نویسنده :
حسین - ساعت ۱٢:٥۳ ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/٢٧
گاهی چقدر ساده عروسک می شویم،
نه لبخند می زنیم
نه شکایت می کنیم؛
فقط احمقانه سکوت می کنیم...

بعضی وقتا دلت گرفته ؛ نمیدونی دردتو به کی بگی ... ؟!
که بشنوه و نشنیده بگیره ... !
نویسنده :
حسین - ساعت ۱٢:٢٠ ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩۱/۱/۳٠
تو مرا
آنقدر آزردی ..
که خودم کوچ کنم از شهرت ..
بکنم دل ز دل چون سنگت ..
تو خیالت راحت ..
می روم از قلبت ..
می شوم دورترین خاطره در شب هایت
تو به من می خندی ..
و به خود می گویی:
باز می آید و می سوزد از این عشق
ولی ..
بر نمی گردم نه!
می روم آنجایی
که دلی بهر دلی تب دارد ..
عشق زیباست و حرمت دارد ..
تو بمان ..
دلت ارزانی هر کس که دلش مثل دلت
سرد و بی روح شده است ..
سخت بیمار شده است ..
تو بمان در شهرت!
نویسنده :
حسین - ساعت ۱۱:٤٧ ق.ظ روز سهشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢۳

امشبم، آغوشت نیست، اما!
خیالت را به آغوش میکشم
عطر تنت را میبویم؛
نوازش صورتت را
با گونه هایم......
به هیچ نمیدهم.....
امشب اینگونه است!
فردا شب و شبهای دگر را چه کنم !!!؟
دلم می گیرد
وقتی ...
می نویسم فقط برای تو ...
ولی ...
همه می خوانند جز تو
میترسم.......!
میترسم.....
ﺁﻧﻘﺪﺭ ﭘﯿﺶ ﺍﯾﻦ ﻭ ﺁﻥ
ﺍﺯ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺎﯾﺖ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮﺩﻩ ام،ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ
ﺳﺮﺍﻏﺖ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ،ﺷﺮﻡ ﺩﺍﺭﻡ
ﺑﮕﻮﯾﻢ...............
میخواهد تنهایم بگذارد..........!
دلم مرگ میخواهد.........!
نویسنده :
حسین - ساعت ۱۱:۱٧ ق.ظ روز سهشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢۳
مطمئن باش و برو
ضربهات کاری بود
دل من سخت شکست
و چه زشت
به من و سادگیام خندیدی
به من و عشقی پاک
که پر از یاد تو بود
و خیالم میگفت تا ابد مال تو بود
تو برو، برو تا راحتتر
تکههای دل خود را آرام سر هم بند زنم
نویسنده :
حسین - ساعت ۱٢:۱٢ ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٤
دیشب که بارون اومد...خواستم سراغت رو بگیرم
اما خوب میدونستم این بار هم که زنگ بزنم
زیر چتر دیگری هستی...
خسته شدم.....
خسته.....
از این همه دروغ جورو واجور که میگن.....
اینقدر گوش هام دروغ شنیدن...که حتی راست ترین چیز ها هم دروغ میشنون.....
این همه دروغ واسه چیه؟؟؟واسه بدست اوردنه چیه؟؟؟؟
عشق؟؟؟
عشق هم با دروغ بدست میان؟؟؟؟
در مقابله این همه دروغ....کاری جز سکوت نمیتونم بکنم....
....فقط سکوت.....
نویسنده :
حسین - ساعت ٤:۳٢ ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱

این هم از یک عمر مستی کردنم…
سالها شبنم پرستی کردنم…
ای دلم زهر جدایی را بخور…
چوب عمری باوفایی را بخور…
ای دلم دیدی که ماتت کردو رفت؟
خنده ای بر خاطراتت کردو رفت؟
من که گفتم این بهار افسردنسیت….
اه عجب کاری بدستم داد دل…
هم شکستو هم شکستم داد دل
نویسنده :
حسین - ساعت ۱۱:۱۱ ق.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱

برو و پشت سرت را هم نگاه نکن ، از تو بیزارم ، بهانه هایت را برایم تکرار نکن
حرفی نزن ، بی خیال ، اصلا مقصر منم ، هر چه تو بگویی ، بی وفا منم!
نگو میروی تا من خوشبخت باشم ، نگو میروی تا من از دست تو راحت باشم…
نگو که لایقم نیستی و میروی ، نگو برای آرامش من از زندگی ام میروی….
این بهانه ها تکراریست ، هر چه دوست داری بگو ، خیالی نیست….
راحت حرف دلت را بزن و بگو عاشقت نیستم ، بگو دلت با من نیست و دیگر نیستم!
راحت بگو که از همان روزاول هم عاشقم نبودی ، بگو که دوستم نداشتی و تنها با قلب من نبودی
برو که دیگر هیچ دلخوشی به تو ندارم ، از تو بدم می آید و هیچ احساسی به تو ندارم
سهم تو، بی وفایی مثل خودت است که با حرفهایش خامت کند، در قلب بی وفایش گرفتارت کند ، تا بفهمی چه دردی دارد دلشکستن!
برو، به جای اینکه مرحمی برای زخم کهنه ام باشی ،درد مرا تازه تر میکنی !
حیف قلب من نیست که تو در آن باشی ،تمام غمهای دنیا در دلم باشد بهتر از آن است که تو مال من باشی….
حیف چشمهای من نیست که بی وفایی مثل تو را ببینند ، تو لایقم نیستی ، فکرنکن از غم رفتنت میمیرم!
برو و پشت سرت را هم نگاه نکن ، برو و دیگر اسم مرا صدا نکن
بگذار در حال خودم باشم ، بگذار با تنهایی تنها باشم …
نویسنده :
حسین - ساعت ۱٢:۱٦ ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٧
وقتی نگران مسیر نگاه توام
وجودم مرا به سوی نیستی پرتاب میکند
و میشکند در من کوزه ی لبریز از عشق تو
به دستان زخمی ام نگاه کن
ای کاش بند میخورد تکه های شکسته ی این عشق
نویسنده :
حسین - ساعت ٤:۳۱ ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٧
گــــاهی وقتا توی رابطــــه ها نیــــازی نیست طرفت بــــهت بگــــه :بــــــــــــرو !
همینــــ که دیگه لا بــــه لای حرفــــاش دوستــــت دارم نباشــــه!
همینــــ که بــــود و نبود رابطــــتون دیگــــه واسشــــ فرقی نکنـــه!
همینــــ که حضــــور دیگــــران توی زندگیشــــ پر رنگ تــــر از بودن تــــو باشــــه هــــزار بار سنگینــــ تر از کلمــــه ی" بــــــــــــرو " واست معنــــا پیــــدا میکنــــه پســــ بــــــــرو
قبل از اینکــــه ویرون تــــر از اینیــــ که هستیــــ بشــــی!!
نویسنده :
حسین - ساعت ۱٢:٤٠ ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٩/٢٦

دلت را سپردی به من و وعده همیشگی دادی،
گفتی که با من همیشه چشمه زلال عشق در قلبت میجوشد؛
گفتی همیشه آرامی همیشه به امید بودنم زنده میمانی؛
مدتی است که روزها، سرد گذشته؛از سردی هوا، آب چشمه ی عشقت یخ بسته؛
رگهای قلبم بی آب است به یک کویر خشک رسیدن هم بهتر از باریدن باران است؛
فصل عشق تو، رو به خزان است با تو بودن مثل رفتن به سوی یک کلبه ی بی نام و نشان است؛
بی خیال، از عشق نگو برایم بهانه ات را بیاور که منتظر شنیدن آنم؛
تو هنوز کتاب عشق را نخوانده ای و آمده ای به سراغ صفحه آخرش،
هنوز باران عشق را ندیده ای و زیر آسمان آفتابی نشسته ای به انتظار باریدنش؛
اول بیا و بعد بگو میخواهی بروی تو هنوز نیامده داری میروی؛
اگر این است امروز تو ،وای به حال فردایت دیگر حوصله ندارم سر کنم با غمهایت؛
بارها رفتی و خودم آمدم به سراغت، اینبار دگر حتی نمینشینم چشم به راهت؛
باور اینکه تو از خوبها نیستی برایت بسی دشوار است اما این دست خودت نیست تو همینی؛
دیدنت حالم را خراب میکند ،زین پس به جای تو با تنهایی قرار میگذارم،
اینگونه قلبم با تنهایی روزهایش را فردا میکند؛
دلت به حالم نسوزد،اینک این حال من است که سوخته، چشمهای خیسم،
به انتهای جاده ای که تو را در آن ندارد چشم دوخته و میشمارد
ثانیه هایی که از رویاهایم فراری اند؛
به جای نفس آه میکشم و به جای غم حسرت میخورم ؛خاطره هایم را جا میگذارم
و دیگر جای قدمهایت پا نمیگذارم
نویسنده :
حسین - ساعت ۱٢:۳٦ ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٩/٢۱
![LARGE_nightmelody-com-0460[1].jpg](http://fereshteye-royaha.persiangig.com/elham/LARGE_nightmelody-com-0460%5B1%5D.jpg)
امروز اگر نیایی دیر میشود، سایه من از ردپای آشنای تو بر روی دلم دور میشود
وهمچنان دورتر میشود تا به آغاز فراموشی یکدیگربرسیم
و این یک آه حسرت است و این آخرین فرصت است
و اینجاست که حتی اگر در آینه بنگریم ، تصویر رخ خودمان را هم نخواهیم دید
و ما جزو آرزوهای محال میشویم و حسرت امیدهای ما را خاکستر میکند
منی که شب نشینم چگونه با خورشید باشم ؟
من حتی با ستاره ها نیز همنشین نبوده ام!
حالا تو در انتظار طلوع رویاهای خودت نشسته ای و من در انتظار اینم که
رویاهای دیروز، با دلم همراه شوند!
وقتی خیسی سرزمین چشمانم همیشگیست آمدن باران دگر آن شور را ندارد
این مرام بی مرامی ات، این وفای بی وفایی ات ، این محبت نامهربانی هایت
در حق دلم مرا مثل آتش رو به خاموشی کرده است
خیلی وقت است در دریای بی انتهای غمهایت غرق شده ام
اما تو ای شناگر ماهر مرا در حال غرق شدن هم ندیدی
چه برسد به شنیدن فریادم در زیر آب
نویسنده :
حسین - ساعت ۱٠:٤۳ ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۸/٢٦

آیینه پرسید که چرا دیر کرده است
نکند دل دیگری او را اسیر کرده است
خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است
تنها دقایقی چند تاخیر کرده است
گفتم امروز هوا سرد بوده است
شاید موعد قرار تغییر کرده است
خندید به سادگیم آیینه و گفت
احساس پاک تو را زنجیر کرده است
گفتم از عشق من چنین سخن مگوی
گفت خوابی , سالها دیر کرده است
در آیینه به خود نگاه می کنم , آه
عشق تو عجیب مرا پیر کرده است
راست گفت آیینه که منتظر نباش
او برای همیشه دیر کرده است …
نویسنده :
حسین - ساعت ٤:۳٥ ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۸/٥
| |
چقدر سخته که بغض داشته باشی، اما نخوای کسی بفهمه.
چقدر سخته که عزیزترین کست که یه عمری باهاش بودی، ازت بخواد فراموشش کنی.
چقدر سخته که سالگرد آشنایی با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگیری.
چقدر سخته که روز تولدت، همه بهت تبریک بگن، جز اونی که فکر می کنی به خاطرش زنده ای.
چقدر سخته که غرورت رو به خاطر یه نفر بشکنی، بعد بفهمی دوستت نداره.
چقدر سخته به چشمای کسی نگاه کنی، اونو توی وجودت بزاری، باهاش زندگی کنی، ولی اون هیچ وقت معنی نگاهت رو نفهمه.
چقدر سخته توی چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو به دلت هدیه داد، زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی حس کنی که هنوزم دوستش داری.
چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده.
چقدر سخته توی خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقت دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بگی.
چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه، اما مجبور باشی بخندی بزنی تا نفهمه هنوز دوستش داری.
چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی واون وقت آروم زیر لب بگی گل من باغچه ی نو مبارک.
|
نویسنده :
حسین - ساعت ٥:۱٧ ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٧/۱۳

دیگه به انتظار آمدنت نمی مانم!
چون میدانم که نمی آیی
دیگه به راه آمدنت خیره نمی مانم!
چون میدانم که راهت را عوض کردی
دیگه آرزوی داشتنت را نمی کنم!
چون میدانم که برای من نیستی
دیگه نمی خواهمت!
چون میدانم که خواستنم بی نتیجه است
دیگه نبودنت را فریاد نمی زنم!
چون میدانم که نبودنت حقیقته
اما نمی توانم دوستت نداشته باشم...
نمی توانم دلتنگت نباشم...
نمی توانم نگران زندگیت نباشم...
نمی توانم به فکرت نباشم...
می فهمی!!!..
نویسنده :
حسین - ساعت ۱٢:۳٠ ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٦/٢٠

شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم
خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم
در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم
و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد
و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد
چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟
چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟
خداحافظ ، تو ای بانوی شب های غزل خوانی
خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی
خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم
خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!
نویسنده :
حسین - ساعت ٥:٥۳ ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٦/٦
ببخش اگه تو قصه مون دو رنگ و نامرد نبودم
ببخش که عاشقت بودم خسته و دل سرد نبودم
ببخش که مثل تو نشد خیانتو یاد بگیرم
اگر که گفتم به چشات بزار واسه تو بمیرم
ببخش اگه تو گریه هام دو رنگی و ریا نبود
اگر که دستام مثه تو با کسی آشنا نبود
ببخش اگه تو عشقمون کم نمی زاشتم چیزی رو
ببخش که یادم نمی ره اون روزای پاییزی رو
لیاقت دستای تو بیشتراز این نبود عزیز
نه نمی خوام گریه کنیِ،برای من اشکی نریز
لیاقتچشمای تو،نگاه ِ پاک ِ من نبود
نویسنده :
حسین - ساعت ۳:٤٧ ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٥/٢٦

هر چند مال من نشدی ولی ازت خیلی چیزا یاد گرفتم. یاد گرفتم به خاطر کسی که دوسش دارم باید دروغ بگم. یاد گرفتم هیچ وقت هیچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره. یاد گرفتم تو زندگیم به اون که بفهمم چقدر دوسم داره هر روز دلشو به بهونه ای بشکنم. یاد گرفتم گریه های هیچ کس رو باور نکنم. یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت جبران ندم. یاد گرفتم هر روز دم از عاشقی بزنم ولی خودم عاشق نباشم
نویسنده :
حسین - ساعت ۱٢:٤٢ ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٥/٢٢
گذشت لحظه های با تو بودن
و در پاییز عشقمان
نامی از دوست داشتن باقی نماند
چقدر زودگذر بود قصه من و تو
و در آنروز که دست بی رحم تقدیر
درو کرد گندمزار دلهایمان را
و تهی شد همه جا از عطر گل عشق
و در کوچ پرنده های غمگین
در آن کویر آرزو
شاعری دل شکسته و تنها
می نوشت شعری به یاد با هم بودن ها
شعری برای خشکیدن گلهای عشق در مزرعه دوست داشتنها
قطره اشکی به یاد همه خاطره ها
نویسنده :
حسین - ساعت ۱:٠٤ ب.ظ روز سهشنبه ۱۳٩٠/٤/٢۱

آرام نمیگیرد قلبم اگر نیایی
میمیرد دل عاشقم اگر نمانی
تو خودت میدانی،
میدانی چقدر دوستت دارم و باز هم شعر رفتن را میخوانی
بدجور دلبسته ام به تو ، رحمی کن ، خواهش میکنم از دل بی وفای تو
نمیتوانم لحظه نبودنت را ببینم ، میدانم منتظر این هستی که از درد عشقت بمیرم
دلم میخواهد دوباره دستهای تو را بگیرم و دوباره تمام گلها را برایت بچینم
تنها از تو میخواهم که ، تنها نگذاری مرا
میسازم با بی محبتی هایت ، می مانم با دل بی وفایت، شب و روز را مینشینم به انتظارت
همین که هستی برایم کافیست ، نبودنت باورکردنی نیست ، هیچگاه حتی فکر رفتنت را هم نمیکردم
آرام نمیگیرد قلبم اگر نمانی ، بیش از این عذاب نده قلب عاشقم را
بیش از این نسوزان دل دیوانه ام را
بیش از این مرا در حسرت نگذار ، در حسرت بودنت، یا نه… انتظار زیادی است
در حسرت از دور دیدنت!
آرام نمیگیرد قلبم اگر نباشی ، میمیرد دل عاشقم اگر نیایی، تو خودت میدانی و باز هم مرا درحسرت دیدنت میگذاری…
این رسمش نبود ، چرا مرا عاشق خودت کردی و خودت را رها از عشق؟
چرا دلت را به کسی دیگر دادی و مرا اسیر سرنوشت؟
آرام نمیگیرد قلبم…
با تشکر از دوست عزیزم
نویسنده :
حسین - ساعت ٩:۱٥ ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٤/۱۱

بخواب زندگی من کسی در این جانیست
کسی هوالی این لحظه های تنها نیست
نمی رسد به خیال کسی که ما هستیم
حقیقت است کسی فکر بودن ما نیست
برات قصه ندارم بدون قصه بخواب
بخواب قصه مادر کتاب دنیا نیست
بخواب راحت اگرچه شبی بدوسرد است
بخواب وفکر کن اینجا نشان سرما نیست
توماه خانه توزیبا توسخت خوشبختی
تمام این همه را فکر کن که رویا نیست
بخواب وخواب ببین خواب زندگی کردن
نویسنده :
حسین - ساعت ٦:٠٢ ب.ظ روز سهشنبه ۱۳٩٠/٤/٧

از همون لحظه که گفتی میرم اما برمی گردم می دونستم که یه عمری باید دنبالت بگردم چه خیال باطلی بود دل به عشق تو سپردن شبا با یاد و خیالت تا به هر سپیده مردن می دونستم رفتن تو دیگه برگشتی نداره شب بی تو بودن من دیگه فردایی نداره تو رو تو قصه نوشتن تو رو تو غزل سرودن از تو گفتن از تو خوندن با تو بودن از تو سرودن با تو از همه بریدن با تو به فردا رسیدن از لبات عشقو شنیدن با تو لحظه ها رو دیدن
نویسنده :
حسین - ساعت ۱٠:۱٧ ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٤/٥

می خواستی که خرابت شم .... سرابت شم
رهام کردی ... ندونستی
که میگیره دلم ... دلی که زنجیره
ببین از غصه میمیره .... ندونستی ..... عاشقم کردی
تویی که نفسم بودی .... کسم بودی
تو هر لحظه گمم کردی
ببین حالا چه آشفته م
چه تیکه تیکه می افتم
شکستم پیش چشمام
نیش حرف مردمم کردی
دلم گفت که نمی دونی
نمیخونی نگاهم رو
دلم گفت که نمی فهمی
خستگی های تو راهم رو
نکردم باورش
شد آخرش اینی که می بینی
دلو باختم .... به بد ساختم
تو رو نشناختمت ..... رسم بد آیینی
تو که ساده فراموش می کنی
رویای دیروز م
چه جور باور کنم باور کنی احساس امروزم ؟
می ترسیدم ولی بازم دل دادم به امیدی
خیال کردم که دنیای پر احساسم رو فهمیدی ...
نویسنده :
حسین - ساعت ۱:۳٦ ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٤/٤

به چه قیمتی گذشتی از شبای خیس مهتاب
چی گذاشتیم از من و تو به جز آرزوی بر آب
به چه قیمتی غرور و سر راهمون کشیدی
چرا لحظههای با هم بودنامون رو ندیدی
خوبه من ما هر دو باختیم تویه این بازی بیخود
هر دوتامون کم گذاشتیم که ترانههامونم مرد
چیزی از لحظه نمونده من و تو لحظه رو کشتیم
حکم اعدام دلامون با غرورمون نوشتیم
دلمو اینقده نشکن آخه این دل عاشقت بود
ول نکن این قلب خون و آخه روزی لایقت بود
دلمو اینقدر نسوزون مگه چی مونده از این دل
رفتی و با بیوفاییت زدی مهر نفس باطل
تو که دوسم نداشتی چرا آتیشم کشیدی
اون که تو خودخواهیات مرد دل من بود تو ندیدی
از تو خونه وجودم به چه آسونی پریدی
ریختن غرور این مرد و تو ندیدی نشنیدی
نویسنده :
حسین - ساعت ۱٢:٥٩ ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۳/۳٠

من پذیرفتم که عشق افسانه است ... این دل درد آشنا دیوانه است
می روم شاید فراموشت کنم ... با فراموشی هم آغوشت کنم
می روم از رفتن من شاد باش ... از عذاب دیدنم آزادباش
گر چه تو تنها تر از ما می روی ... آرزو دارم ولی عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را ... تلخی بر خوردهای سرد را
نویسنده :
حسین - ساعت ۱٢:۱٠ ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۳/۳٠

اشکهایم را پذیرا باش
آنگاه که سجده بر خاک تو می زنم
آنگاه که حجم خاک دیواریست بین بودن و نبودن
اضطرابم را پذیرا باش
آنگاه که پر می کشم تا آسمان تو
آنگاه که حجم خاک جسمم را گرو می گیرد
تا بداند که در آغوش تو آرام می گیرم
سقوطم را پذیرا باش
که نیاموختی ام هر فرازی را فرودیست
ایستاده ای اما جای خالی ات خالیست
و تنها کلامم بعد از تو باز هم
تنهاییست
نویسنده :
حسین - ساعت ٤:٠۱ ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۳/٢۱

دلم گرفت از این روزا از این روزای بی نشون
از این همه در به دری از گردش چرخ زمون
دلم گرفت از آدما از آدمای نامهربون
از این مترسک های پست از همدلای بی هم زبون
تو هم که بی صدا شدی آهای خدای آسمون
آهای خدای عاشقان
تویی فقط دل خوشیمون
آره دلم خیلی پره از غمای رنگابه رنگ
از جمله ی دوستت دارم دروغای خیلی قشنگ
دلم گرفت از این روزا از آدمای مهربون
از تو که با ما نبودی از اون خدای آسمون
از اون خدای آسمون
نویسنده :
حسین - ساعت ۱٢:۱٥ ب.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/۳/٢٠

اونی که یار تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو پس نمی داد دل به هر کس نمی داد، دل می گفت مقدسه عشق اون برام بسه ،از نگاش نفهمیدم که دروغه وهوسه، غصه خوردن نداره ،گریه کردن نداره، به یه قلب بی وفا دل سپردن نداره، آخر قصه چی شد، قلب اون مال کی شد اون که از من پر گرفت چی می خواستیم وچی شد، اونی که مال تو بود اگه لایق تو بود تورو تنها نمی ذاشت، با خودت جا نمی ذاشت... اونی که یار تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو پس نمی داد دل به هر کس نمی داد
نویسنده :
حسین - ساعت ٥:۱٠ ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۳/٩
دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی
در اشکها غلتان شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی
شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی
تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز گردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا
ای سنگدل ، ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را

نویسنده :
حسین - ساعت ٤:٥٠ ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۳/٩

دیگه از دست تو و ترانه هات خسته شدم
دیگه از شنیدن رنگ صدات خسته شدم
چه جوری بگم هنوز خیلی دوست دارم ولی
انگار از بیشتر از این بودن باهات خسته شدم
منی که عمرم و زندگیم تو چشمای تو بود
باورت نمی شه که از رنگ چشات خسته شدم
انقدر نگام کردی که دیگه زد به سرم
از اون آتیش خوابیده تو نگات خسته شدم
تو به من می گی بی انصافم و حق داری بگی
با کدوم بهونه بنویسم برات خسته شدم
انقد آب و هوا واسم عروض کردی که من
آخر از دست همون آب و هوات خسته شدم
گفتم این کار و نکن کردی و رفتی و ببین
نویسنده :
حسین - ساعت ۳:٠۱ ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٢/٢٤
می بوسم و می گذارم کنار ...
تمام چیزهایی که ندارم را !
دست هایت را ...
عاشقی ات را ...
همه را !
عادت احمقانه ای ست
چسبیدن به چیزهایی که ندارمشان ...
نویسنده :
حسین - ساعت ٥:٢۱ ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٢/۱۸
صبرکن عشق زمین گیر شود.بعد بـــــرو
پا دل ازدیدن تو سیر شود.بعد بــــرو
ای کبوتربه کجا؟قدر دگرصــبر بــــکن
آسمان پای پرت پیر شود.بعد بـــــرو
تواگرگریه کنی بغض منم می شــکنـــد
خنده کن عشق نمک گیر شود.بعدبــــــرو
یه نفر حســرت لبخند تورا می بـــارد
صبر کن گریه به زنجیر شود.بعد بـرو
خواب دیدی شبی از راه سوارت آمــــد
باش تا خواب تو تعبیر شود.بعدبــرو

نویسنده :
حسین - ساعت ٥:٢٦ ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٢/۱٠
نویسنده :
حسین - ساعت ۱۱:٥٤ ق.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٢/۱٠

هیچ وقت فکر نمی کردم روزی برسه که روزه ی تنهاییمو بشکنمو تنهایی رو از زندگیم دک کنم...
یادم میاد روزی رو که به تنهایی قول دادم که باهاش باشم اونم گفت تا وقتی پیشمه که من بخوام ، بهش گفتم برای همیشه می خوامت اما حالا....
این من بودم که زدم زیر قولم و با زبون بی زبونی ازش خواستم که بره
روزی که تنهایی با ساکش از دنیام خارج شد تو وارد زندگیم شدی ، تو با اون دو تا چشم زلالت
تویی که یهویی وارد دنیام شدی و گفتی دوسم داری ، منه سادم باورت کردم....
نویسنده :
حسین - ساعت ٤:٤٦ ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٢/٧
خداحافظ نگو وقتی
هنوز درگیر چشماتم
خداحافظ نگو وقتی
تو هرجا باشی همراتم
تو اون گرمای خورشیدی
که میری رو به خاموشی
نمیدونی چقدر سخته
شب سرد فراموشی
نویسنده :
حسین - ساعت ۱:٠٧ ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٢/٤
عصر ما عصر فریبه
عصر اسمای غریبه
عصر پژمردن گلدون
چترای سیاه تو بارون
شهر ما شهر شلوغ
وعده هاش همش دروغه
آسمونش پر دوده
قلب عاشقاش کبوده
نویسنده :
حسین - ساعت ٤:۱۳ ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٢/۳
گریه کن تو می تونی پیش اون نمی مونی اون دیگه رفته بسه تمومش کن
گریه کن ته خطه عشق تو دیگه رفته تو دل یکی دیگه نشسته تمومش کن
نویسنده :
حسین - ساعت ٩:٠۱ ب.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/٢/٢
تنهاتر از همیشه، قلبی گوشه ی سینه ام نشسته!
آهسته تر از همیشه، در هر تپش نامی تکرار می شود با عشق!
آری! هنوز به یاد تو هستم؛
به یاد آن عشق!
نویسنده :
حسین - ساعت ۸:٥٤ ب.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/٢/٢
برو...
با خیال راحت برو...
بدون نگرانی برای دلی ابری و چشمانی بارانی برو...
بدون توجه به صدای شکستن یک دل برو...
برو...
کسی مانعت نمی شود...
نویسنده :
حسین - ساعت ۱٢:٥٦ ب.ظ روز سهشنبه ۱۳٩٠/۱/۳٠
خیلی تنهام
خیلی وقته که دلم میخواد پیش خدا برم
از زمین دل کندم و اون بالا بالاها برم
آخه اینجا هیچ کسی عاشق آدم نمیشه
اگه هم عاشق بشه لایق آدم نمیشه
یکی عاشقت میشه میگه که خیلی با حالی
آخر کارش میفهمی عمریه سر کاری
نویسنده :
حسین - ساعت ۱٢:٥٢ ب.ظ روز سهشنبه ۱۳٩٠/۱/۳٠
|
|
بیادت هست می گفتی اگر ترکت کنم روزی تمام عمر خاموشم؟
بیادت هست می گفتی نرو هرگز که من بی تو فراموشم؟
|
نویسنده :
حسین - ساعت ٤:٤٤ ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۱/٢۸
|
|
چه زود نیامدنم دلیلی شد برای فراموشی ات... چه ساده عکسم را از قاب نگاهت دزدید زمانه... دست روزگار برگهای متعلق به مرا از دفتر خاطرات ذهنت جدا کرد... و تو ... تو فقط نگاه کردی... تو هم دیگر مرا نمی خواستی و یادم را به باد دادی!

|
نویسنده :
حسین - ساعت ۱٢:٤٤ ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۱/٢٧
آرزوم بود که نبودم توی این دنیای تیره
نمی دیدم مثل آب خوردن هر روز یکی میاد یکی میره
یکی میاد که نمونه یکی میره که نباشه
یکی روز آشنایی فکر اینه که جدا شه
آرزو داشتم نداشتم هیچ کس و کارو نشونی
هیچکی با طعنه نمی گفت تو که تنها نمیمونی
توی ذهن هیچ کسی کاش متهم به عشق نبودم
وقت دلسوزی براشون با کنایه نمی گفتن که حسودم
به پای آرزوهام فروختم آبرومو
نویسنده :
حسین - ساعت ٦:۱٢ ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۱/٢۱
چه خوش خیال بودم ...
که همیشه
فکر می کردم
در قلب تو
محکومم
... .....به حبس ابد!!
... به یکباره جا خوردم ......
وقتی
زندان بان
برسرم فریاد زد
هی...
تو ...
آزادی!
.
.
.
و صدای گامهای
غریبه ای که به سلول من می آمد . . .
نویسنده :
حسین - ساعت ٥:٥٤ ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۱/٢۱
نویسنده :
حسین - ساعت ٥:٠٤ ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۱/٢۱
سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری
صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری
خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی
بی وفا شه اون کسی که جونتو واسش گذاشتی
خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا
می سوزونه گاهی قلب و زهر تلخ بعضی حرفا
خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه
هوساش وقتی تموم شد بگه پیشت نمی مونه
خیلی سخته اگر عمر جادوی شعرت تموم شه
نکنه چیزی که ریختی پای عشق اون حروم شه
خیلی سخته اون که می گفت واسه چشات می میره
بره و دیگه سراغی از تو ونگات نگیره
خیلی سخته تا یه روزی حرفهای اون باورت شه
نکنه یه روز ندامت راه تلخ آخرت شه
خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه
تازه فردای همون روز دوست عاشقش خبر شه
خیلی سخته بی بهونه میوه های کال رو چیدن
بخدا کم غصه ای نیست چن روزی تو رو ندیدن
خیلی سخته که دلی رو با نگات دزدیده باشی
وسط راه اما از عشق یه کمی ترسیده باشی
خیلی سخته که بدونه واسه چیزی نگرانی
از خودت می پرسی یعنی می شه اون بره زمانی؟
خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی
اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی
خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه
بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اون رو ببینه
خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی
کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی
خیلی سخته که ببینی کسی عاشقیش دروغه
چقدر از گریه اون شب چشم تو سرش شلوغه
خیلی سخته و قشنگه آشنایی زیر بارون
اگه چتر نداشته باشی توی دستا هردوتاشون
خیلی سخته تا همیشه پای وعده ها نشستن
چقدر قشنگه اما واسه ی کسی شکستن
خیلی سخته واسه ی اون بشکنه یه روز غرورت
اون نخواد ولی بمونه همیشه سنگ صبورت
خیلی سخته بودن تو واسه ی اون بشه عادت
دیگه بوسیدن دستات واسه اون نشه عبادت
خیلی سخته چشمای تو واسه ی اون کسی خیسه
که پیام داده یه عمر واسه تو نمی نویسه
خیلی سخته که دل تو نکنه قصد تلافی
تا که بین دو پرستو نباشه هیچ اختلافی
خیلی سخته اونکه دیروز تو واسش یه رویا بودی
از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی
خیلی سخته بری یک شب واسه چیدن ستاره
ولی تا رسیدی اونجا ببینی روز شد دوباره
نویسنده :
حسین - ساعت ٦:۳٧ ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۱/٢٠
|
|

خدایا خودت می دونی که چقدر دوستش دارم خودت می دونی که یه لحظه هم از یادم نمیره خودت می دونی که خیلی عاشقشم خودت می دونی که بی او می میرم خودت می دونی که اگه یه روز با او حرف نزنم از دلتنگی می میرم خودت می دونی که در غم فراقش می سوزم خودت می دونی که ..... خدایا..............
تو خیلی بزرگی خیلی مهربونی تا حالا هم همیشه کمکم کردی هیچ وقت تنهام نزاشتی خدایا ازت می خوام این بنده ی حقیرو گناهکارتو باز تنها نزاری و کمکش کنی تا زودتر به عشقش برسه خدایا خیلی دوستت دارم می دونم کمکم می کنی ...

هرگـــز نشد بیـــای پیشـــم بگیــری دستـــای منـو
بـدونــی من عـاشقتـم گوش کنی حرف هـــای منـو
تو بی وفا بودی ولی اون که برات می مــرد منـم
تــا زنـده ام دوسـت دارم اینــه کــلام آخــــــــــرم
مـن کـه نتـونستـم تو رو یه لحظـه تنـهــات بـذارم
تـو سـردی خاطـره هـام بگـم کـه دوســت نــدارم
دلـم می خواد همیـن یه بار اشکامو پنهون نکنـــم
باور کنی تو رو می خوام غربت و زنــدونی کنم
بیـام به شهــر خاطــرات غرق بشم تـوی نگــات
دیـونـه وار فدات بشـم ، بمیرم من واسـه چشــات
امـا هنـوز فاصلمــون دوره و دست من جداســت
ترانــه ی سکــوت من تو بغض آخرم رهاســـت
کاشکی می شد فقط یه بار بیای بگی دوست دارم
تــو چشــم من نگـاه کنـی بگــی کـه عــاشقت منم

برو خوبم به سلامت ، تو به من دینی نداری
برو با خیال راحت ، چرا اینقدر بی قراری ؟
برو پیش عشق تازه ت ، نگران من نباش
تو چشام نگاه نکن ، نمک رو زخم من نپاش
نمی خوام توی نگاهت ببینم نفرتو راحت
یا تحملم کنی و واسه تو بشم یه عادت
اگه دیگه چشمای من تو دلت جایی نداره
اگه حرفام روی لب هات گل لبخند نمی کاره
برو تا بازم بخندی ، من به لبخند تو زنده م
وقتی تو پیشم نباشی ، به خیالت دل می بندم
اگه واسه قصه ی ما شعر عاشقونه ای نیست
یا اگه برای موندن دیگه هیچ بهونه ای نیست
اگه فکر میکنی دیگه ، این من و تو ما نمیشه
برو خوبم ، به سلامت ، خوب و خوش باشی همیشه
تو که تقصیر نداری ، تنهایی تقدیر منه
غم و گریه و جدایی ، همه تقصیر منه
برو خوبم ، به سلامت
تو به من دینی نداری برو با خیال راحت

تقدیم به تنها عشقم اخرم مانلی
|
نویسنده :
حسین - ساعت ٦:٢٩ ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۱/٢٠
| |
فرصت ما تموم شده
باید از این قصه بریم
فرقی نداره من و تو کدوممون مقصریم...
خاطره هارو یادمه، لحظه به لحظه مو به مو
هیچی رو یاد من نیار
اونقدر خرابم که نگو...
بد بودمو بدتر شدم
میرم با پاهای خودم
میرم نمیدونم کجا؟؟
آخ کم اوردم به خدا...
دلگیرم از دست خودم
کاش عاشقت نمیشدم
هر جوری میخواستم نشد
از غم یه ذرّم کم نشد...
من موندمو تنهاییام
از دنیا هیچی نمیخوام
عاقبت منو نگاه...
اشتباه پشت اشتباه...
***
هر روز عاشقتر شدیم،تو عشق خاکستر شدیم
سوختیم ولی به آرزومون نرسیدیم...
فقط گریه فقط عذاب،صدتا سوال بی جواب
نه من نه تو از عاشقی خیری ندیدیم...
***
دلگیرم از دست خودم
کاش عاشقت نمیشدم
هر جوری میخواستم نشد
از غم یه ذرّم کم نشد...
من موندمو تنهاییام
از دنیا هیچی نمیخوام
عاقبت منو نگاه...
اشتباه پشت اشتباه...
***
فرصت ما تموم شده
باید از این قصه بریم
فرقی نداره من و تو کدوممون مقصریم
خاطره هارو یادمه، لحظه به لحظه مو به مو
هیچی رو یاد من نیار
اونقدر خرابم که نگو...

|