ۱٢:۱٦ ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٧
وقتی نگران مسیر نگاه توام
وجودم مرا به سوی نیستی پرتاب میکند
و میشکند در من کوزه ی لبریز از عشق تو
به دستان زخمی ام نگاه کن
ای کاش بند میخورد تکه های شکسته ی این عشق
نویسنده :
حسین - ساعت ۱۱:٥٤ ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٤
حالا مدتی ست
ذهنم را خالی کرده ام
از خیال
و دلم را از امید
نشسته ام لب ایوانِ روزمرگی
و نگاه می کنم
به این روزها
که برای خودشان می روند
رسیده ام به بی حسی
به بی تفاوتی....
رسیده ام به حس برگی که می داند
باد از هر طرف که بیاید
سرانجامش
افتادن است...
نویسنده :
حسین - ساعت ۱۱:٤۱ ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٤
زندگی زیباست زشتیهای آن تقصیر ماست،
در مسیرش هرچه نازیباست آن تدبیر ماست!
زندگی آب روانی است روان میگذرد...
آنچه تقدیر من و توست همان میگذرد
ای که می پرسی نشــان عــشـق چیــست؟
عـــشق چیزی جــز ظــــهور مـهر نیست!
عـــشق یـــعنی مهــر بـی چــــون و چـرا
عـــشق یـــعنی کــــوشــش بـــی ادعــا
عـــشق یـــعنی مهــر بـی امـــا ، اگــــر
عـــشق یـــعنی رفـــتـنِ بــا پـــای ســر
عـــشق یـــعنی دل تـپـیدن بـهـر دوسـت
هــــر کجــا عشــق آیـــد و ساکــن شود
هـــر چـــه نــا ممکن بــود ممکن شـــود
نویسنده :
حسین - ساعت ۱۱:٥٥ ق.ظ روز سهشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱۳
کم باش ...
اصلا هم نگران گم شدنت نباش ...
اونی که اگه کم باشی گمت کنه،
همونیه که اگه زیاد باشی،
حیفت می کنه...

نویسنده :
حسین - ساعت ۱٢:۳۸ ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٢
دوره ای ست که همه
حتی در نهایت حیرت تو
دوست داشتن را با خط کش هاشان
سانت می زنند
تا مبادا یک جایی
…یک چیزی
کم باشد
فدای سرم که
کارت به جایی کشید
که خط کش به دست
مقایسه ام می کنی با این و آن
همان دو سه تا باران
همان یک بوسه
همین که شاعر شده ام حالا
عمری را کفایت می کند
نویسنده :
حسین - ساعت ۱٢:٢٤ ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٢

گاهی آدمهایی وارد زندگیمون میشن با کلی اشتیاق و کلی علاقه...اونقدر گرم و صمیمی میشن که باورشون میکنیم...بعد یه روز اونهمه علاقه ناپدید میشه...مثل توده عظیم برف که وقتی آفتاب میتابه آب میشه و دیگه اثری ازش نیست...گوئی هرگز نبوده...و تو به خودت میگی تمام چیزی که باور کرده بودی توهم بوده...این روزها دوستیهای برفی رسم جدید آدمها شده...
نویسنده :
حسین - ساعت ۱٢:٤٤ ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱۱
زندگی باید کرد !
گاه با یک گل سرخ
گاه با یک دل تنگ
گاه با سوسوی امیدی کمرنگ
زندگی باید کرد !...
گاه با غزلی از احساس
گاه با خوشه ای از عطر گل یاس
زندگی باید کرد !
گاه با ناب ترین شعر زمان
گاه با ساده ترین قصه یک انسان
زندگی باید کرد !
گاه با سایه ابری سرگردان
گاه با هاله ای از سوز پنهان
گاه باید روئید
از پس آن باران
گاه باید خندید
بر غمی بی پایان
لحظه هایت بی غم ............
روزگارت آرام ...
نویسنده :
حسین - ساعت ٤:٠٤ ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٧

گاهی در مسیر اشتباه گام بر میداریم و هرچه تلاش میکنیم و میدویم به مقصد نمی رسیم . در نهایت خسته میشیم و گناه نرسیدن رو به گردن مشکلات میزاریم.
صبر کن لطفن ...
خواهش میکنم یک دقیقه ندو ...
وایستا و کمی فکر کن ...
از باورهای غلط ات پیاده شو و آگاهانه منش درستی رو انتخاب کن و بعد از اون ، در مسیر درست، به خوبی گام بردار
در اینصورت رسیدن خیلی هم سخت نیست.
به همین سادگی ...
منم فکر میکنم راهم رو اشتباه رفتم
نویسنده :
حسین - ساعت ٤:۳٥ ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٤
تقدیم به .............

گاه و بیگاه خسته میشوم از انتظار,
از نبودنهایت آنگاه که باید باشی
از خیال پردازی هایم تا مرز ِ جنون
از دیدن ِ گامهای خیالیت که با چشمان ِ همیشه منتظرم حک میکنم
بر جادۀ منتهی شده به کلبـۀ قحطی زده از عشقم! 
گامهایی که
اگر بیایند
اگر بمانند
اگر از آن ِ" تو" باشند
بر چشمان بی فروغم جای دارند.......

آه !که براستی
اگر بیایی
اگر بمانی
اگر "تو"باشی
قلب ِ خستۀ من ,لبریز از عشق و امید خواهد شد
اگر که "تو" باشی
عشق بی دریغم پیشکش ِ حضورت خواهد شد
.........
انتظارت را دوست دارم
که شاید
که روزی
تو باشی....

نویسنده :
حسین - ساعت ۱:٠٧ ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٤
زیربارون، به یاد تو گریه کردم...
زیر بارون، به اون چه که گذشته خوب فکر کردم...
زیر بارون، از اینکه چه قدر به مرگ نزدیک شدم، بغض کردم...
زیر بارون، صدای قلبم رُ گوش کردم..
زیر بارون، با صدای بلند اسمت رُ فریاد کردم...
زیر بارون، فهمیدم که تا حالا چه قدر اشتباه، زندگی کردم...
زیر بارون، با شنیدن طنین گیتار پسرک، خدا رُ طلب کردم...
زیر بارون، جای خالی بوسۀ گرمت رُ با تموم وجود، حس کردم...
زیر بارون،اشک های لحظۀ خداحافظی رُ تو ذهنم، تداعی کردم...
زیر بارون، این دنیای بی وفا رُ تا دلت بخواد، نفرین کردم...
زیر بارون، از عشقی که تو قلبم حک کردی، یادی کردم...
زیر بارون، به پشت سرم نگاه کردم و33سال زندگی رُ باور کردم...
زیر بارون، به تموم بهونه هامون تبسم تلخی کردم...
زیر بارون، به حکمت خدااز ته دل شک کردم...
زیر بارون به فرار ثانیه ها ا عتقاد پیدا کردم...
زیر بارون به معنی وا قعی زیستن اندیشه کردم...
زیر بارون شعار:« آینده ای روشن» رُ مسخره کردم...
زیر بارون، نمی دونی که، چه قدر خودم رُ سرزنش کردم...
زیر بارون، یه عالمه اشک، با قطره های بارون قسمت کردم...
زیر بارون برای هیچ یک از سؤالام جوابی پیدا نکردم...

نویسنده :
حسین - ساعت ٩:٥٤ ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱
می روی؟؟؟؟؟؟
با اینکه تمام خاطراتم را درتو رکاب زده ام؟؟
با اینکه عریانی افکارم را به تک درخت تو هدیه کرده ام؟؟
با اینکه قلم موی زرد بی تابیم برگ هایت را رنگ می زند؟؟
؟

با اینکه نمناک است برگ ها یت از اشک هایم؟
می روی و می بری خش خش برگ هایی را که به زیر گام های کودکیم پنهان بود!!
می روی و چتر سرخت هنوز خاطراتم را رنگ میزند......
می روی با اینکه نیمکت تنهاییم را به تو هدیه داده ام
خداحافظ پاییزکم
نویسنده :
حسین - ساعت ۱۱:٤٦ ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٩/۳٠
مرد که باشی باید خیلی از بی اعتمادی ها رو تحمل کنی ...
مرد که باشی باید " دستتو " بزاری روی " دلت " که یه موقع کسی نفهمه
چه حسی داری وگرنه " دست دلت " رو شده ...
مرد که باشی باید بشینی و واسه گذشته ایی که خیلی بهتر میتونستی ..
یادش کنی .. سیگار پشت سیگار .. اشک پشت اشک .. نقاب پشت نقاب
بکشیو .. بریزیو .. بزنی تو خلوت خودت ... که کسی نفهمه چه غمی داری
مرد که باشی باید غماتو پشت خندت .. دل سوزیتو پشت عصبانیت ..
غیرتتو پشت فریاد ... و عشقتو پشت نگاه غایم کنی ..
نویسنده :
حسین - ساعت ۱٠:٥۳ ق.ظ روز سهشنبه ۱۳٩٠/٩/٢٩

شک رازیست
لبخند رازیست
عشق رازیست
اشک آن شب، لبخند عشقم بود
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی
من درد مشترکم
مرا فریاد کن
درخت با جنگل سخن میگوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن میگویم
نامت را به من بگو
و دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
و قلبت را به من بده
من ریشههای تو را دریافته ام
با لبانت برای همه لبها سخن گفتهام
و دستهایت با دستان من آشناست
در خلوت روشن با تو گریستهام
برای خاطر زندگان
و در گورستان تاریک با تو خواندهام
زیباترین سرودها را
زیرا که مردگان این سال
عاشقترین زندگان بودهاند
دستت را به من بده
دستهای تو با من آشناست
ای دیر یافته با تو سخن میگویم
بسان ابر که با طوفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن میگوید
زیرا که من ریشههای تو را دریافتهام
زیرا که صدای من با صدای تو آشناست
نویسنده :
حسین - ساعت ۱٠:٥٤ ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٩/٢۸
حـ ـرف کمـ ـی نبـ ـود قـ ـرار ومـ ـدار عشـ ـق
امـ ـا چـ ـه فـ ـایده –
کـ ـه نفهمیـ ـم یـ ـار را!
ای روح هـ ـای نـ ـاب !
دوبـ ـاره بـ ـه پـ ـا کنیـ ـد
قـ ـدری بـ ـرای اهـ ـل زمستـ ـان
بهـ ـار را !
نویسنده :
حسین - ساعت ۱٢:۳٦ ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٩/٢۱
![LARGE_nightmelody-com-0460[1].jpg](http://fereshteye-royaha.persiangig.com/elham/LARGE_nightmelody-com-0460%5B1%5D.jpg)
امروز اگر نیایی دیر میشود، سایه من از ردپای آشنای تو بر روی دلم دور میشود
وهمچنان دورتر میشود تا به آغاز فراموشی یکدیگربرسیم
و این یک آه حسرت است و این آخرین فرصت است
و اینجاست که حتی اگر در آینه بنگریم ، تصویر رخ خودمان را هم نخواهیم دید
و ما جزو آرزوهای محال میشویم و حسرت امیدهای ما را خاکستر میکند
منی که شب نشینم چگونه با خورشید باشم ؟
من حتی با ستاره ها نیز همنشین نبوده ام!
حالا تو در انتظار طلوع رویاهای خودت نشسته ای و من در انتظار اینم که
رویاهای دیروز، با دلم همراه شوند!
وقتی خیسی سرزمین چشمانم همیشگیست آمدن باران دگر آن شور را ندارد
این مرام بی مرامی ات، این وفای بی وفایی ات ، این محبت نامهربانی هایت
در حق دلم مرا مثل آتش رو به خاموشی کرده است
خیلی وقت است در دریای بی انتهای غمهایت غرق شده ام
اما تو ای شناگر ماهر مرا در حال غرق شدن هم ندیدی
چه برسد به شنیدن فریادم در زیر آب
نویسنده :
حسین - ساعت ۱۱:٥٦ ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٩/٢۱
آبـ ـی تـ ـر از آنیـ ـم کـ ـه بـ ـی رنـ ـگ بمیـ ـریم
از شیشـ ـه نبـ ـودیـ ـم کـ ـه بـ ـا سنـ ـگ بمیـ ـریم
تقصیـ ـر کسـ ـی نیسـ ـت کـ ـه ایـ ـن گوـ ـنه غریبیـ ـم
شـ ـاید کـ ـه خـ ـدا خواسـ ـت کـ ـه دلتنـ ـگ بمیـ ـریم
نویسنده :
حسین - ساعت ۱:۱٧ ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٩/٢٠
آدمیزاد،
غرورش را خیلی دوست دارد،
اگر داشته باشد،
آن را از او نگیرید...
حتی به امانت نبرید...
ضربه ای هم نزنیدش،
چه رسد به شکستن یا له کردن!
آدمی غرورش را خیلی زیاد، شاید بیشتر از تمام داشته هایش، دوست
می دارد؛
حالا ببین اگر خودش، غرورش را به خاطر تو، نادیده بگیرد، چه قدر
دوستت دارد!
و این را بفهم آدمیزاد!
نویسنده :
حسین - ساعت ۱:۱٠ ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٩/۱٩
هیـ ـچ لحظـ ـه ای
به اندازه ی لحظـ ـه های با تـ ـو بودن شیرین نیست
لحظـ ـه ی دـ ـیدن تـ ـو
لحظـ ـه ی تمـ ـوم شـ ـدن دوری تـ ـو
لحظـ ـه ی عاشقـ ـانه ی مـ ـن
لحظـ ـه ی گرفتـ ـن دستهـ ـای پـ ـر مهـ ـرت
لحظـ ـه ی بـ ـا تـ ـو بـ ـودن
در کـ ـنار تـ ـو بـ ـودن..
نویسنده :
حسین - ساعت ٦:٥٩ ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٩/۱٤
دوست داشتن ربطی به دیدن ندارد... آدم ها خدا را هم دوست دارند هنوز!!!
___
بیاییم در ماه محرم... زنجیر نزنیم! اما زنجیری را از پای گرفتاری باز کنیم. سینه نزنیم! اما سینه دردمندی رااز غم و آه پاک کنیم. اشکی نریزیم! اما اشک از چهره ای مظلوم پاک کنیم. آن وقت با افتخار بگوییم: ۩ یاحسین... ادرکنی! ۩
___
چه فایده اى داره بالاى خط فقر باشى ، اما زیر خط فهم!!!
نویسنده :
حسین - ساعت ٦:٥٦ ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٩/۱٤
مردی و نامردی، جنسیت سرش نمی شود معرفت که نداشته باشی.....نامردی.!
دقت کردین اونی که دوسش نداری،اصرااااار پشت اصرار....اونی که دوسش داری ،انگار نه انگار.!!!
نویسنده :
حسین - ساعت ۱۱:۱۳ ق.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٩/٥
چه بی پروا....
دلم آغوش ممنوعه ای را میخواهد....
که تنها شرعی بودنش را...
من میدانم...
و تو...
و دلم...
نویسنده :
حسین - ساعت ٥:۱٢ ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/٩/۳

کاش می شد ،روزه سخت سکوت
را، به آغاز سخن، افطار کرد...
کاش می شد ،با پلی از غم گذشت
تا در آنسوتر، ترا دیدار کرد...
کاش می شد ،جسم منحوس فراق
تا ابد ،صد مرتبه بر دار کرد...
کاش می شد ،قایقی از جنس کوه
ساخت،با موج قدر پیکار کرد...
کاش می شد ،رفت تا اوج فلک
این قفس،زنجیر را انکار کرد...
کاش می شد ،نغمه ای شد در گلو
مثل بلبل ،بر لب منقار کرد...
کاش می شد ،لحظه ای پروانه وار
گرد شمعی ، بال و پر،ایثار کرد...
کاش می شد، با تمرکز،با دعا
روح و جسمی در کنار،احضار کرد...
کاش می شد، انعکاس جمله ای
را میان دره ای ،اصرار کرد...
کاش می شد ،از میان واژه ها
واژه ای را دائما تکرارکرد...
کاش می شد، کنج زندان سکوت
با شهامت، عشق را،اقرار کرد
نویسنده :
حسین - ساعت ٥:٠٩ ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/٩/۳

آدم همیشه دنبال قطعه ای گم شده است،
هیچ آدمی را نمی توان یافت که قطعه خود را جستجو نکند
فقط نوع قطعه هاست که فرق می کند، یکی به دنبال دوستی است
دیگری در پی عشق؛ یکی مراد می جوید و یکی مرید
یکی همراه می خواهد و دیگری شریک زندگی، یکی هم قطعه ای اسباب بازی
به هر حال آدم هرگز...!؟
نویسنده :
حسین - ساعت ٦:٤۳ ب.ظ روز سهشنبه ۱۳٩٠/٩/۱
بیا و معجزه کن
آغوشت که باشد
غروب های دلگیر پاییز هم دلچسب می شود.
نویسنده :
حسین - ساعت ۱٢:٥٥ ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۸/۳٠
تو غزلترین نگاهی توی باغ بی ترانه
دارم از تو زنده می شم اتفاق عاشقانه
منو حلقه کن تو دستت منو از تنت بیاویز
نذار از سکه بیفتم بابت این دل ناچیز
زخمیم از شب حسرت نرسیدم به تماشا
منو با خودت بیامیز تازه کن جانو به رویا
عطش جاده بوسه گُر گرفته تا نگاهت
لحظه بُودنَتو می گیره خیره می مونه به راهت
ساکتم در شب بی تو پُرم از هجوم فریاد
حس بکر با تو بودن منو تا ستاره پر داد...
نویسنده :
حسین - ساعت ٤:٢٥ ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۸/٢۸

عشق، غرور، دیوار، فاصله، مرگ و …
هر روز شاید ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست
و بیرنگی کمیاب ترین چیز ها بود!!!
اگر عشق ارتفاع داشت،
من زمین را زیر پای خود داشتم
و تو هیچگاه عزم صعود نمی کردی
آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی!!!
اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت، عاشقان سکوت شب را ویران می کردند
اگر براستی خواستن توانستن بود، محال نبود، وصال!
و عاشقان که همیشه خواهانند، همیشه می توانستند تنها نباشند!!!
اگر گناه وزن داشت، هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد…
تو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی، و من شاید، کمر شکسته ترین بودم!!!
اگر غرور نبود، چشمهایمان به جای لب هایمان سخن نمی گفتند
و ما کلام دوستت دارم را ، میان نگاه های گهگاهمان جستجو نمی کردیم!!!
اگر دیوار نبود، نزدیک تر بودیم، همه وسعت دنیا یک خانه می شد
و تمام محتوای یک سفره، سهم همه بود و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد!!!
اگر ساعت ها نبودند، آزادتر بودیم…
با اولین خمیازه به خواب می رفتیم و هر عادت مکرر را
میان بیست و چهار زندان حبس نمی کردیم!!!
اگر خواب حقیقت داشت، همیشه با تو در کنار آن ساحل سبز، لبریز از ناباوری بودم!
هیچ رنجی بدون گنج نبود، اما گنجها شاید، بدون رنج بودند!!
اگر همه ثروت داشتند، دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یک نفر در کنارخیابان خواب گندم نمی دید، تا دیگری از سر جوانمردی
بی ارزش ترین سکه اش را نثارش کند…
اما بی گمان صفا و سادگی می مرد، اگر همه ثروت داشتند!!!
اگر مرگ نبود، همه کافر بودند و زندگی بی ارزش ترین کالا بود!!!
ترس نبود، زیبایی نبود، و خوبی هم شاید!!!
اگر عشق نبود، به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟!
کدامین لحظه نایاب را اندیشه می کردیم؟!
و چگونه عبور لحظه های تلخ را تاب می آوردیم؟!
آری بی گمان پیش از اینها مرده بودیم، اگر عشق نبود!!!
اگر کینه نبود، قلب ها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند!!!
من با دستانی که زخم خورده توست، گیسوان تو را نوازش می کردم
و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم، به یادگار نگه می داشتی
و ما پیمانه هایمان را درشب های مهتابی به سلامتی دشمنانمان می نوشیدیم!!!
نویسنده :
حسین - ساعت ۱٢:٢۳ ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۸/٢٦

مبادا ازم دلگیر بشی!!!
چقدر آزار دهنده است!!!
تو خوبی اما منه بد... عادت نکردم به خوشی
جه بد میشه اگه تو هم... اونی که میگی نباشی
خب عیبی نداره...
همش باید ملاحظه ی ترا بکنم ...
من می مونم و یاد خاطره ها و نوشته های از تو بجا مانده...
دلگیر نشو عزیزم... دیگه هرگز از مقابلت در نمیام...
برات میگم که... خاطره هات برام کافیه...
خاطره های ترا بیاد میآورم...
فقط با یاد آنها زندگی میکنم...
و آنها را در خاطرم نگه میدارم...
پس آنها را واسه ام زیادی نبین... ازم نخواه که نداشته باشم
مدتها با بهترین دوستی و عاشقی نسبت به هم زندگی میکردیم..
تمام آهنگهای غمگین... ترا بخاطرم میآورند..
بال و پرم را شکستی, نه جایی... نه مکانی, بی پناهم, تنهام
غریب شدم... ضعیف شدم... دیگه به خاک گور میاندیشم
پس فراموش نکن دنیا فانیه, ابدی نیست
جانی که خدا داده دوباره میگیره...
خودت بگو... من چگونه ترا فراموش کنم...
تا زمانیکه جان در بدن دارم..
نویسنده :
حسین - ساعت ۱٠:٤۳ ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۸/٢٦

آیینه پرسید که چرا دیر کرده است
نکند دل دیگری او را اسیر کرده است
خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است
تنها دقایقی چند تاخیر کرده است
گفتم امروز هوا سرد بوده است
شاید موعد قرار تغییر کرده است
خندید به سادگیم آیینه و گفت
احساس پاک تو را زنجیر کرده است
گفتم از عشق من چنین سخن مگوی
گفت خوابی , سالها دیر کرده است
در آیینه به خود نگاه می کنم , آه
عشق تو عجیب مرا پیر کرده است
راست گفت آیینه که منتظر نباش
او برای همیشه دیر کرده است …
نویسنده :
حسین - ساعت ٧:٥٤ ب.ظ روز سهشنبه ۱۳٩٠/۸/٢٤
مقابل دریا که می رسم
فقط برای چشمهایت دعا می کنم
اما تو هرگز مستجاب نمی شوی
ببار ...
ببار که باز باورت کنم
ببار در همین کوچه پس کوچه های بارانی
ببار در همین کوچه مهتاب
راستی قرارمان
"همان ساعت "نمی دانم
ساعت لجوجی که هیچ عقربه ای
روی شانه هایش به خواب نمی رود
یادت نرود
تو ، همیشه فرصت کوتاه منی برای شعر
تا می آیم زمزمه ات کنم
زود تمام می شوی
می دانم سالهاست
ساعت قرارمان
یک دقیقه به هیچ است
و من همیشه فقط یک دقیقه
دیر می رسم .....
نویسنده :
حسین - ساعت ٧:٠٢ ب.ظ روز سهشنبه ۱۳٩٠/۸/٢٤
تمام غصه ها دقیقا از همان جایی آغاز می شوند که ترازو بر می داری می افتی به جان دوست داشتنت .
اندازه می گیری ! حساب و کتاب می کنی ! مقایسه می کنی ! و خدا نکند حساب و کتابت برسد به آنجا که زیادتر دوستش داشته ای
که زیادتر دل داده ای ، که زیادتر گذشته ای ، که زیادتر بخشیده ای ، به قدر یک ذره ، یک نقطه ، یک ثانیه حتی ! درست از همانجاست که توقع آغاز می شود و توقع آغاز همه ی رنج هایی است
که به نام عشق می بریم ....
نویسنده :
حسین - ساعت ۱٢:۳۳ ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۸/٢٢
کلافه و بی قرارم ، خبری از گذر زمان ندارم !
دستهایم میلرزد ، اینک روز است یا شب ، این را هم نمی دانم
تنها دردی در سینه دارم و بغضی که گلویم را می فشارد
خواستم تو را فراموش کنم ، فراموشی را فراموش کردم
خواستم اشک نریزم ، یک عالمه بغض در گلویم را جمع کردم
کلافه و بی قرارم ، مثل این است که دیگر هیچ امیدی ندارم
همه جا مثل قلبم دلگیر است ، همه جا مثل چشمانم خیس است
همه جا مثل غروبها ، مثل پاییز و مثل این روزها نفسگیر است
همیشه میگفتم میگذرد میرود ، اما اینبار گذشت و چیزی از یادم نرفت!
نویسنده :
حسین - ساعت ۱٢:۳٠ ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۸/٢٢
گاه دلتنگ می شوم
دلتنگ تر از همه ی دلتنگی ها
گوشه ای می نشینم و حسرت ها را می شمارم
و باختن ها را
و صدای شکستنها را
و وجدانم را محاکمه می کنم!
من کدامین قلب را شکستم و کدامین امید را نا امید کردم و
کدامین احساس را له کردم و
کدامین خواهش را نشنیدم و به کدام دلتنگی خندیدم
که این چنین دلتنگم؟!!
نویسنده :
حسین - ساعت ۱٢:٢٠ ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۸/٢٢
رد پاهایم را پاک میکنم
به کسی نگویید من روزی در این دنیا بودم
خدایا میشود استعـــــفا دهم؟!
کم آوردم
نویسنده :
حسین - ساعت ۱٢:۱٥ ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۸/٢٢
بیا در کوچه باغ شهر احساس
شکست لاله را جدی بگیریم
اگر نیلوفری دیدیم زخمی
برای قلب پر دردش بمیریم
بیا در کوچه های تنگ غربت
برای هر غریبی سایه باشیم
بیا هر شب کنار نور یک شمع
به فکر پیچک همسایه باشیم
بیا ما نیز مثل روح باران
به روی یک رز تنها بباریم
نویسنده :
حسین - ساعت ۱:٥٥ ب.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/۸/٢٠
شده بعضی وقتا یهو دیگه دوستش نداشته باشی؟
به خودت می گی اصلاً واسه چی دوستش دارم؟
مگه کیه؟
مگه واسم چیکار کرده؟
مگه چی داره که از همه بهتر باشه؟
... اصلاً من که خیلی از اون بهترم....
بعد به خودت می خندی که اصلاً واسه چی اینقدر خودتو اذیت کردی؟
یهو، یه چیزی یادت میاد....
یه چیز ِ خیلی کوچیک....
یه خاطره....
یه حرف....
یه لبخند....
یه نگاه....
و بعد....
همین....
همین کافیه تا به خودت بیای و مطمئن بشی که نمی تونی فراموشش کنی
نویسنده :
حسین - ساعت ۱:٠٧ ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۸/۱٩
دوستت خواهم داشت بی آنکه بگویم
درد دل خواهم کرد بی هیچ کلامی...
در آغوشت قرار خواهم گرفت بی هیچ کلامی
در آغوشت خواهم ماند بی هیچ کلامی
عشق من تو باش نه برای اینکه در این دنیای بزرگ تنها نباشم.تو باش تا در دنیای بزرگ تنهاییم تنها ترین باشی..
نویسنده :
حسین - ساعت ۱۱:٥٧ ق.ظ روز سهشنبه ۱۳٩٠/۸/۱٧
همیشــــ ـــ ـه از آمدن ِ نــ بر سر کلماتــــــ ـــ ـ مـی ترسیــدَم !
نـ داشتن ِ تو ...نـ بودن ِ تو ...
نـ ماندن ِ تو ...
کــاش اینبــار حداقل دل ِ واژه برایــــ ـــ ـم می سوختـــــ ـــ ـ
و خبــری مـی داد از
نـ رفتن ِ تـــو ..
نویسنده :
حسین - ساعت ٩:٢٦ ق.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۸/۱٤

وقتی دچار میشوی
میمانی و یه حس دل گُندگی
که وسعتش شده است به اندازه ی تمام دنیا
و دلت میخواهد
هرکه از دم دستت رد میشود محبت کنی و دوست بداری
وقتی دچار میشوی
میگردی دنبال مقصرهای تمام این دلدادگی
میگردی دنبال علتها
میگردی تا بدانی چشم تورا دچار کرد یا دل
و میمانی و تمام پرسشهای بی پاسخ و هزار پاسخ
وقتی دچار میشوی
اول تردید جانت را پرمیکرد
شک میکنی به تمام لبخندهایت
شادیهایت
به طپشهای قلبت که دیگر دست خودت نیست که آرامش کنی
پر شده ای از او ونمیدانی چه باید بکنی
وقتی دچار میشوی
روز بروز تغییر میکنی
آدمی دیگر میشوی
و حس میکنی تازه آدم شده ای
وقتی دچار میشوی
آرام میشوی مهربان میشوی با گذشت میشوی
وقتی دچار میشوی
نگاهت تازه میشود احساست هوایی میخورد و بهاری میشوی
چقدر شیرین میشود لحظه ها
چقدر سخت میشود ماندن در دچارگی
و این نوبت عاشقی توست
ببین چه میکنی....