مهتاب عشق من

شبح عشق
نویسنده : حسین - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٦
 
شبحی چند شبی است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است

یک نفرساده چنان ساده که از سادگیش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگیش

یک نفرسبزچنان سبز که از سرسبزیش
می توان پل زداز احساس خداتا دل خویش

آی بی رنگتر از آینه یک لحظه بایست
راستی این شبح هرشبه تصویر تو نیست؟

اگراین حادثه ی هر شبه تصویرتو نیست
پس چرارنگ تو وآینه این طور یکی است؟

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگی است به انکار مکوش

آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفباکه همه ورد زبانم شده بود

 
 
کوچه
نویسنده : حسین - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٩
 

از وقتی 20 سالم بود عاشقه این شعر بودم......... اونو روی دیوار دفترم گذاشتم که همیشه جلوی چشمم باشه ولی حالا میخوام اینجا هم واسه شما دوستای گلم بزارم ...و هدیه میدم به همه عشاق

کوچه
 

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

عطر صد خاطره پیچید

***

یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم

پرگشودیم و در آن خلوته دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت...

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فروریخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل وسنگ همه دل داده به آواز شباهنگ

***

یادم آید تو به من گفتی  از این عشق حذر کن...

لحظه ای چند بر این آب نظر کن...

آب آئینه عمر گذران است....

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است...

باشد فردا که دلت با دیگران است.....

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

***

با تو گفتم حذر از عشق ندانم نتوانم...

روزاول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی  من نرمیدم ...نگسستم

باز گفتم  تو صیادیو من آهوی دشتم

تا به دام تو  درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم...نتوانم.....

***

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشینیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

رفت در ظلمت شب آن شبو شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دگر از آن کوچه گذر هم...

بی تو اما به چه حالی    من از آن کوچه گذشتم.....

 

فریدون مشیری


 
 
عشق، نفرت، شوق، بیزاری، تمنا یا گریز ؟
نویسنده : حسین - ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٢
 
معنی بخشیدن یک دل به یک لبخند چیست؟

من پشیمانم بگو تاوان آن سوگند چیست؟

گاه اگر از دوست پیغامی نیاید بهتر است

داستان‌هایی که مردم از تو می‌گویند چیست؟

خود قضاوت کن اگر درمان دردم عشق توست

این سرآشفته و این قلب ناخرسند چیست؟

چند روز از عمر گل‌های بهاری مانده است

ارزش جان‌کندن گل‌ها در این یک چند چیست؟

از تو هم دل کندم و دیگر نپرسیدم ز خویش

چارة معشوق اگر عاشق از او دل کند چیست؟

عشق، نفرت، شوق، بیزاری، تمنا یا گریز

حاصل آغوش گرم آتش و اسفند چیست؟

 
 
میخانه
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۸/۸
 
میروم تا درِ میخانه کمی مست کنم

جرعه بالا بزنم انچه نبایست بکنم

انقدر مست کنم کاندوه جهانم برود

استکان روی لبم باشد و جانم برود

برود هر که دلش خواست شکایت بکند

شهر باید به من الکلی عادت بکند

 
 
به که گویم...
نویسنده : حسین - ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۸/٤
 

به که گویم که تو منزلگه چشمان منی


به که گویم که تو نوازشگر دستان منی


به چه سازی بسرایم دل تنهای تو را


به که گویم که تو آهنگ دل و جان منی


گر چه پاییز نشد همدم و همسایه من


به که گویم که تو باران زمستان منی


همه رفتند از این شهر و دلم تنها ماند


به که گویم که تو عمریست که مهمان منی


گر چه خورشید سفر کرده ز کاشانه ی من


به که گویم که تو عمری مه تابان منی

 


 
 
عشق مرا رسوا مکن ...
نویسنده : حسین - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۸/۱
 



هرچه میخواهی بکن عشق مرارسوا مکن
،


اشک چشمان مرا دیگر توچون دریا مکن،


من که مرغی خسته ام دردام تو افتاده ام،


این قفس بگشا ولی آواره ام صحرا مکن،


من که میدانم، نمی دانی چه باشددردعشق،


بس کن این درد مرا دیگرتو آن معنا مکن،


من چو مورِدانه کش مهرت به منزل میبرم،


لانه ی خاموش من تاریک چون شبها مکن
،


دیگراین بارسفررابازکن درد فراقت میکِشم،


من اسیردرد بی درمان وُاین غمها مکن،


من که میسوزم دراین تنهائی پنهان خود،


بیش ازاین درسینه ام غوغا دگر برپا مکن،


دربه رویم بسته ای مهرت چه بی پرواشده،


خسته ام من، انتظارم پشت این درها مکن


 
 
در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟
نویسنده : حسین - ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٥/٢۳
 


دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟
دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار؟

 

***

 

تا ابد دور تو می‌گردم‌، بسوزان عشق کن‌
ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟

 

***

 

مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود
راستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه کار؟

 

***

 

مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!
در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟

 

***

 

خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین
شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟

 

***


شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن‌
گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟


 
 
لیلا تو نداده ای به مجنون
نویسنده : حسین - ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٥/۱٥
 

 

Fotos-Blogfa-Com-505.jpg
 
 
خرسند شدیم از اینکه امروز
رنگی دگر است نه رنگ دیروز
تا شب نشده رنگ دگر شد
گفتند از این نکته هزار نکته بیاموز
فریاد زدیم که چرخ گردون
لیلا تو نداده ای به مجنون
فریاد برآمد آنکه خاموش
کم داد اگر نگیرد افزون
خاموش شدیم و در خموشی
رفتیم سراغ می فروشی
فریاد زدیم دوای ما کو؟
گویند دواست باده نوشی؟
هشیار نشد مگر که مدهوش
این بار گران بگیرم از دوش
آرام کنار گوش ما گفت
این بار گران تو مفت مفروش
از خود به کجا شوی تو پنهان؟
از خود به کجا شوی گریزان؟
بیداری دل چنین مخوابان
سخت آمده است مبخش آسان
هشیار شدیم از اینکه هستیم
رفتیم و در میکده بستیم
با خود به سخن چنین نشستیم
ما باده نخورده ایم و مستیم؟!
مسجد سر راه  از آن گذشتیم
بر روی درش چنین نوشتیم
در میکده هم خدای بینی
با مرد خدا اگر نشینی

 
 
چه کار می خواهی؟
نویسنده : حسین - ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/٥/۱۳
 
چه کار می خواهی؟

چه کرده ام که مرا بی قرار می خواهی؟

 

اسیر و واله  و مشتاق و زار می خواهی؟

 

چه کرده ام که مرا همچو مرغ شب هر شام

 

غمین و خسته و شب زنده دار می خواهی؟

 

چه کرده ام که ز ِ چشمت چو چشم بد دورم؟

 

بس است ؟ یا که مرا باز خوار می خواهی؟


 
 
نمیگم شبیه من باش...
نویسنده : حسین - ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٥/۳
 

http://www.iranax.ir/uploaded/pc1115a1c1a60c0fe3a78e5d59106669a0_mihanpatoghca3544add5913fbbdb98fd9fc928c26c_1294306425_7.jpg


قید فردا رُ باید زد ، جاده‌ انتها نداره‌
 قصه‌ی‌ لیلی‌ُ مجنون‌ این‌ روزها بها نداره‌
 قید فردا رُ باید زد ، هر نفس‌ یه‌ اتفاقه‌
 تنها افسانه‌ی‌ آتیش‌ ، توی‌ سینه‌ی‌ اجاقه‌
 قید فردا رُ باید زد ، حرف‌ِ تازه‌یی‌ نمونده‌
 دیگه‌ خیلی‌ وقته‌ حافظ‌ غزل‌ آخرُ خونده‌
 
 قید فردا رُ زدم‌ من‌ ، بی‌تو فردا خیلی‌ دوره‌
 بی‌تو این‌ ترانه‌ لال‌ِ ، بی‌تو چشم‌ِ واژه‌ کوره‌
 قید فردا رُ زدم‌ من‌ ، بی‌ تو گم‌ می‌شم‌ تو امروز
 بی‌ تو فردا رُ نمی‌خوام‌ ، ای‌ غزلواره‌ی‌ شب‌ْسوز
 با توام‌ ! ترانه‌ بانو ! نمی‌گم‌ شبیه‌ِ من‌ باش‌ !
 لااقل‌ تو این‌ سیاهی‌ ، یه‌ کم‌ اسطوره‌شکن‌ باش‌ !


 
 
رفت تنها اشنای بخت من
نویسنده : حسین - ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٤/٢٢
 


رفت تنها اشنای بخت من

رفت و با غم ها مرا تنها گذاشت

چون نسیم تند پو ازمن گریخت

آهوانه سر به صحرا ها گذاشت.


ماه را گفتم که ماه من کجاست؟؟

گفت هر شب روی در روی من است

در دل شب هر کجا مهتاب هست،

ماه تو بازو به بازوی من است


باغ را گفتم که او را دیده ای؟؟

گفت اری عطر این گلها از اوست

لحظه ای در دامن گلها نشست،

نغمه ی جان بخش بلبلها از اوست


چشمه را گفتم از او داری نشان؟

گفت او سرمایه ی نوش من است

نیمه شبها با تنی مهتاب رنگ،

تا سحرگاهان در اغوش من است


ای دمیده!ای گریزان عشق من!

چشمه ای؟نوری؟نسیمی؟چیستی؟؟؟

دختر ماهی؟عروس گلشنی؟؟؟

با همه هستی و با من نیستی!؟!؟!


 
 
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
نویسنده : حسین - ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٤/۱٩
 

 



بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم 
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام و جودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم از  آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوش ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب  و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آمد تو به من گفتی :"از این عشق حذر کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آئینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم : " حذر از عشق ؟ ندانم

سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم ، نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی ! من نه رمیدم ، نه گسستم."

باز گفتم که : " تو صیادی و من آهوی دشتم!

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ، ندانم ، نتوانم."

اشکی از شاخه فرو ریخت ،

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید!

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم ، نرمیدم...

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشقی آزرده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم...!

بی تو اما ، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...

 

فریدون مشیری



 
 
اشک
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٤/٤
 
اشک بی شک محرم راز دل است

خوشترین موسیقی ساز دل است

اشک فریاد و خروشی بی صداست

در حقیقت بال پرواز دل است

اشک این زیباترین حرف سکوت

هم زبان عشق و هم راز دل است

اشک یک عمرست با دل هم دل است

میهمان سفره باز دل است

 
 
می روم شاید فراموشت کنم
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۳/۳٠
 

من پذیرفتم که عشق افسانه است  ...    این دل درد آشنا دیوانه است

 می روم شاید فراموشت کنم      ...     با فراموشی هم آغوشت کنم

می روم از رفتن من شاد باش      ...       از عذاب دیدنم آزادباش

 گر چه تو تنها تر از ما می روی     ...      آرزو دارم ولی عاشق شوی

 آرزو دارم بفهمی درد را          ...          تلخی بر خوردهای سرد را


 
 
صدا ... شعری از فروغ فرخزاد
نویسنده : حسین - ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۳/٢٢
 

 در آنجا ، بر فراز قلهء کوه

 دو پایم خسته از رنج دویدن

 به خود گفتم که در این اوج دیگر

 صدایم را خدا خواهد شنیدن


 
 
یکی پیدا نمیشه
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۳/۱۸
 


یکی پیدا نمیشه ،که منو داد بزنه
واسه تنهایی دل منو فریاد بزنه
یکی پیدا نمیشه منو از من بگیره
نذاره قلب دلم توی غربت بمیره
یکی پیدا نمیشه منو تنها نذاره
دل من وقت سکوت سر رو شونش بذاره
یکی پیدا نمیشه حرفای نو بزنه
ریشه غصه هارٌ از تو قلبم بکنه
یکی پیدا نمیشه که دلش دریا باشه
رو خزون قلب من رنگ آبی بپاشه
یکی پیدا نمیشه که واسم گل بچینه
همصدای من باشه پای قصه ام بشینه
یکی پیدا نمیشه واسم از عشق بخونه
تو مسیر عاشقی همپای من بمونه
یکی پیدا نمیشه که گریه هامو ببینه
چه کنم که قسمتم توی دنیا همینه.....


 
 
از شراب کهنه یاری خواستم
نویسنده : حسین - ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۳/۱۸
 
ای خدا افسرده ام هستی کجاست

ارغوانی باده ی مستی کجاست

امشب از باده مرا سیراب کن

در میان میکده بر خواب کن

بشکن امشب این غرور کهنه را

آتشی زن این بساط صحنه را

امشب از می من خماری خواستم

از شراب کهنه یاری خواستم

 
 
غصه ی مستمر
نویسنده : حسین - ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۳/٢
 
روزی که برگردی دگر از من نمی یابی اثر

در حسرتِ چشمانِ تو ماندم چه شبها پشت دَر


رفتی نشانی از خودت بهرِ دلم نگذاشتی

تنها شدم در کویِ تو ماندی زعشقم بی خبر