مهتاب عشق من

وای چه احساس قشنگی
نویسنده : حسین - ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۱/۳/٤
 
وای چه احساس قشنگی
دست تو دست تو گذاشتن
واسه تو ترانه خوندن
در کنارت جون سپردن
وای چه احساس قشنگی
انتظارت و کشیدن
اومدنه تو از راه
نازتو با جون خریدن
وای چه احساس قشنگی
چشم من خیره به چشمات
باورم نمیشه امروز
که منم حرف رو لبهات....



 
 
دوستت دارم عشق من
نویسنده : حسین - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۳۱
 

بر بُلندای قله ی عشق و صداقت نام تورا فریاد می کنم ،

امیدوارانه نامت را می خوانم

و امیدوارم که مرور زمان ذره ای از عشقت در من نکاهد و گذر ثانیه ها

،افزاینده ی مهر و محبتم به تو باشد .

می خواستم زیباترین کلام را به یاری بگیرم ،

تا صمیمانه ترین عشق ها را تقدیمت کنم ، ذهنم یاری نکرد .

پنداشتم که ساده نوشتن چون ساده زیستن زیباست ،

پس ساده و بی تکلف می گویم : دوستت دارم

 

 

 
 
معجزه ی آسمان ...
نویسنده : حسین - ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩۱/٢/٢٥
 

آسمان برای من همیشه شبیه معجزه است .

 

گاهی می ترسم ، گاهی این همه عظمت و شکوه ، گیجم می کند 

ولی انگار همه ی ستاره ها زنگوله هایی هستند که در یک لحظه با هم می خندند .....

 

تا به یاد بیاوری که گل سرخی در یکی از سیاره های دور ، 

 چشم به راه مسافری است که شاید من یا تو باشیم.

 

من  دل به آسمان می زنم  

و می دانم که کسی آن بالا مرا اهلی کرده است  

و ایمان دارم عطر گل من ، با تمام گلهای جهان فرق دارد ...

من مسئول گلم هستم


 
 
جهنم هم بهشت میشود
نویسنده : حسین - ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۱/٢/٢٤
 
میدانم گناه است

اما من عاشق این گناهم!

گناه هم آغوشی با تو...

خدایا بیخیال!!

ما میخواهیم با هم به جهنم تو بیاییم...

... که قسم به خودت

با عشق

جهنم تو هم بهشت می شود برای ما...


 
 
به خاطر تو...
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/٢٠
 

به خاطر تو خورشید را قاب می کنم و بر دیوار دلم می زنم

به خاطر تو اقیانوس ها را در فنجانی نقره گون جای می دهم

به خاطر تو کلماتم را به باغهای بهشت پیوند می زنم

به خاطر تو دستهایم را آیینه می کنم و بر طاقچه یادت می گذارم

به خاطر تو می توان از جاده های برگ پوش و آسمانهای دور دست چشم پوشید

به خاطر تو می توان شعله تلخ جهنم را

چون نهری گوارا نوشید

به خاطر تو می توان به ستاره ها محل نگذاشت

به خاطر روی زیبای تو بود

که نگاهم به روی هیچ کس خیره نماند

به خاطر دستان پر مهر و گرم تو بود

که دست هیچ کس را در هم نفشردم

به خاطر حرفهای عاشقانه تو بود

که حرفهای هیچ کس را باور نداشتم

به خاطر دل پاک تو بود

که پاکی باران را درک نکردم

به خاطر عشق بی ریای تو بود

که عشق هیچ کس را بی ریا ندانستم

به خاطر صدای دلنشین تو بود

که حتی صدای هزار نی روی دلم ننشست

عزیزم...

عشق را در تو  ، تو را در دل ، دل را در موقع تپیدن 

وتپیدن را به خاطر تو دوست دارم

من غم را در سکوت ، سکوت را در شب ، شب را در بستر

وبستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم

من بهار را به خاطر شکوفه هایش

زندگی را به خاطر زیبایی اش و زیباییش را

 به خاطر تو دوست دارم

 

love_postcard_22.jpg

 


 
 
چه احساس قشنگیه...
نویسنده : حسین - ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/۱۳
 

 

003c051uCCE.jpg

 

 

 

چه احساس قشنگیه .. وقتی وجود عزیزی رو کنارت حس کنی

دستاشو تو دستت بگیری

باهاش قدم بزنی

صداش رو بشنوی

بودن اش رو در کنارت لمس کنی

......

چه احساس نازنین و شیرینیه ..... روبه رو با کسی که دوسش داری بشینی

چشاش رو نگاه کنی ..

تا عمق وجودت از یه گرمای عجیب آب بشه !! 

قلبت پر تپش بشه ... انگار داره از سینه کنده می شه !! 

چه احساس عجیبیه .. 

وقتی بخوای با انگشتات صورتشو حس کنی

با موهاش بازی کنی   

خدای من .. باور کردنی نیست ...  

اونی که می خوای .. دوسش داری .... عاشقی ...

کنارت باشه ... باهات باشه .. هم راهت ... هم پات باشه ....

باور کردنی نیست ...

وجودتو حس می کنم ...

ولی پیشم نیست...!!!

خدایا این حسو ازم نگیر

 
 
برای تو می نویسم
نویسنده : حسین - ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/۱٢
 
برای تو می نویسم

برای تویی که تمام تنهاییم پراز یادتوست

برای تویی که احساسم از آنِ وجود نازنین توست

برای تویی که تمام هستی ام درعشق تو غرق شده

برای تویی که هرلحظه دوریت برایم مثل یک قرن است

برای تویی که سکوتت سخت ترین شکنجه من است

برای تویی که عشقت معنای بودنم است

برای تویی که غم هایت معنای سوختنم است

دوستت دارم خوب من


 
 
تو را میخواهم
نویسنده : حسین - ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۱٠
 
دلم در حلقه غمها نشسته

زبانم بسته و سازم شکسته

وجودم پر ز شعر عاشقانه ست

تو را می خواهم و اینها بهانه ست


 
 
بگو...
نویسنده : حسین - ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۱/٢/٧
 
بگو سرما ... می گم ...با تو گرمم

بگو که شب ... می گم ... مهتاب شب منی

بگو باران ... می گم ... چتراحساستم

بگو نسیم ... می گم ... توئی نسیم دلپذیر من

بگو که گل ... می گم ... تو گل سرخ دل منی

بگو که یاد ... می گم ... از یادت نمیبرم

بگو خورشید .. می گم ... از تو گرما میگیره

بگو که صبح ... می گم ... با تو روشنه

همه ی این حسها خود به خود قشنگَند و خواستنی

اما .... تمومشون... قشنگترین هستند ..

وقتی ......

که تو ..............

نزدیک منی .............


 
 
لبهای تو...
نویسنده : حسین - ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩۱/۱/٢۳
 

لبهای تو مرا به طوفانی ترین دریاها می خواند
لبهای تو شکوفه سرخیست
که با نفسهای گرمت به جنبش در می آید
به من بی پروایی می بخشد
لبهای تو معجزه ایست که گناه را با یک بوسه
به مقدسترین ترانه هستی مبدل می سازد


 
 
عشق من تویی
نویسنده : حسین - ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱/٢٢
 

مهربونم،

         نازنینم، بهترینم.

                    عشقم، امیدم، جونم.

                                        با توام ، با تو، دنیای من.

میخوام لحظه هام رو با تو بگذرونم. تمام لحظه های که حالا دارم و نمی دونم چند سال، چند ماه، چند هفته، یا چندروز دیگه میتونم و فرصت دارم با تو باشم یا نه؟!

ارزش این لحظه ها رو با هیچ چیز دیگه نمیتونم برابر بدونم.

میخوام تو تمام لحظه هایی که میتونیم داشته باشیم،با تو باشم.

 کنارت،

         همراهت،

                          هم قدم

                            و هم نفس با نفس کشیدنت.

میخوام تا میتونم صدای قلب مهربونت رو بشنوم. تا میتونم نفسهات رو بشنوم و حفظ کنم.

میخوام ضربان قلبت رو بشمارم تا وقتی نیستی، از حفظ بشمارم و ثانیه هام رو با تو تنظیم کنم.

کنارم بمون، تا زنده بمونم. با من باش، تا دووم بیارم.

مراقب چشمات باش، تا امیدوار بمونم. مراقب قلبت باش، تا زنده بمونم. مراقبم باش، تا کنارت بمونم.

گفتم، هزار بار دیگه هم میگم:

دوستت دارم. دوستت دارم. دوستت دارم. دوستت دارم مهتابم . . . تا هر زمان که زنده باشم.


 
 
یادمون باشه...
نویسنده : حسین - ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩۱/۱/۱٩
 

یادمون باشه که هیچکس رو امیدوار نکنیم بعد یکدفعه رهاش کنیم ،

چون خورد میشه میشکنه و آهسته میمیره...

یادمون باشه که قلبمون رو همیشه لطیف نگه داریم

تا کسی که به ما تکیه کرده سرش درد نگیره ...

یادمون باشه قولی رو که به کسی میدیم عمل کنیم ...

یادمون باشه هیچوقت کسی رو بیشتر از چند روز چشم به راه نذاریم

چون امکان داره زیاد نتونه طاقت بیاره ...

یادمون باشه اگه کسی دوستمون داشت بهش نگیم برو نمیخوام ببینمت

چون زندگیش رو ازش میگیریم


 
 
همیشه با منی
نویسنده : حسین - ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۱/۱/۱٧
 

 

برای دوست داشتنت
محتاج دیدنت نیستم...
اگر چه نگاهت آرامم می کند
محتاج سخن گفتن با تو نیستم...
اگر چه صدایت دلم را می لرزاند
محتاج شانه به شانه ات بودن نیستم...
اگر چه برای تکیه کردن ،
شانه ات محکم ترین و قابل اطمینان ترین است!
دوست دارم بدانی ،
حتی اگر کنارم نباشی ...
باز هم ، نگاهت می کنم ...
صدایت را می شنوم و به تو تکیه می کنم
همیشه با منی ،
و همیشه با تو هستم، هر جا که باشی...

 
 
سهم من...
نویسنده : حسین - ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩۱/۱/۱٦
 

نبودنت را

بهانه نمیکنم،

تنهایی را

تاب میاورم،

اگر روزگار میخواهد

سهم شادیم را بگیرد

باشد...

اما من سهمم را

از تو

ذره ای کم نمیکنم...

 
 
 

 
 
دوستت دارم
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱/۱٥
 

 

ثانیه ها میگذرند و آنچه باقی میماند خاطره هاست

اما خاطره های با تو بودن در هر ثانیه ام هست

پس تا ابد بمان با خوبیهایت تا بدانم

واژه ای زیباتر از دوست نیست

دوستت دارم


 

 
 
دلم لک زده...!!!
نویسنده : حسین - ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱/۸
 
دلم لک زده...!!!

برای یک عاشقانه ی آرام...!!!

که تو رو بنشونم بر روی پاهایم...!!!

بگذاری گله کنم...!!!

از همه این کابوسهایی

که چشم ترا دور دیده اند...!!!

دلتنگی را بهانه کنم

سرم را پنهان کنم

در گودی گلویت...!!!

تمام ریه ام را پر کنم

از عطر زنانه ات...!!!
 
 

 
 
کاش میشد ...!!!
نویسنده : حسین - ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱/۸
 
کاش میشد ...!!!

چشمانم را بر هم گذارم

وقتی که باز میکنم

دوری تمام شده باشد

و تو کنـــــــــــــارم باشی
 

 
 
تو همان ناب ترین جاذبه ی دنیایی مهتابم
نویسنده : حسین - ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۱/۱/٦
 

تو نه مهتاب و نه خورشیدی و نه دریایی
تو همان ناب ترین جاذبه ی دنیایی

تو پر از حرمت بارانی و چشمت خیس است
حتم دارم که تو از پیش خدا می آیی

مثل اشعار اهورایی باران پاکی
و به اندازه ی لبخند خدا زیبایی

خواستم وصف تو گویم همه در یک رویا
چه بگویم که تو زیبا تر از آن رویایی

مثل یک حادثه ی عشق پر از ابهامی
و گرفتار هزاران اگر و امایی

ای تو آن ناب ترین رایحه ی شعر بهار
تو مگر جام شرابی که چنین گیرایی؟

من به اندازه ی زیبایی تو تنهایم
تو به اندازه ی تنهایی من زیبایی

عاشقی را چه نیازست به توجیه و دلیل

 
 
یک نگاه با عشق ....
نویسنده : حسین - ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۱/۱/٦
 

یک نگاه با عشق ....

بهتر از هزار بار گفتن دوستت دارم بدون عشقه...

من سکوت می‌کنم

و تو خوب به چشمان من نگاه کن نازنینم.


 

 
 
ارامش یعنی...
نویسنده : حسین - ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩۱/۱/٤
 

آرامش یعنی ؛
هر وقت قهر کردی ،
مطمئـن باشی بجز تو ، هیچکس جاتو نمیگیره . .


 
 
سال نو مبارک
نویسنده : حسین - ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩۱/۱/٢
 
دلت شاد و لبت خندان باد
برایت عمر جاویدان بماند
خدا را میدهم سوگند بر عشق
هرآن خواهی برایت آن بماند
به پایت ثروتی افزون بریزد
که چشم دشمنت حیران بماند
تنت سالم سرایت سبز باشد
برایت زندگی آسان بماند
تمام فصل سالت عید باشد
چراغ خانه ات تابان بماند .
سال نو  مبارک

 
 
هیچــکس کامل نیست!
نویسنده : حسین - ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٥
 
هیچــکس کامل نیست!
وقتی کسی را دوست داری ، باید زیباییهایش را بیرون بکشی و تلخی هایش را صبوری کنی...

من عاشق مهتابم هستم [♥]
 
 

 
 
می بوسمت...
نویسنده : حسین - ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٥
 
یک روز می بوسمت !
یک روز که باران می بارد،
یک روز که چترمان دو نفره شده
یک روز که همه جا حسابی خیس خیس است ،
یک روز که گونه هایت از سرما سرخ سرخ شده ،
ارامتر از هر چه تصورش کنی ،
...... اهسته می بوسمت....!!!
 

 
 
" آغوش تو "
نویسنده : حسین - ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٠
 
بـی شک " آغوش تو "

هشتمین عجایب دنیاست

واردش که میشوی

زمان بی معنا میشود

هیچ بعدی ندارد

بــی آنکه حسش کنم ...

روحم تازه میشود

تــمام ثروت دنیا را به یک وجبش خواهم بخشید !!!


 
 
...ع...ا...ش...ق...م...!
نویسنده : حسین - ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٠
 
میخواهم ساده اعتراف کنم

میخواهم ســـــــاده فــــــــــریاد بزنم

دلم میخواهد ذره ذره ی وجود سرتا پا آرامشت را

در بلندای لحظه های خسته از دلتنگی ام هجی کنم

ساده میگویم

گوش کن...!!!

...ع...ا...ش...ق...م...!

نگاه کن...!!!

آنچه را که در سادگی نگاهم پیداست

نیازی به انکار نیست...!!!

 

 
 
پنهان کن مرا
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٧
 
مرا در نهانی ترین گوشه ی آغوشت پنهان کن

آن سوی تاریکی ، بر پهنه ی زندگی

آن جا که هوا از رویای بهار شفاف تر است و

باران سرود آفتاب را تکرار می کند

راز چشمهایت ستاره ی بختم بود که درخشید

و مهتاب را در نگاهم زمزمه کرد

لبهایت خنده را که سال ها در گلو گم شده بود را

در چهار سوی زمان دوباره فریاد کشید

و آمدنت کویر دستانم را شکوفه باران کرد

پنهان کن مرا

در آغوشی که نامش دوست داشتن است ...


 
 
کاش می دانستی
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٥
 

کنه

بمـــــون .. دل من فقط به بودنـــــت خوشـــــه ..

 

کاش میدانستی 

بعداز آن دعوت زیبا به ملاقات خودت

من چه حالی بودم!

خبر دعوت دیدارت چونکه از راه رسید

پلک دل باز پرید

من سراسیمه به دل بانگ زدم

آفرین قلب صبور

زود برخیز عزیز

جامه تنگ در آر

وسراپا به سپیدی تو درآ.

وبه چشمم گفتم:

باورت می شود ای چشم به ره مانده خیس؟

که پس از این همه مدت ز تو دعوت شده است!

چشم خندید و به اشک گفت برو

بعداز این دعوت زیبا به ملاقات نگاه.

و به دستان رهایم گفتم:

کف بر هم بزنید

هر چه غم بود گذشت.

دیگر اندیشه لرزش به خود راه مده!

وقت ان است که آن دست محبت ز تو یادی بکند

 خاطرم راگفتم:

زودتر راه بیفت

هر چه باشد بلد راه تویی.

ما که یک عمر در این خانه نشستیم تو تنها رفتی

بغض در راه گلو گفت:

مرحمت کم نشود

گوییا بامن بنشسته دگر کاری نیست.

جای ماندن چو دگر نیست از این جا بروم

پنجه از مو بدرآورده به آن شانه زدم

و به لبها گفتم:

 خنده ات را بردار 

 دست در دست تبسم بگذار 

و نبینم دیگر 

که تو برچیده و خاموش به کنجی باشی

 مژده دادم به نگاهم گفتم:

نذر دیدار قبول افتادست 

 ومبارک بادت 

 وصل تو با برق نگاه

 و تپش های دلم را گفتم:

اندکی آهسته 

 آبرویم نبری 

 پایکوبی ز چه برپا کردی

نفسم را گفتم:

جان من تو دگر بند نیا 

 اشک شوقی آمد 

تاری جام دو چشمم بگرفت

و به پلکم فرمود:

 همچو دستمال حریر بنشان برق نگاه 

پای در راه شدم

 دل به عقلم می گفت:

 من نگفتم به تو آخر که سحر خواهد شد

 هی تو اندیشیدی که چه باید بکنی 

 من به تو می گفتم: او مرا خواهد خواند

 و مرا خواهد دید

 عقل به آرامی گفت:

 من چه می دانستم 

 من گمان می کردم 

 دیدنش ممکن نیست 

و نمی دانستم 

بین من با دل او صحبت صد پیوند است

 سینه فریاد 

حرف از غصه و اندیشه بس است 

 به ملاقات بیندیش و نشاط 

 آخر ای پای عزیز 

 قدمت را قربان 

 تندتر راه برو 

 طاقتم طاق شده

 چشمم برق می زد /اشک بر گونه نوازش می کرد/لب به لبخند تبسم میکرد /دست بر هم میخورد  

 مرغ قلبم با شوق سر به دیوار قفس می کوبید

 عقل شرمنده به آرامی گفت:

 راه را گم نکنید

 خاطرم خنده به لب گفت نترس 

 نگران هیچ مباش 

 سفر منزل دوست کار هر روز من است

 عقل پرسید :؟ 

 دست خالی که بد است 

 کاشکی...

 سینه خندید و بگفت:

دست خالی ز چه روی !؟ 

 این همه هدیه کجا چیزی نیست!

 چشم را گریه شوق 

قلب را عشق بزرگ 

 روح را شوق وصال 

 لب پر از ذکر حبیب 

  خاطر آکنده یاد

 


 
 
محبوبم سلام ...
نویسنده : حسین - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱۳
 
 

محبوبـم سلام

محبوبـم سلام ؛
دیشب دلتنگت شدم و رفتم سراغ آسمـان ،
اما هرچه گشتم اثری از مـاه نبود که نبود ،
گفتم بیایم سـراغ خودت ؛
احوال مهتابیت چطور است ؟
چه خبــر از تمام خوبی هایت و تمام بـدی های مــَن ؟
چه خبــر از تمام صبــرهایت در بـرابـر ناملایمتی هـای مــَن ؟
چقــدر نیامده انتظار خبــر دارم ...

چه کنــم ؟ دلـــم برای تمام نامهربانی هـایت لک زده ...
میدانــم خسته ی راهـی ، ببخش ؛
سفــره ی دلــم را پهـن کردم دوباره ،
باز هم مخاطب شدی ...
و به مقصد رسیدی
این بــار بدون مــَن ؛
امــا مــَن همچنان رد پـاهای تــو را دنبال می کنم ،
نــه بــرای رسیدن به تــو ، نـــه ؛
می خــواهم بــی مــَن بودن هایت را بشمــارم ...


 
 
چه بـے ثـبـاتــم بـے تـ ـ ـو !!!!
نویسنده : حسین - ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱۱
 

 

 

چــه دمــدمــے مـزاج شـده احـساســم

گـــاهـے آرام . . .

گـــاهـے بــارانـے . . .

چه بـے ثـبـاتــم بـے تـ ـ ـو !!!!

 
 
تو کدام گوشۀ زندگیم جا خوش کردی
نویسنده : حسین - ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱۱
 
تو کدام گوشۀ زندگیم جا خوش کردی

که به هر طرف میچرخم

خیالم

آیینه گردانِ تصویرت میشود.

دلگرم میشوم

به تکرارِ گرمای لبخندت

و پر میدهم هر چه غم را...

 

 
 
تو خود عشقی که همزاد منی
نویسنده : حسین - ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٩
 

عشق لالایی بارون تو شباست

نم نمه بارون پشت شیشه هاست

لحظه عزیز با تو بودنه

آخرین پناه موندن منه

تو خود عشقی که همزاد منی

تو سکوت منو فریاد منی

 - تایماز و,نادیا نادری,مینا ساکت,کتایون ,یلدا محمدی,نازلی بزرگی,همراز یکدل,فرشته خانوم,مرجان محمدی,شهرزاد       مهر      ,غزاله ,فرزانه       ,دنیا  کریمی,

 
 
شب دیدار ...
نویسنده : حسین - ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۸
 

 

9.jpg

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

همه اندیشه ام اندیشه فرداست

وجودم از تمنای تو سرشار است

زمان در بستر شب خواب و بیدار است

هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز

خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز

رود آنجا که می یافتند کولی های جادو گیسوی شب را

همان جا ها که شب ها در رواق کهکشان ها خود می سوزند

همان جاها که اختر ها به بام قصر ها مشعل می افروزند

همان جاها که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند

همان جا ها که پشت پرده شب دختر خورشید فردا را می آرایند

همین فردای افسون ریز رویایی

همین فردا که راه خواب من بسته است

همین فردا که روی پرده پندار من پیداست

همین فردا که ما را روز دیدار است

همین فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست

همین فردا همین فردا

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

زمان در بستر شب خواب و بیدار است

سیاهی تار می بندد

چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است

دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبریز است

به هر سو چشم من رو میکند فرداست

سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند

قناری ها سرود صبح می خوانند

من آنجا چشم در راه توام ناگاه

ترا از دور می بینم که می آیی

ترا از دور می بینم که می خندی و می آیی

نگاهم باز حیران تو خواهد ماند

سراپا چشم خواهم شد

ترا در بازوان خویش خواهم دید

سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد

تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت

برایت شعر خواهم خواند

برایم شعر خواهی خواند

تبسم های شیرین ترا با بوسه خواهم چید

و گر بختم کند یاری

در آغوش تو

ای افسوس

سیاهی تار می بندد

چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است

هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز

زمان در بستر شب خواب و بیدار است


 
 
می خـواهـمت هـنوز
نویسنده : حسین - ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٦
 
در هر غروب

در امتداد شب

من هستم و تـمامت تنهایی.

با خویشتن نشستن.

در خویشتن شکستن.

این راز سر به مهر ٬

تا کی درون سینه نـهفتن ٬

گـفتن.

یـاری کن ٬

مرا به گفتن این راز ٬ باز یاری کن.

ای روی تو به تـیره شبان آفـتاب روز

می خـواهـمت هـنوز.
 

 
 
بازم دلم گرفته
نویسنده : حسین - ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/۱٢/٥
 
 
شدم عاشق دریا ، شدم ابری تو سرما ،

شدم نم نم بارون ، واسه دلی پر از خون ،

شدم صدای برگی ، زیر دست و پا خش خش نرمی ،
...
شدم آتیش خاموش ، واسه نگاهی از دور ،

شدم نگاه گرمی ، اما جسمی سرد و بی روح ،

بازم دلم گرفته ، خیلی وقته حرفی نگفته ،

آری....

شدم قطره ی اشکی ، کنار موج دریا ،

اما دلم نمی خواد ، دیده نشم با چشمات
 
 

 
 
طرح چشمان قشنگت در اتاقم نقش بسته ...
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢
 

طرح چشمان قشنگت در اتاقم نقش بسته

طرح چشمان قشنگت در اتاقم نقش بسته
شعر میگویم به یادت در قفس غمگین و خسته
من چه تنها و غریبم بی تو در دریای هستی
ساحلم شو غرق گشتم بی تو در شب های مستی

خیال کردی بری میری از یادم
تو رفتی و نرفت چیزی از یادم
تو رفتی تازه عاشق تر شدم من
از اونی هم که بود بدتر شدم من



صبح تا شب این شده کارم که واسه چشات بیدارم
تو خدای عاشقایی تو تموم کس و کارم
تو به داد من رسیدی وقتی تنهاییم رو دیدی
تو نذاشتی برم از دست اگه چیزی هم هنوز هست
نازنینم امید شیرینم من به جز تو کسی نمی بینم
از اون روزی که رفتی یه روز خوش ندیدم
به جز دستای گرمت پناه وخوش ندیدم
زندگیم و به پای تو دادم اون روزا رو نمیره از یادم
نازنینم برس به فریادم
صبح تا شب این شده کارم که واسه چشات بیدارم
تو خدای عاشقایی تو تموم کس و کارم
تو به داد من رسیدی وقتی تنهاییم رو دیدی
تو نذاشتی برم از دست اگه چیزی هم هنوز هست


 
 
دلم برات خیلی تنگ میشه ...
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۳٠
 

 

دلم برات تنگ شده      اما من...

              من میتونم این دوری رو تحمل کنم...          

 میدونی چرا؟؟

 آخه... جای نگاهت رو نگاهم مونده... هنوز عطر دستات رو از دستام میتونم استشمام کنم...

 رد احساست روی دلم جا مونده ... میتونم تپشهای قلبت رو بشمارم.... چشمای بیقرارت هنوزم دارن باهام حرف میزنن...

آره! خودت میدونی....میدونی که همیشه با منی....میدونی که تو، توی لحظه لحظه های من جاری هستی... آخه...تو، توی قلب منی...آره! تو قلب من... برای همینه که همیشه با منی...برای همینه که حتی یه لحظه هم ازم دور نیستی... برای همینه که میتونم دوریت رو تحمل کنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ میشه...هر وقت حس میکنم دیگه طاقت ندارم....دیگه نمیتونم تحمل کنم...دستامو میذارم رو صورتم و یه نفس عمیق میکشم....دستامو که بو میکنم مست میشم...مست از عطر ت. 

صدای مهربونت رو میشنوم ...و آخر همهء اینها... به یه چیز میرسم... به عشق و به تو... آره...به تو....اونوقت دلتنگیم بر طرف میشه...اونوقت تو رو نزدیکتر از همیشه حس میکنم....اونوقت دیگه تنها نیستم

حالا من این تنهایی رو خیلی خیلی دوسش دارم.. به این تنهایی دل بستم...حالا میدونم که این تنهایی خالی نیست...پر از یاد عشقه.. پر از اشکهای گرم عاشقونه ...


 
 
می دانی چه چیزی آرزوی دلم است ؟!
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٩
 
از بیان احساسات پاکم هراسی ندارم
می نویسم هر آنچه را که در قلبم بارور شده است

نام تو را که تکرار می کنم قلبم به یکباره می لرزد

تو نمی دانی که چقدر دوستت دارم

اما برایت می گویم تا بدانی
به وسعت آسمان آبی قلبت

و به آرامی موجهای دریای نگاهت

چرا که عشق تو سرلوحه قلبم است

و وجودت آرامش بخش روح و جانم

می دانی چه چیزی آرزوی دلم است ؟!

اینکه تمام وجودت تا همیشه از آن من گردد

و تمام هستی تا ابد فدای بودنمان با هم شود


 
 
ولنتــــــــــاین ایــــــــــــرانی مبـــــــــارک
نویسنده : حسین - ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٩
 

ولنتــــــــــاین ایــــــــــــرانی مبـــــــــارک

 
دوستــــــــ دااااااااااااررررررررمممممم

تقــــــــدیـــــــــم بــــــا عشــــــــق

 

 
 
بت عشق
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٤
 

  - کتایون ,سهیلا ر,همراز یکدل,باران بهاری,فرزانه       ,فرشته خانوم,غزاله ,آرزو امیدی,سکوت شب,فرزانه ق,شهرزاد       مهر      ,نازلی بزرگی,فرناز م,نگارین مهتاب,فریاد آرام,

 
برای لحظه ی شیرین رویاهای زیبایم

درون بستری از مخمل و دیبا

من تو را با تیشه ی عشقم تراشیدم

به شوقی همچو برق دیدگان تو

به مهتاب درون چشمه پاشیدم

شبی در گوشه ای تنها

شبی مهتابی و روشن

که از غمها تهی بودم

تو را با تیشه ی اندیشه ی شعرم تراشیدم

تنت را در میان چشمه ی مهتابها شستم

نشاندم در میان برق صد الماس

بتی عشق آفرین گشتی

گرفتی روشنی تابنده گشتی

شباهنگام هزاران اختر تابنده و روشن

تو را باید ستایش کرد

تو را باید نیایش کرد

ولی ، اما، دریغا...

 
 
جز تو هیچ کسی رو دوس ندارم
نویسنده : حسین - ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱٢
 

 

 

چی میشه واسه یه بارم چش به راه من بشینی
یا شبا وقتی که خوابی خوابای منو ببینی
خیلی حرفا توی قلبم هس هنوزم که هنوزه
نمیخوام اصلا بدونی که دلت واسه بسوزه
دوس دارم بعد یه چن وقت که منو ندیده باشی
وقتی که میای سراغم به خودت رسیده باشی
دیگه من حرفی ندارم ای خدا به من نظر کن
حرفای مونده رو قلبم روی احساسش اثر کن
هر جوری دلت میخواد باش ولی خب بمون کنارم
مشکلم اینه که جز تو هیچ کسی رو دوس ندارم


 
 
حس برتر
نویسنده : حسین - ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۱۱/۸
 
گاه یک لبخند انقدر عمیق میشود که گریه می کنیم
گاه یک نغمه انقدر دست نیافتنی میشود که با ان زندگی می کنیم
گاه یک نگاه انچنان سنگین میشود چشمانمان رهایش نمی کند
گاه یک عشق انقدر ماندگار می شود که فراموشش نمی کنیم
گاهی هوس میکنم در آغوشت حل شوم
حتی اگر سرد باشی
برایم گرمترین حس ِ دنیایی..



 
 
نداشتن تو
نویسنده : حسین - ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٦
 

نداشتن تو

کابوس بغض های گلویم است!

غم لمس باران از پشت شیشه

غم پرواز در قفس است!

نه اینکه از رفتن نگهت دارم

نه اینکه اشک هایم دست به دامانت شود

نه ، بخدا نه ...

فقط گاهی دلم زیادی تنگت میشود ...

نفس هایم در بغض گلو ، نفس کم می آورند

باور کن که شانه هایم

برای تکیه زدن این همه غم

کمی کوچک است ...

شعر چشم های زیبایت

مدتیست بی تو واژه کم می آورد

باور کن ...!




 
 
شعــــر بــــی پــــایــــان مــــن
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٦
 

 

Photo-Skin_ir-Love442.jpg

رفت تنهایی، آمد جای آن یک عشق آسمانی
شکست شیشه غمها،شد روزگارم مثل آن روزها،روزهایی که با تو بودم و تو در کنارم،
مگر اینکه این روزها تنها از درد دلتنگی بنالم!
ناله های من نیز همراه با نفسهای دلتنگیست
این حال و هوایی که در من میبینی همیشگیست،
همین یک ذره غباری هم که بر روی دلم نشسته از خستگی لحظه های دوریست.
نه در رویاهایم تو را سوار بر اسب سفید میبینم نه مثل پرنده در آسمانها ،
من تو را بی رویا ،همینجادر کنار خودم میبینم،
که نشسته ای بر روی پاهایم، خیلی خوب فهمیده ای که چقدر دوستت دارم
من تو را دارم ،فقط تو را
تا به حال دیده بودی دیوانه ای همچو من را؟
چند لحظه به وسعت تمام لحظه ها، نگاهت میکنم و همین میشود که من تو را حس میکنم
یک احساس بی پایان که تو را در بر گرفته و درونم را از عطر حضور عاشقانه ات پر کرده
تویی قبله راز و نیازهایم ، دستانت را به من سپرده ای و گرم شده دستهایم…
تو اینجا هستی و من همانجا ، احساس میکنی تپشهای قلب من را؟
یک عمر ، یک دنیا احساس را بر روی دوشم میکشانم تا برسم به جایی که هنوز هم خستگی در تنم نباشد ، آنقدر عاشق باشم که هنوز همه وجودم گرم باشد ، تو در قلبم باشی و من دیوانه ات باشم.
تا همینجا همین خط،بگذار آخر خطمان را نشانت دهم
آخر خط ما یک نقطه چین است…
میخواهم همه بدانند که عشقمان ابدی است…


 
 
نامه برای تو که دوستت دارم مهتابم
نویسنده : حسین - ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢۸
 

 

متشکرم 

برای همه وقت هایی که مرا به خنده واداشتی. 

برای همه وقت هایی که به حرف هایم گوش دادی. 

برای همه وقت هایی که به من جرات و شهامت دادی. 

برای همه وقت هایی که مرا در آغوش گرفتی. 

برای همه وقت هایی که با من شریک شدی. 

برای همه وقت هایی که با من به گردش آمدی. 

برای همه وقت هایی که خواستی در کنارم باشی. 

برای همه وقت هایی که به من اعتماد کردی. 

برای همه وقت هایی که مرا تحسین کردی. 

برای همه وقت هایی که باعث راحتی و آسایش من بودی. 

برای همه وقت هایی که گفتی "دوستت دارم" 

برای همه وقت هایی که در فکر من بودی. 

برای همه وقت هایی که برایم شادی آوردی. 

برای همه وقت هایی که به تو احتیاج داشتم و تو با من بودی. 

برای همه وقت هایی که دلتنگم بودی. 

برای همه وقت هایی که به من دلداری دادی. 

برای همه وقت هایی که در چشمانم نگریستی و صدای قلبم را شنیدی. 



به خاطر همه ی این ها هیچ وقت فراموش نکن که : 

لبخند من به تو یعنی " عاشقانه دوستت می دارم " 

آغوش من همیشه برای تو باز است. 

همیشه برای گوش دادن به حرفهایت آمادگی دارم. 

همیشه پشتیبانت هستم. 

من مثل کتابی گشوده برایت خواهم بود. 

فقط کافی است چیزی از من بخواهی , 
بلافاصله از آن تو خواهد شد. 

می خواهم اوقاتم را در کنار تو باشم. 

من کاملا به تو اطمینان دارم و تو امین من هستی. 

در دنیا تو از هرکسی برایم مهم تر هستی. 

همیشه دوستت دارم چه به زبان بیاورم چه نیاورم. 

همین الان در فکر تو هستم. 

تو همیشه برای من شادی می آوری به خصوص وقتی که لبخند بر لب داری. 

من همیشه برای تو اینجا هستم و دلم برای تو تنگ است. 

هر وقت که احتیاج به درد دل داشتی روی من حساب کن. 

من هنوز در چشمانت گم شده هستم. 

تو در تمام ضربان های قلبم حضور داری.


 
 
ای گمشده تمامـــ این سالها!
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢۸
 
نیمه شبـــــــ زمستانـــــــ...

دل تنگیـــــــ های زرد..

کافــــــــــه ارامـــــــــ..

دلتنگیـــــــــ های همیشگیــــــــ..

رها میشومـ در خیالــــــ خیســــــــ چشمهایمـــــــــ..

از برهنگیـــ این شبـــ نا تمامـــــ

از جادوی مهتابـــــ پشتــــ پنجره!

از خطوط قهوهــــ ته فنجانـــــ

یا از انحنایــــ خاموشـــ خیابانـــ..پیادروها..

لحظه ای بیرونـ بیا و بگذار تمام شـود

اینــ نمایشـــ دلگیر نگاه و خاطره ها!

ای گمشده تمامـــ این سالها!


 
 
نفسهـــ ــــ ــای دلتنــ ــــــ ـگی
نویسنده : حسین - ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٦
 

beautiful_girls_graphics_03.jpg

 

دلتنگی آمده تا بگوید به یادت هستم
اشکهایم جاری شده تا بگویم خیلی دوستت دارم
حس و حال مرا خودت میدانی ، آنچه که قلب مرا به این روز انداخته را  خودت میدانی
تو خودت میدانی چقدر برایم عزیزی ، خودت میدانی و اینگونه مثل من به عشق دیدنم مینشینی
در لحظه دیدارمان چه عاشقانه نگاه میکردی به چشمانم
وقتی فکر میکنم به آن لحظه نفس میگیرد این قلب خسته ام
وقتی فکر میکنم به تو را داشتن،با خود میگویم ای کاش که زودتر تو را داشتم
تو مرواریدی هستی پنهان در اعماق قلب زندگی ام
که زیبا کردی با حضورت زندگی مرا ، عاشقانه کرده ای صحنه بی پایان لحظه های تو را داشتن را
دلتنگی آمده تا بگوید همیشه در قلب منی
عشق تو در دلم غوغا کرده تا بگویم تا ابد مال منی
ناز نگاه تو ، هنوز برق نگاه زیبایت نرفته از روبروی چشمهایم
هنوز گرمی دستهایت ،گرم نگه داشته دستهایم را
هنوز احساس میکنم در کنارمی با اینکه تو آنجا مثل من به انتظار آمدن دوباره منی!
نفسهایم آمده تا بگوید به عشق تو است که زنده ام
احساسم آمده تا بگوید به عشق تو است که این شعر عاشقانه را برایت نوشته ام…


 
 
طعــــــم شیــــــرین عشــــــق
نویسنده : حسین - ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٦
 

 

وقتی سرت بر روی شانه هایم بود، دستانم درون موهایت بود
آرامش را از صدای تپشهای قلب مهربانت حس میکردم
حس میکردم دیگر تا ابد مال منی ، همانطور که تو حس میکردی که من مال توام
دلت میخواست یک سکوت عاشقانه بین ما باشد، دلم میخواست این سکوت همچنان پا برجا باشد
دلت میخواست همیشه سرت بر روی شانه هایم باشد، دلم میخواست شانه هایم تا هر زمان که بخواهی در اختیار تو باشد
دلت میخواست باور میکردی که رویا نیست ، دلم میخواست همچنان درون رویاهایت باشم
رویایی مثل واقعیت ، اینکه تو در کنارمی، مثل من که پر از احساسم پر از احساس عاشقانه ای
دلم میخواست تمام نشود هیچگاه در کنار هم بودن ، دلت میخواست به خواب روی زمانی که در آغوشت بودم
آرام باش در کنارم، به هیچ چیز جز عشقمان فکر نکن ، تنها حس کن مرا ،بشنو صدای زمزمه های قلب مرا
سرم را بر روی سینه ات گذاشتم تا بشنوم صدای تپشهای قلب تو را ….
شنیدم صدای دریایی از احساس که آهنگ امواجش دیوانه میکرد مرا ، مهربانی اش عاشقتر میکرد مرا
نگاه کردی به چشمانم ، خیره شدم به چشمانت ، میتوانستم بخوانم آنچه درون آن چشمهای زیبایت است
شوق دیدار را میخواندم از چشمانت ، حس عشق را میخواندی از چشمانم ، بیقراری عاشقانه را میدیدی در چشمانم ،
آرامش در کنار هم بودن را میدیدم در چشمانت
و اینگونه شد که بیشتر ماندیم در کنار هم ، تا بچشیم طعم شیرین عشق را با هم


 
 
حکایت عجیب
نویسنده : حسین - ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٥
 
حکایت عجیبی دارد

لب های خشک من و گونه های تو

شبیه یک ذره بین روبه روی خورشید

گونه هایت را که دور و نزدیک میکنی

آتش میگیرم.



 
 
با بالهای عشق تو پرواز دیدنی ست
نویسنده : حسین - ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱۸
 
پرواز در هوای خیال تو دیدنی ست

حرفی بزن که موج صدایت شنیدنی ست

شعر زلال جوشش احساس های من

از موج دلنشین کلام تو چیدنی ست

یک قطره عشق کنج دلم را گرفته است

این قطره هم به شوق نگاهت چکیدنی ست

خم شد- شکست پشت دل نازکم ولی

بار غمت ـ عزیز تر از جان ـ کشیدنی ست

من در فضای خلوت تو خیمه می زنم

طعم صدای خلوت پاکت چشیدنی ست

تا اوج ، راهی ام به تماشای من بیا

با بالهای عشق تو پرواز دیدنی ست

 
 
عمق احساس
نویسنده : حسین - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱۳
 

 

fllm1nf7bx93uk2mnk7y.jpg


عمقِ احساسُ نمیشه نوشت !

مثل درکـــ خوابیدن کنار ساحلُ شنیدن صدای دریا ؛

مثل قدمــ زدن زیر بارون ؛ بدون چتر !

مثل لذت پرواز تو آسمون آبی ؛

                                        مثل کنـــــ ـــار تو بودن .. .. ..


 
 
دوستت دارم ...
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱۱
 

دوستت دارم ...


t9lcflhcrw1ppgg5d1u4.jpg

می دانی بهترین روز زندگیم کی می تواند باشد ؟

روزی که تو در میان ناباوری هایم می آیی

و دستم را می گیری ...

و آرام زمزمه می کنی :

♥ دوستت دارم ♥

و خواهی گفت که برای همیشه آمده ای ...

آمده ای تا بمانی ...





 
 
گاه و بیگاه خسته میشوم از انتظار....
نویسنده : حسین - ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٤
 

تقدیم به .............                                                                                         


طبیعت - www.pix4pix.net

 

گاه و بیگاه خسته میشوم از انتظار,
از نبودنهایت آنگاه که باید باشی
      از خیال پردازی هایم تا مرز ِ جنون
          از دیدن ِ گامهای خیالیت که با چشمان ِ همیشه منتظرم حک میکنم
           بر جادۀ منتهی شده به کلبـۀ قحطی زده از عشقم! طبیعت - www.pix4pix.net

گامهایی که
اگر بیایند
      اگر بمانند
      اگر از آن ِ" تو" باشند
          بر چشمان بی فروغم جای دارند.......
طبیعت - www.pix4pix.net
آه !که براستی
اگر بیایی
      اگر بمانی
      اگر "تو"باشی
          قلب ِ خستۀ من ,لبریز از عشق و امید خواهد شد

اگر که "تو" باشی

عشق بی دریغم پیشکش ِ حضورت خواهد شد
.........

انتظارت را دوست دارم
     که شاید
          که روزی
           تو باشی....

 

طبیعت - www.pix4pix.net


 
 
هرجا باشی........
نویسنده : حسین - ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱
 

اگه بگم که قول می دم تا همیشه باهات باشم / اگه بگم که حاضرم فدای اون چشات بشم

اگه بگم توآسمون عشق من فقط تویی / اگه بگم بهونه ی هر نفسم تنها تویی

اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت می کنم / اگه بگم زندگیمو بذر بهارت می کنم

اگه بگم ماه منی هر نفس راه منی / اگه بگم بال منی لحظه ی پرواز منی

میشی برام خاطره ی قشنگ لحظه ی وصال / میشی برام باغبون میوه های تشنه وکال

میشی برام ماه شبای بی سحر / میشی برام ستاره ی راه سفر

ولی بدون هرجا باشی یا نباشی مال منی / بدون اگه برای من هم نباشی عشق منی

برای سعادت شبا شعرامو من داد می زنم / برای خوشبختی تو خدا رو فریاد می زنم


 
 
وقتی کسی رو دوس داری ...
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٩/٢٧
 

حاضری جون فداش کنی

حاضری دنیارو بدی،فقط یه بار نیگاش کنی  

به خاطرش داد بزنی،به خاطرش دروغ بگی

رو همه چی خط بکشی،حتّی رو برگ زندگی

وقتی کسی تو قلبته،حاضری دنیا بد بشه

فقط اونی که عشقته،عاشقی رو بلد باشه

قید تموم دنیارو به خاطرِ اون می زنی

خیلی چیزارو می شکنی ، تا دل اونو نشکنی

حاضری که بگذری از دوستای امروز و قدیم

امّا صداشو بشنوی ، شب از میون دوتا سیم

حاضری قلب تو باشه ، پیش چشای اون گرو

فقط خدا نکرده اون ، یه وقت بهت نگه برو

حاضری هر چی دوس نداشت ، به خاطرش رها کنی

حسابتو حسابی از ، مردم شهر جدا کنی

حاضری حرف قانون و ، ساده بذاری زیر پات

به حرف اون گوش کنی و به حرف قلب باوفات

وقتی بشینه به دلت ، از همه دنیا می گذری

تولّد دوبارته ، اسمشو وقتی می بری

حاضری جونت و بدی ، یه خار توی دساش نره

حتی یه ذرّه گرد وخاک تو معبد چشاش نره

حاضری مسخرت کنن ، تمام آدمای شهر

امّا نبینی اون باهات ، کرده واسه یه لحظه قهر

حاضری هر جا که بری ، به خاطرش گریه کنی

بگی که محتاجشی و ، به شونه هاش تکیه کنی

حاضری که به خاطر ، خواستن اون دیوونه شی

رو دست مجنون بزنی ، با غصه هاهمخونه شی

حاضری مردم همشون ، تو رو با دست نشون بدن

دیوونه های دوره گرد ، واسه تو دس تسلامد بدن

حاضری اعتبارتو ، به خاطرش خراب کنن

کار تو به کسی بدن ، جات اونو انتخاب کنن

حاضری که بگذری از ، شهرت و اسم و آبروت

مهم نباشه که کسی ، نخواد بشینه روبروت

وقتی کسی تو قلبته ، یه چیزقیمتی داری

دیگه به چشمت نمی یاد ، اگر که ثروتی داری

حاضری هر چی بشنوی ، حتی اگه سرزنشه

به خاطر اون کسی که ، خیلی برات با ارزشه

حاضری هر روز سر اون ، با آدما دعوا کنی

غرورتو بشکنی و باز خودتو رسوا کنی

حاضری که به خاطرش ، پاشی بری میدون جنگ

عاشق باشی اما بازم ، بگیری دستت یه تفنگ

حاضری هر کی جز اونو ، ساده فراموش بکنی


پشت سرت هر چی می گن ، چیزی نگی گوش بکنی

حاضری هر چی که داری ، بیان و از تو بگیرن

پرنده های شهرتون ، دونه به دونه بمیرن

وقتی کسی رو دوس داری ، صاحب کلّی ثروتی

نذار که از دستت بره ، این گنجِ خیلی قیمتی


 
 
دلـ ـم برایـ ـت تنـ ـگ شـ ـده
نویسنده : حسین - ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٩/٢٢
 

 

عزیزم دلم گرفته
دلم برایت تنگ شده
دلتنگ گرفتنت دستهای گرمت هستم
دلتنگ بوسیدن گونه هایت هستم
آنقدر دلتنگم که اینک آرزو دارم حتی یک لحظه نیز از راه دور تو را ببینم
عزیزم دلم گرفته ، دلتنگت هستم
کاش همیشه در کنارم بودی تا دلتنگی به سراغم نمی آمد
کاش همیشه در کنارت بودم تا هیچگاه دلم نمیگرفت
هیچگاه نفهمیدی چقدر به وجودت ، به آن آغوش مهربانت نیاز دارم
هیچگاه نفهمیدی چقدر تو را دوست دارم
کاش به سر میرسید ثانیه های دلتنگی
کاش اولین ثانیه در کنار تو بودن فرا میرسید و هیچگاه نیز به پایان نمیرسید
به یادت هست روز دیدارمان خیره به چشمانم شده بودی ، من هم غرق در چشمان نازنین تو بودم
اینک دلم برای چشمانت یک ذره شده ، تو هم دلت برایم تنگ شده؟
هنوز مثل قبل مرا دوست داری؟ هنوز برای دیدنم لحظه شماری میکنی؟
هنوز وقتی در کنارم نیستی بیقراری میکنی؟
طاقت دوری تو را ندارم عشق من ، مگر من جز تو چه کسی را دارم ، تو را دارم که دنیای منی
خدایا این دنیای زیبا را از من نگیر
دلم برای دنیایم تنگ شده دنیای من
دلم گرفته ای دنیای من
راستی خیلی میترسم! میترسم تو را از دست بدهم …
میترسم دوباره تنها شوم ، دوباره همسفر غمها شوم
بیا در کنارم تا آرام شوم ، بیا در کنارم تا دوباره خوشحال شوم
بیا در کنارم تا دوباره دنیای زیبای خودم را از نزدیک ببینم
عزیزم خیلی دلم برایت تنگ شده …


 
 
این را بفهم آدمیزاد!
نویسنده : حسین - ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٩/٢٠
 
آدمیزاد،
غرورش را خیلی دوست دارد،
اگر داشته باشد،
آن را از او نگیرید...
حتی به امانت نبرید...
ضربه ای هم نزنیدش،
چه رسد به شکستن یا له کردن!
آدمی غرورش را خیلی زیاد، شاید بیشتر از تمام داشته‏ هایش، دوست
می دارد؛
حالا ببین اگر خودش، غرورش را به خاطر تو، نادیده بگیرد، چه قدر
دوستت دارد!
و این را بفهم آدمیزاد!


 
 
♥ ⊰جـ ـایـگاه تـ ـو √⊱
نویسنده : حسین - ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٩/۱٩
 

 

اگر بدانی جایگاهت کجاست ، مرا باور میکنی
اگر بدانی چقدر دوستت دارم ، درد مرا درمان میکنی
تو عزیزی برایم ، تو بی نظیری برایم ، حرف دلم به تو همین است ، قلبت می ماند تا آخرین نفس برایم
اگر بدانی چقدر عاشقت هستم به این عشق شک میکنی،شاید باور نکنی تا این حد دیوانه وار عاشقت هستم !
اما باور کن ، چشمهایت را باز کن و حال و روز مرا ببین ، این بی قرار ها و لحظه شماری های مرا ببین
درون غوغای عشق گم شده ام ، گمشده ای هستم که تنها  تو را میبینم ،و تنها تو میتوانی مرا پیدا کنی
نه ادعای عاشقی دارم و نه شعار میدهم ، ردپای مرا ببین که به کجا میروم!
میروم همان جایی که تو خواهی آمد ، مینشینم به انتظارت تا تو بیایی ،
شاخه گلی را تقدیم به تو میکنم ، تو را می بوسم و نوازش میکنم ، تا تصویر عشق زیباتر شود ، تا هوای با هم بودن عاشقانه تر شود
ما هر دو میدانیم مثل همه بی وفا نیستیم ، ما هر دو میدانیم اهل خیانت و بی وفایی نیستیم
ما هر دو میدانیم آمده ایم که به عشق هم زندگی کنیم و با هم بمیریم!
شاید این جمله شبیه قصه ها باشد ، شاید این حرفها تنها شعر و شعار باشد ، اما آنچه با ارزش است همان است که در دل من و تو است!
همیشه در کنارت میمانم ، با من هم کنار نیایی باز هم عاشقت میمانم ، میدانم تو نیز همیشه با من میمانی، تو جایگاه واقعی خودت را میدانی
گرچه جایگاهت بالاتر از قلب من است ، اما قلبم تا ابد مال تو است ، بمان و مرا یاری کن ، دلم را از  هر چه غم در این دنیاست خالی کن !
اگر بدانی جایگاهت کجاست، به آن اندازه که برایت میمیرم ، عاشقم میمانی !

 


 
 
عاشقتـ ـم عزیـ ـزم
نویسنده : حسین - ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٩/٩
 

 

 

برای تو زندگی میکنم ، به عشق تو زنده هستم ، اگر نباشی دیگر نیستم
تویی که بودنت به من همه چیز میدهد، هر جا بروی دلم به دنبال تو میرود…
عشق تو ، حضور تو، به من نفس میدهد هوای بودنت
این دیگر اولین و آخرین بار است که دل بستم ، نه به انتظار شکستم ، نه منتظر کسی دیگر هستم
تو در قلبمی و تنها نیستی ، تو مال منی و همه زندگی ام هستی…
همین که احساس کنم تو را دارم ، قلبم تند تند میتپد ، به عشق تو میگذرد روزهای زندگی ام…
به عشق تو می تابد خورشید زندگی ام ، به عشق تو آن پرنده میخواند آواز زندگی ام
و این است آغاز زندگی ام ، گذشته ها گذشته ، با تو آغاز کردم و با تو میمیرم….
به هوای تو آمدن در این هوای عاشقانه چه دلنشین است ، به هوای تو دلتنگ شدن و اشک ریختن کار همیشگی من است
بودنم به عشق بودن تو است ، اگر اینجا نشسته ام به عشق این انتظار است
در انتظار توام ، تا فردا ، تا هر زمان که بخواهی چشم به راه آمدن توام
خسته نمیشود چشمهایم از این انتظار ، میمانم و میمانم از این خزان تا پایان بهار
تا تو بیایی و او که به انتظارش نشستم را ببینم ، تا چشمهایت را ببینم و دنیای زیبایم را در آغوش بگیرم
نمیتوان از تو گذشت ، به خدا نمیتوان چشم بر روی چشمهایت بست ، بگذار تو را ببینم ، تا آخرین لحظه ، تا آخرین حد نفسهایم….
نمیگویم که مرا تنها نگذار ، تو در قلبمی و هیچگاه تنها نمیمانم ، نمیگویم همیشه بمان ، تا زمانی که هستی من نیز میمانم ، اگر روزی بروی ، دنیا را زیر پا میگذارم ، نمیگویم تنها تو در قلبمی، نیازی به گفتنش نیست آنگاه که تو همان قلبمی… قلبی که تنها تپشهایش برای تو است ، زنده ماندن من به شرط تپشهای این قلب نیست ، به عشق بودن تو است !


 
 
معجـ ـزه عشـ ـق
نویسنده : حسین - ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٩/٩
 

http://s2.picofile.com/file/7122771177/moejezaeyeshgh.jpg

 

 

 

 

همه جا عطرتو پیچیده ، تنها صدای تو را میشنوم ، جایت در کنارم خالیست
شاخه گلی را به جای تو میگذارم  تا دیگر جایت خالی نباشد، تا دیگر تنها نباشم…
تمام احساساتم سهم تو است ، جای تو تا ابد ، تا همیشه در قلب من است
کاش برایت کم نباشم ، کاش برایت با ارزش باشم تا حسرتی در دلم نماند، تا با خیال راحت قلبم عاشقت بماند
قلبم تنها با تو زنده است ، تو گلی و نفس میدهی به باغچه دلم…
این تمام احساسات من است ، لیاقتت بیش از اینهاست ، این تمام دار و ندار من است….
در این کویر خشک و بی محبت یافتن گلی مثل تو معجزه بود ،
دیدن باوفایی مثل تو رویا بود، با تو بودن افسانه بود
حالا تو یک معجزه ای در قلب عاشق من ، تو  زیباترین حادثه ای که تا ابد میمانی در قلب من…
کاش برایت همیشگی باشم ، همیشه همینگونه باشی و من تو را داشته باشم
تو را داشته باشم برای نفس کشیدن ، برای عشق ورزیدن ، برای ماندن
تو آمدی و دلم از غمها رها شد ، حالا احساساتم با تو زیبا شده ، عشق آمده و دلم غرق در امواج مهربانی هایت شده….
به تو پناه آورده ام ای چشمه زلال دلم ، به تو پناه آورده ام ای بود و نبودم ، مرا در میان خودت بگیر تا اسیر آغوشت شوم ، تا برای همیشه پشت میله های آن آغوش گرمت زندانی باشم…


 
 
در پناه آغوشت
نویسنده : حسین - ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٩/٧
 

 

 

 آرام باش ،ما تا همیشه مال همیم ، همیشه عاشق و یار همیم
آرام باش عشق من ، تو تا ابد در قلبمی ، تو همه ی وجودمی
بیا در آغوشم ، جایی که همیشه آرزویش را داشتی ، جایی که برایت سرچشمه آرامش است
آغوشم را باز کرده ام برایت ، تشنه ام برای بوسیدن لبهایت
بگذار لبهایت را بر روی لبانم ، حرفی نمیزنم تا سکوت باشد بین من و تو و قلب مهربانت
خیره به چشمان تو ، پلک نمیزنم تا لحظه ای از دست نرود تصویر نگاه زیبای تو
دستم درون دستهایت ، یک لحظه رها نمیشود تا نرود حتی یک ذره از گرمای دستان لطیف تو
محکم فشرده ام تو را در آغوشم ، آرزو میکنم لحظه مرگم همینجا باشد ، همین آغوش مهربانت
چه گرمایی دارد تنت عشق من ، رها نمیکنم تو را تا همیشه باشی در کنار قلب من
قلب تو میتپد و قلب من با تپشهای قلبت شاد است ، هر تپشش فریاد عشق و پر از نیاز است
آرامم ، میدانم اینک کجا هستم ، همانجایی که همیشه آرزویش را داشتم ،همانجایی که انتظارش را میکشیدم و هر زمان خوابش را میدیدم آن خواب  برایم یک رویای شیرین بود….
در آغوش عشق ، بی خیال همه چیز ، نه میدانم زمان چگونه میگذرد و نه میدانم در چه حالی ام
تنها میدانم حالم از این بهتر نمیشود ، دنیای من از این عاشقانه تر نمیشود
گرمای هوس نیست این آتش خاموش نشدنی آغوش پاکت
عشق است که اینک من و تو را به این حال و روز انداخته ، عشق است که اینک ما را به عالمی دیگر برده ، عشق است که من و تو را نمیتواند از هم جدا کند هیچگاه
خیلی آرامم ، از اینکه در آغوشمی خوشحالم


 
 
زندگی من با تو
نویسنده : حسین - ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٩/٧
 

میدانستم عاشق بارانی ،
آنقدر اشک ریختم تا خورشید بتابد بر روی سیل اشکهایم ،
 تا اشکهایم ابر شود و باران ببارد
این اشکهای من است که بر روی تو میبارد
آسمان با دیدن چشمهای من می نالد
عشق همین است و راه آن نفسگیر
باز هم میخواهم عشق را با تمام دردهایش،
دردهایی که درد نیست  چون دوایش تویی
خیالی نیست دلتنگی ها و بی قراری هایش، چون چاره اش تویی
عزیز من تویی، در راز و نیازهایم تنها تویی
با تو بودن یعنی همین ،
یعنی من عاشقم بیشتر از تمام عشقهای روی زمین
عزیزم خیلی دوستت دارم ، تنها همین احساس است که در دل دارم
این کلام جاودانه را از من بپذیر ، در روزی که قلبم درونش غوغاست ،
این احساس صادقانه را از من بپذیر ، در روزی که حال من حال خودم نیست
همیشه میترسیدم تو را از دست بدهم ، همیشه میترسیدم رهایم کنی ،مرا تنها بگذاری
اما…. تو آنقدر خوبی، که به عشق و دوست داشتن وفاداری
که حتی یک لحظه نیز فکر نبودنت را نمیکنم
همین مرا خوشحال میکند ، همین مرا به عشق همیشه داشتنت امیدوارم میکند
انگار که عشق تو جایگاهی جاودانه است ، دنیا هم خراب شود ، عشق تو سرپناهی بی انتها برای من است
همین مرا آرام میکند ، همین مرا به شوق همیشه داشتنت عاشق انتظار میکند
از خوبی های تو نمیتوان گذشت تو لایق بهترینی
یک روز زیبا با تو میگذرد و یک شب پر ستاره میرسد، وای که شبها با تو چه رویاهایی دارم،
وقتی شب میرسد به یادت چه  حالی دارم ، نمیخوابم ، به یادت بیدار میمانم ، تا سحرفرا رسد و دوباره تو را ببینم ، این است زندگی من با تو ، که همیشه من همینم
این شده زندگی من که روز و شبم شدی تو ، لحظه به لحظه تمام فکر و ذکرم شدی تو ، حتی اگر لحظه ای میخوابم در خوابم میبینم تو را ،بگذار اینگونه بگویم که من، بدون تو نمیخواهم زندگی را


 
 
همیشه در قلبمی
نویسنده : حسین - ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٩/٧
 

همیشه در قلبمی

 

 

با تو دیگر عشق قصه نیست ، لحظه هایم مثل گذشته سرد نیست
با تو زندگی ام زیر و رو شد ، حال من از این رو به آن رو شد
با تو گذشتم از پلهای تنهایی ، رسیدم به اوج آسمان آبی
عطر تو میدهد به من نفس ، با تو رها شدم از آن قفس
آمدی و گرفتی دستهایم را ، باور ندارم با تو بودن را
میدهد به من هوای عشق نفسهایت ،میدهد به من شوق زندگی گرمی دستهایت
بپذیر که دنیای عاشقانه ما همیشگیست ، عشق در قلب من و تو ماندنیست
هر چه دلم خواست همان شد و اینگونه شد که دلم عاشقت شد
مرا در زیر سایه قلبت جا دادی و همین شد که قلبم به عشقت پناه آورد
آری با تو دیگر عشق قصه نیست ، حقیقت است این روزها و لحظه ها
حقیقت است که دوستت دارم ، حقیقت است که با تو هیچ غمی ندارم
حقیقت است که دنیا را نمیخواهم بی تو ، مگر میشود این زندگی بدون تو؟
در آغوش تو ، محکم فشرده ام تو را در آغوشم ، میمیریم برای هم ، مینیشنی بر روی پاهای من و میبوسم لبهایت را….
با تو بودن همیشه تکراریست برای تپشهای قلبم ، با تو بودن همیشه تکراریست برای اینکه حس کنم عشق چیست و عاشق تو بودن چه لذتی دارد
چه اتفاق زیبایی بود تو را دیدن ، چه حادثه شیرینی بود تو را داشتن
با تو بودن همین است ، اینکه تا ابد شدی دنیایم ، اینکه تا ابد شدی مرحمی برای قلب تنهایم
قلبی که دیگر با تو تنها نیست ، درهای قلبم دیگر برای کسی باز نیست ، تا همیشه بسته شده بر روی تو ، بمان و بمان ای که تنها عشق من هستی تو

 


 
 
بغلم کن عشق خوبم...
نویسنده : حسین - ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٩/۱
 
بغلم کن عشق خوبم بذار حس کنم تنتو...
از حرارتت بمیرم بگیرم عطر تنتو...

واسه من آغوش گرمت تنها جای امن دنیاست...
ساز آشنای قلبت خوشترین آهنگ دنیاست...

منو که بغل بگیری گم میشم تو شهر رویا...
بند میاد نفس تو سینم مثل مجنون پیش لیلا...

به تو شفاف و برهنه دل سپردم بی محابا...
بغلم کن تا نمیرم بی تو، تو دستای سرما...

مثل دامن فرشته شب ما قدیس و پاکه...
حتی ماه به حرمت ما، عاشقونه تر می تابه...

بغلم کن عشق خوبم بذار آرامش بگیرم...
سر بذارم روی شونت با نفسهات خو بگیرم...

 
 
همینکه فکرمی برای من بسه
نویسنده : حسین - ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٩/۱
 

برام هیچ حسی شبیه تو نیست ! کنار تو درگیر آرامشم

همین از تمام جهان کافیه .. همین که کنارت نفس میکشم

برام هیچ حسی شبیه تو نیست تو پایان هر جستجوی منی

تماشای تو عین آرامشه .. تو زیباترین آرزوی منی

منو از این عذاب رها نمیکنی کنارمی به من نگاه نمیکنی

تمام قلب تو به من نمیرسه همینکه فکرمی برای من بسه

 


 
 
معجزه
نویسنده : حسین - ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٩/۱
 
بیا و معجزه کن

آغوشت که باشد

غروب های دلگیر پاییز هم دلچسب می شود.

 
 
حس بکر با تو بودن منو تا ستاره پر داد...
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۸/۳٠
 
تو غزلترین نگاهی توی باغ بی ترانه
دارم از تو زنده می شم اتفاق عاشقانه
منو حلقه کن تو دستت منو از تنت بیاویز
نذار از سکه بیفتم بابت این دل ناچیز
زخمیم از شب حسرت نرسیدم به تماشا
منو با خودت بیامیز تازه کن جانو به رویا
عطش جاده بوسه گُر گرفته تا نگاهت
لحظه بُودنَتو می گیره خیره می مونه به راهت
ساکتم در شب بی تو پُرم از هجوم فریاد
حس بکر با تو بودن منو تا ستاره پر داد...

 
 
شام مهتاب
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۸/۳٠
 

 


تو اون شام مهتاب کنارم نشستی

عجب شاخه گلوار به پایم شکستی

قلم زد نگاهت به نقش آفرینی

که صورت گری را نبود اینچنینی

پریزاد عشق و مهاسا کشیدی

خدا را به شور تماشا کشیدی

تو دونسته بودی چه خوش باورم من

شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی تو گفتی یه بیتاب

تا گفتم دلت کو تو گفتی که دریاب

قسم خوردی بر ما که عاشقترینی

تویک جمع عاشق تو صادقترینی

همون لحظه ابری رخ ما ه و آشفت

به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت

گذشت روزگاری ازون لحظه ی ناب

که معراج دل بود به درگاه مهتاب

درون درگه عشق چه محتاج نشستم

تو هر شام مهتاب به یادت نشستم

تو از این شکستن خبر داری یا نه

هنوز شور عشقو به سر داری یا نه

هنوزم تو شبهات اگه ماه و داری

من اون ماه  دادم به تو یادگاری


 
 
برایم بمان ...
نویسنده : حسین - ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۸/٢٩
 






ثانیه ها میگذرند و آنچه باقی میماند خاطره هاست

اما خاطره های با تو بودن در هر ثانیه ام هست

پس  تا ابد بمان  با خوبیهایت  تا  بدانم

واژه ای  زیباتر از  دوست  نیست

                 دوستت دارم


 
 
من یا بهشت ...
نویسنده : حسین - ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۸/٢۸
 

9pb9ucbmef06e3rbrxi4.jpg

چقدر خوشحــ ــال بود
شیطــان
وقتی سیب را چیدم
... ...
گمان می کرد فریب داده است مرا
نمی دانست
تو پرسیده بودی
مرا بیشتر دوست داری . .
یا ماندن در بهشـــت را؟


 
 
خاطره ها تو را به یادم میآورند ...
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۸/٢٦
 

 

 

Nature

 

مبادا ازم دلگیر بشی!!!

چقدر آزار دهنده است!!!

تو خوبی اما منه بد... عادت نکردم به خوشی

جه بد میشه اگه تو هم... اونی که میگی نباشی

خب عیبی نداره...



همش باید ملاحظه ی ترا بکنم ...

من می مونم و یاد خاطره ها و نوشته های از تو بجا مانده...

دلگیر نشو عزیزم... دیگه هرگز از مقابلت در نمیام...

برات میگم که... خاطره هات برام کافیه...

خاطره های ترا بیاد میآورم...

فقط با یاد آنها زندگی میکنم...

و آنها را در خاطرم نگه میدارم...



پس آنها را واسه ام زیادی نبین... ازم نخواه که نداشته باشم

مدتها با بهترین دوستی و عاشقی نسبت به هم زندگی میکردیم..

تمام آهنگهای غمگین... ترا بخاطرم میآورند..

بال و پرم را شکستی, نه جایی... نه مکانی, بی پناهم, تنهام

غریب شدم... ضعیف شدم... دیگه به خاک گور میاندیشم

پس فراموش نکن دنیا فانیه, ابدی نیست

جانی که خدا داده دوباره میگیره...

خودت بگو... من چگونه ترا فراموش کنم...

تا زمانیکه جان در بدن دارم..


 
 
عشق پاک...
نویسنده : حسین - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۸/٢٥
 

Image Detail

ای از عشق پاک من همیشه مست

من تو را آسان نیاوردم به دست 

بارها این کودک احساس من

زیر باران های اشک من نشست

من تو را آسان نیاوردم به دست

در دل آتش نشستن کار آسانی نبود

راه را بر اشک بستن کار آسانی نبود

با غروری هم قد و بالای بام آسمان

بارها در خود شکستن کار آسانی نبود

بارها این دل به جرم عاشقی

زیر سنگینیه بار غم شکست

من تورا آسان نیاوردم به دست

در به دست آوردنت بردباریها شده

بی قراری ها شده شب زنده داری ها شده

در به دست آوردنت پایداریها شده

با ظلم و جور روزگار سازگاری ها شده

ای از عشق پاک من همیشه مست

من تو را آسان نیاوردم به دست

بارها این کودک احساس من

زیر باران های اشک من نشست

من تو را آسان نیاوردم به دست


 
 
ببار...
نویسنده : حسین - ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۸/٢٤
 
مقابل دریا که می رسم
فقط برای چشمهایت دعا می کنم
اما تو هرگز مستجاب نمی شوی
ببار ...
ببار که باز باورت کنم
ببار در همین کوچه پس کوچه های بارانی
ببار در همین کوچه مهتاب
راستی قرارمان
"همان ساعت "نمی دانم
ساعت لجوجی که هیچ عقربه ای
روی شانه هایش به خواب نمی رود
یادت نرود
تو ، همیشه فرصت کوتاه منی برای شعر
تا می آیم زمزمه ات کنم
زود تمام می شوی
می دانم سالهاست
ساعت قرارمان
یک دقیقه به هیچ است
و من همیشه فقط یک دقیقه
دیر می رسم .....

 
 
صدای دوست داشتنت
نویسنده : حسین - ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۸/٢۳
 


با تو تمام شعر های جهان گوش کردنی می شود

می دانستی

با تو هر چه نا شنیدنی بود

شنیدنی می شود

من صدای شاملو را همراه صدای نفس های گرم تو دوست

دارم

وشنیدن قصه های کودکی ام را

هنگامی که در آغوش تو چون پسرکی پنج ساله

فارغ و آزاد

وشاد

می خوابم

دوستت دارم

با تو می شنوم

هیس ...

سکوت کن ...

نه آنچنان سنگین که نفسم از بی نفسی ات بگیرد

تلخ یا شیرین فرق نمی کنی

من بعد هر بار سکوت تو

نه برای دل خودم

که برای دلی که سهم من و توست

گریه می کنم

آنقدر بلند آنقدر زیاد

که خودم از اشکهای خودم می ترسم

دوستت دارم نه از جنس زمان که زمان با من تو

سر جنگ دارد

نه مثل تاریخ

که تاریخ درست مثل تاریخ تولدمان یا بزرگ است یا کوچک

نه دوست داشتنی از جنس من

از جنس تو

غریب است حتی برای خودم سهم دوست داشتنت

خودم هم باورم نمی شود می خواهم تا انتها بی توقع دوستت بدارم

می شود؟! ...

می میرم زیر بار سنگین خودم یا نفس های سنگینت می میرم

من با تو نمی شنوم با تو کلمه٬کلمه

صوت٬صوت

هر شب می نوشم و مست می شوم

مستی در قانون و عرف من نیست

اما مگر دوست داشتن تو از جنس عرف است ؟

نه این  مهر تا ابد جرم است

خواهش های من

تمنا های قلبم

همیشه باید خفته بماند

بخاطر

پدران

مادران

و قانون سرزمین مان

پس چه فرق می کند

کمی

شبی

نیمه شبی

تنها به سهم

یک جرعه با تو بنوشم تا صبح

برای من

من نا خورده مست

من نابلد

همان یک جرعه از تو

برای  مستی تمام شبهای یلدایم

کافی ست

با تو می شنوم

گوش می کنی

به صدای نفس های مشتاق

کودکی که در آغوش توست

او نمی ترسد

نه از

کابوس

نه از تاریکی

چه خوب با قصه های عامیانه خوابش می کنی

او با تو گوش می کند

پس سکوت کن...


 
 
در این دنیای بزرگ تنهاییم تنهاترین باش
نویسنده : حسین - ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۸/۱٩
 

دوستت خواهم داشت بی آنکه بگویم
درد دل خواهم کرد بی هیچ کلامی...
در آغوشت قرار خواهم گرفت بی هیچ کلامی
در آغوشت خواهم ماند بی هیچ کلامی
عشق من تو باش نه برای اینکه در این دنیای بزرگ تنها نباشم.تو باش تا در دنیای بزرگ تنهاییم تنها ترین باشی..


 
 
بی تو ...
نویسنده : حسین - ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۸/۱۸
 

دو دریچه دو نگاه دو پنجره، دو رفیق دو هم‌نشین دو حنجره
دو مسافر تو مسیر
زندگی، دو عزیز دو همدم همیشگی

با هم از غروب و سایه رد شدیم، قصۀ‌ عاشقی رو بلد شدیم
فکر می‌کردیم آخر قصه اینه، جز
خدا هیچ‌کی ما رو نمی‌بینه

دو غریبه دو تا قلب در به در، دو تا دلواپس این چشمای تر
دو تا اسم دو خاطره دو نقطه‌چین، دو تا دور افتادۀ تنهانشین

عاقبت جدا شدن دستای ما، گم شدیم تو غربت غریبه‌ها
آخرِ اون همه لبخند و سرود، چشم پُر حسادت زمونه بود

دو غربیه دو تا قلب در به در، دو تا دلواپس این چشمای تر
دو تا اسم دو خاطره دو نقطه‌چین، دو تا دور افتادۀ تنهانشین

فاصله سیاوش قمیشی تنها


 
 
نرفتن تو!
نویسنده : حسین - ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۸/۱٧
 

همیشــــ ـــ ـه از آمدن ِ نــ بر سر کلماتــــــ ـــ ـ مـی ترسیــدَم !

نـ داشتن ِ تو ...نـ بودن ِ تو ...

نـ ماندن ِ تو ...

کــاش اینبــار حداقل دل ِ واژه برایــــ ـــ ـم می سوختـــــ ـــ ـ

و خبــری مـی داد از

نـ رفتن ِ تـــو ..


 
 
من از تو حرف می زنم
نویسنده : حسین - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۸/۱٥
 

تو را نگاه می کنم
که خفته ای کنار من
پس از تمام اضطراب
عذاب و انتظار من
تو را نگاه می کنم
که دیدنی ترین تویی
و از تو حرف می زنم
که گفتنی ترین تویی
من از تو حرف می زنم
شب عاشقانه می شود
تو را ادامه می دهم
همین ترانه می شود
کاش به شهر خوب تو
مرا همیشه راه بود
راه به تو رسیدنم
همین پل نگاه بود
مرا ببر به خواب خود
که خسته ام از همه کس
که خواب و بیداری من
هر دو شکنجه بود و بس ...

من از تو حرف می زنم
شب عاشقانه می شود
تو را ادامه می دهم
همین ترانه می شود ...

 
 
کنارت اونقدر ارومم که از مرگ هم نمیترسم
نویسنده : حسین - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۸/۱٥
 
منو حالا نوازش کن .... که این فرصت نره از دست


شاید این اخرین باره .... که این احساسه زیبا هست


منو حالا نوازش کن .... همین حالا که تب کردم


اگه لمسم کنی شاید .... به دنیای تو برگردم


هنورم میشه عاشق بود .... تو باشی کاره سختی نیست


بدون مزر با من باش .... اگرچه دیگه وقتی نیست


نبینم این دمه اخر .... تو چشمات غصه میشینه


همه اشکاتو میبوسم ....میدونم قسمتم اینه


تو از چشمای من خوندی....که از این زندگی خسته ام


کنارت اونقدر ارومم....که از مرگ هم نمیترسم

 
 
وقتی دچار میشوی
نویسنده : حسین - ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۸/۱٤
 

 



وقتی دچار میشوی

میمانی و یه حس دل گُندگی

که وسعتش شده است به اندازه ی تمام دنیا

و دلت میخواهد

هرکه از دم دستت رد میشود محبت کنی و دوست بداری

وقتی دچار میشوی

میگردی دنبال مقصرهای تمام این دلدادگی

میگردی دنبال علتها

میگردی تا بدانی چشم تورا دچار کرد یا دل

و میمانی و تمام پرسشهای بی پاسخ و هزار پاسخ

وقتی دچار میشوی

اول تردید جانت را پرمیکرد

شک میکنی به تمام لبخندهایت

شادیهایت

به طپشهای قلبت که دیگر دست خودت نیست که آرامش کنی

پر شده ای از او  ونمیدانی چه باید بکنی

وقتی دچار میشوی

روز بروز تغییر میکنی

آدمی دیگر میشوی

و حس میکنی تازه آدم شده ای

وقتی دچار میشوی

آرام میشوی مهربان میشوی با گذشت میشوی

وقتی دچار میشوی

نگاهت تازه میشود احساست هوایی میخورد و بهاری میشوی

چقدر شیرین میشود لحظه ها

چقدر سخت میشود ماندن در دچارگی

و این نوبت عاشقی توست

ببین چه میکنی....


 
 
غیر تو با سایه م نمی جوشم
نویسنده : حسین - ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۸/۱٠
 

 

تا کدوم ستاره دنبال تو باشم
تا کجا بی خبر از حال تو باشم
مگه میشه از تو دل برید و دل کند
بگو می خوام تا ابد مال تو باشم
از کسی نیس که نشونی تو نگیرم
به تو روزی میرسم من که بمیرم
هنوزم جای دو دستات خالی مونده
تا قیامت توی دستای حقیرم
خاک هر جاده نشسته روی دوشم
کی میاد روزی که با تو روبرو شم
من که از اول قصه گفته بودم
غیر تو با سایه م نمی جوشم


 
 
در هوایم پراکنده ای
نویسنده : حسین - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۸/۱٠
 

 
hamtaraneh.com
hamtaraneh.com
 
مثل باران های بی اجازه
 
وقت و بی وقت
 
در هوایم پراکنده ای
 
و من بی هوا
 
ناگهان خیسم از تو !
 
hamtaraneh.com

 
 
خنده هایم را...!!!
نویسنده : حسین - ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۸/۸
 
تمام

خنده هایم را...!!!

نذر

کرده ام...!!!


تو...!!!


همان

باشی که...!!!


یکی از

روزهای خدا...!!!


عطر

دستانت...!!!


دلتنگی ام را...!!!


بر باد

دهد...!!!

 
 
هوای دلم بارانی ست!!!
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۸/۸
 

Image Detail

هوای دلم بارانی ست!!!
می خواهم زیباترین ترانه ام را....
با کاروانی از عشق...
برای بدرقه ی نگاهت راهی کنم؟؟...
تا کوله بار چشمانت...
خیس از خستگی زمان بشود!!!
تا تو بخوانی..!!
و من همیشه عاشق بمانم!!!
عاشق نگاه های طولانی تو...!!!
ای تنها ترین آفتاب روزهای برفی ام !....!!!؟؟........!

 
 
چگونه می توانم...
نویسنده : حسین - ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۸/٢
 
چگونه می توانم از تو دور بمانم

وقتی که در هر نفسم جای داری

و زمزمه روزانه لبهای من تکرار اسم توست

چگونه می توانم دلتنگ تو نباشم

وقتی که از دلتنگی سخن می گویی

و فاصله ها بین من و تو جدایی انداخته است

چگونه می توانم خاطراتت را از یاد ببرم

وقتی هر لحظه برایم تداعی می شود

و اشک را بر روی گونه ام به رقص در می آورد

چگونه می توانم روزهای عمرم را بدون تو سپری کنم


 
 
وقتی نیستی....
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٥
 
وقتی نیستی خونمون با من غریبی می کنه
دل اگه میگه صبورم خود فریبی می کنه
صدای قناری محزون و غم آلود میشه
واسه من هر چی که هست و نیست نابود میشه

وقتی نیستی گل هستی خشک و بی رنگ میشه
نمی دونی چقدر دلم برات تنگ میشه

وقتی نیستی گلهای باغچه نگاهم می کنن
با زبون بسته محکوم به گناهم می کنن
گلها میگن که با داشتن یه دنیا خاطره
چرا دیوونگی کردی و گذاشتی که بره!

وقتی نیستی گل هستی خشک و بی رنگ میشه
نمی دونی چقدر دلم برات تنگ میشه

 
 
با ایستادن و نگاه کردن هیچ چیز تغییر نخواهد کرد
نویسنده : حسین - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٥
 
نترس اگر ادامهء این راهِ پر از ترس را مه فرا گرفته است؛
نترس اگر پایانِ راه را نمی‌بینی؛
نترس اگر پلکان های بالای این درّهء عمیق سست به نظر می‌آیند؛

دستت را به من بده، و بیا... باید قدم گذاشت روی این پل؛ باید گذشت؛ باید رفت؛
وگرنه با ایستادن و نگاه کردن هیچ چیز تغییر نخواهد کرد؛ مطمئن باش!

 
 
قلبت به رنگ بکر آرامش
نویسنده : حسین - ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٤
 

Image Detail

محتاج رستاخیز چشمانت ، در برزخی بین دو دیدارم

من از زمین و آسمان و عشق ، غیر از خدا تنها تو را دارم



قلبت به رنگ بکر آرامش ، لبخند تو آهنگ خوشبختی

از آسمان آبی عشقت ،‌من قطره قطره شعر می بارم



زیبایی تو باغ آلوچه ، شادابی ات بوی نم کوچه

من با تمام ثروت قلبم ، ناز نگاهت را خریدارم



اختر شناسی شد دل من تا ، دید آسمان تیره ی مویت

صدها ستاره در شب مویت ، باید که وصف تازه بشمارم



شد سکه کار و بار طبعم تا ،‌ پیکر تراش شعرهایت شد

حالا زبان وصف تو کارم ،‌زیبایی روی تو ابزارم



...................................................

در وصف زیبایی لبهایت ناچار باید نقطه بگذارم

 
 
من باشم و تو باشی و باران
نویسنده : حسین - ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٧/۱٩
 

 

Image Detail

من باشم و تو باشی و باران، چه دیدنی است
بی چتر، حسّ پرسه زدن ها نگفتنی است
پاییز، با تو فصل دل انگیز بوسه هاست
با تو، صدای بارش باران شنیدنی است
ابری و چکّه می کنی و مست می شوم
طعم لبان خیس تو الان چشیدنی است!!
خیسم، شبیه قطره ی باران، شبیه تو
تصویر خیس قطره ی باران کشیدنی است
این جاده با تو تا همه جا مزّه می دهد
این راه ناکجای من و تو، رسیدنی است؟!!
باران ببار!! بهتر از این که نمی شود
من باشم و تو باشی و باران ... چه دیدنی است!!


 
 
تا کجا میخواهی بروی .......................... ؟!
نویسنده : حسین - ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٧/۱۸
 



تا کجا میخواهی بروی؟!

 اینهمه رفتنت چه فایده ای دارد اصلا؟ 

به پشت سرت نگاه کن! 

این سایه ی تو نیست! منم که به دنبال تو راه افتاده ام!

 ...مثل بادکنکی به دست کودکی! 

هرجا میروی با یک نخ به تو وصلم!

 نخ را که قطع کنی میروم پیش خدا !!

 
 
زودتر بیا
نویسنده : حسین - ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٧/۱۸
 
زودتر بیا

من زیر باران ایستاده‌ام

و انتظار تو را می‌کشم

چتری روی سرم نیست

می‌خواهم قدم‌هایت را، با تعداد

قطره‌های باران شماره کنم

تو قبل از پایان باران می‌رسی

یا باران قبل از آمدن تو به پایان می‌رسد؟

مرا که ملالی نیست

حتی اگر صدسال هم زیر باران بدون چتر بمانم

نه از بوی یاس باران ‌خورده خسته می‌شوم

نه از خاکی که باران ،غبار را از آن ربوده است.

هر وقت چلچله برایت نغمه‌ی دلتنگی خواند

و خواستی دیوار را از میان دیدارهایمان برداری بیا

من تا آخرین فصل باران منتظرت می‌مانم ...

 
 
عزیزم ، نازنینم ... بی تو می میرم!
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٧/۱٠
 

 

 

 

تو هم مثل منی بانو ؟ ... تو هم تو چشم من خوابی؟

بگو آهسته تو گوشم ... تو هم بی تابِ بی تابی؟

دارم عاشق میشم انگار، از این راهِ به این دوری

دلم طاقت نمیاره ... بهش میگم که: مجبوری!

برای با تو بودن با غروب جاده می سازم

دل تنهای تنهامو به چشمای تو می بازم ...

 

ببین بانو برات دلتنگ دلتنگم ؟ ...

ببین دوری و من دلگیر دلگیرم؟

میگم حرفی رو که خشکیده رو لب هام؛

عزیزم ، نازنینم ... بی تو می میرم!

 

تو هم مثل منی بانو ؟ ... دلت از فاصله خسته اس؟

تو هم حس میکنی درها به روی عشق تو بسته اس؟

خیالت راحت راحت، یه روز دستاتو می گیرم

به پات می شینم و آخر تو آغوش تو می میرم ...

خیالم راحته بانو ... تو رو دارم که خوشبختم،

اگه حتی گرفتار یه دنیا سد سرسختم!

 

ببین بانو برات دلتنگ دلتنگم ؟ ...

ببین دوری و من دلگیر دلگیرم؟

میگم حرفی رو که خشکیده رو لب هام؛

عزیزم ، نازنینم ... بی تو می میرم!


 
 
گرمای بودنت
نویسنده : حسین - ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٧/٩
 

 


ازهرآنچه دارم دورم

دردل هوسی نیست بجز لمس حضورت

ای آنکه صفایت شده برخاطرمن یک آرزو

از کبوتران سفیدی که هرروز

خاطرم رابه کوی تو پرواز میدهند

خواهم گرفت نشان تو

سردم میشود

بس که دورم ازتو

برایم کمی ندا بفرست

هرم صدایت

گرم کند تنور بی کسی ام را

وای برمن

وای بر لحظه ای که بی یادت

دنیاراتماشاکنم

و بی تو درسرهوسی بپرورانم

گرمم کن

سوز جدایی ات را

با آغوش گرمت عوض کن

ازکدام سو آمدم که اینچنین غرق بوسه میخواهمت

کدام منزل بودم که اینچنین تنها،تنها میخواهمت

کدام دل را برصلیب دیدم که حال

اینچنین دل را مهیا کرده ام

راستی برایت نگفته ام

چه سفرهاکردم تا ببینم طلوع آفتاب نگاهت را

گرمم کن

ای عشق

به شور بیاور قلب خسته وسردم را

دورم از آنچه تو آنرا گرمایی

قدم قدم نزدیک می آیم و

جابه جا دل رابه صلیب میکشم اگر قدمی باور کند حس نبودنت را


 
 
احساسم به تو
نویسنده : حسین - ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٧/٩
 

به تو که فکر می‌کنم،

قند توی دلم آب می‌شود!

ولی نمی‌فهمم

چرا اشک‌هایم شورند این‌قدر!!!

عجب شوره‌زاری‌ست خاکِ تنم!

...

هوایت که به سرم می‌زند

دیگر در هیچ هوایی،

نمی‌توانم نفس بکشم!

عجب نفس‌گیر است

هوایِ بی تویی!!!

...

پایِ تو که به میان می‌آید

دیگر پایِ رفتن ندارم!

...

حرفِ تو که می‌شود،

هیچ حرفی برای گفتن!

...

مرا قدم بزن

در پیاده‌روهایی که تمام نمی‌شوند!

مرا بگو

با لب‌هایی که تکلم نمی‌دانند!


 
 
در انتظار تو....
نویسنده : حسین - ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٦/٢٦
 

 

 

من و تو هستیم و بینمان فاصله
زودتر نمیگذرد این ثانیه های بی حوصله
همچنان باید بی قرار باشیم ، تا کی باید خیره به عکسهای هم باشیم!
بیش از این انتظار مرا میسوزاند، دلخوشی فرداست که تمام حسرتها و غمها را بر دلم میپوشاند
تو  در این فاصله میسوزی و من از سوختنت خاکستر میشوم ، تو اشک میریزی و من در اشکهایت غرق میشوم ، تو نمی تابی و من در تاریکی محو میشوم ، تو از انتظار خسته ای و من به انتظار آمدنت دست به دعا میشوم!
انگار عقربه های ساعت هم از انتظار خسته اند ، نشسته اند و حرکت نمیکنند
چرا نمیگذرد ، تا برسد آن روز
در خواب میبینم تو را ،ستاره ها که می آیند ، نمیدانم، میدانند حال من و تو را
روزها شبیه هم است ، امشب نیز مثل دیشب است ،
امروز خیره به ساعت بودم ، دیروز با ثانیه ها هماهنگ بودم
دیشب خواب دیدم سرم بر روی شانه هایت است ، امروز در فکر خواب دیشب بودم
به انتظارت مینشینم ، انتظار هم پایان نیابد ، میروم به سوی پایانش ، تا نزدیک شوم به تو ، در کنارت خیره شوم به چشمانت تا بگویم خیلی دوستت دارم


 
 
تو فقط با من باش
نویسنده : حسین - ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/٦/٢٤
 


از سراپرده معشوق به دامان شقایق رفتم

و عروج از ملکوت عظمت تا نفس عشق گذر کرد به مهتاب جنون…

 

نفسم حبس شده در قفس تنگ سکوتی ابدی

یاد در حافظه ام پاک شده

عشق تو در نفسم ثبت شده

یاد من نیست ز دیروز و ز امروز

من همه مست حضور تو شدم

همه جا صحبت توست، همه از عشق سخن می گویند

وای عجب صحبت شیوایی بود!

قسمت می دهم از حافظه بیرون نروی و تماشای نگاهت به دلم بسپاری

من و دل میدانیم که از این موهبت تازه معبود چه سودی ببریم

تو فقط با من باش…


 
 
مرگ عشق من به تو
نویسنده : حسین - ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٦/٢٠
 


چه فایده که بهت بگم عاشقتم بگم دوست دارم

وقتی که چشماتو بستی وقتی نمیخوای بفهمی

که چه احساسی دارم وقتی که  میدونی دوست

دارم میدونی نمیتونم ازت بگذرم برای همینه که

عذابم میدی لذت میبری که اینطوریم اره؟!!!!

ولی نمیدونی این نوع رفتارت و حرفاتو میزارم

گوشه قلبم پنهانش میکنم جای که خودم نبینمش

که یادم نره چقدر دوست دارم!

ولی ترسم از اینه که اینقدر زیاد بشه که دیگه بخشی

از قلبم بشه دیگه نشه پنهانش کرد دیگه همه ببینن

مرگ عشق من به تو.


 
 
چه دیــر به دیــر به خواب زندگی ام می آیی
نویسنده : حسین - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/٦/۱٠
 


دیر به دیر
چه دیــر به دیــر به خواب زندگی ام می آیی
نمی دانی که من دلواپســی هایم را
با رویـــــاهای تــــو رنگ می زنم ؟!
نمی دانی که اندوهـــــم
با خیــال تـــو  می آمیــزد …
تا غــزل غــزل ترانه شود ؟!
تو خـوب می دانی
خـوب من
خوب می دانی …
که در اندوه فاصــــله
پنجــــره ی اتاقم باز نمی شــود
حتی تا هوای تازه بنوشـــــم …

 
 
نمیدونم فقط دوست دارم و هیچی نمیخوام ... !!!
نویسنده : حسین - ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٦/۸
 

 

 

خیلی دوست داشتم باهات حرف بزنم
 اما دوباره نشد
دوباره وقتی بهت رسیدم لمست کنم
 فقط میخواستم کنارت باشم
فقط میخواستم صداتو بشنوم
 فقط میخواستم آغوشتو داشته باشم
همین بازم اینکه نتونستم حرف بزنم
 سخت بود واسم سخت
 اما آغوشت از همه چی واسم قشنگتر بود
 واسم بازم تازگی داره
اما ناراحتم از اینکه این همه اذیتت کردم
 بهت بگم که من تو این زندگی وابسته تو شدم
 واست هیچ مشکلی درست نمی کردم
 هیچی آخ که چقدر لذت بخشه
 وقتی رو پاهات میخوابم چقدر لذت بخشه
 وقتی دستاتو می گیرم
چه حسی داره وقتی ......
نمیدونم فقط دوست دارم و هیچی نمیخوام

 
 
چـــشـــــمـــــــان نـــــــــــاز تـــــــــــو ... !!!
نویسنده : حسین - ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٦/۸
 


چشمان ناز تو ، قلب مهربان تو
 هر چه فکرش را میکنم محال است زندگی بدون تو
چه عادت کرده باشم به تو
چه دوستت داشته باشم
قلب عاشقم میگوید ، این زندگی عاشقانه را مدیونم به تو
روزی آمدی و مرا از حال و هوای تنهایی بیرون آوردی
عاشقم کردی با مهر و محبت هایت، با قلب مهربانت
دیوانه ام کردی با آن چشمهای نازت
چه ناز است چشمانی که لحظه ای دیدن دوباره اش برایم آرزوست
تا لحظه های در کنار تو بودن را با چشمان ناز تو سر کنم
تا غرق شوم درون چشمهایت تا بشکنم
سکوت را به بهانه ی دیدن چشمهایت
تا بگویم درد دلهایت را برایت
منی که بی خبر نیستم از آن دل مهربانت
صدای دلنشین تو
خیره شده ام به چشمهای زیبای تو
 تو نیز عاشقانه نگاه میکنی به چهره عاشق من
لبخندت مرا دیوانه تر میکند
عزیزم بیشتر از این تو را ببینم
 به رویا نبودن این رویای زیبا شک میکنم
میترسم که خواب باشم
میترسم که در خواب عاشقت شده باشم
میترسم که رویا را با حقیقت اشتباه گرفته باشم!
تو نیز مانند من به انتظار باریدن بارانی
یا باز هم اشک میریزی از اینکه دیدارمان به سر رسیده 
و تا فردا مرا نمیبینی
چگونه سر کنم شب را تا فردا
نمیدانم حقیقت عشق تو را باور کنم یا آن رویا!
نمیدانم چگونه قلبم را راضی کنم که خواب نیست تو را داشتن را
ای قلب عاشقم باور کن عاشق شدن را
چشمان ناز تو مرا دلتنگ کرده
گرفتن دستهایت بی قرارم کرده
دیگر چگونه بگویم که بودن تو ،مرا بدجور عاشق کرده
حتی اگر با تو بودن رویا باشد
می مانم تا ابد در همین رویا ، به خیال تو
به خیال داشتن فرشته ای مثل تو
به همین خیال رویایی زندگی میکنم


 
 
درهای قلبم را بر روی همه بسته ام ... !!!
نویسنده : حسین - ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٦/۸
 

 

 

درهای قلبم را بر روی همه بسته ام
هنوز در شور و شوق این عشق به حقیقت پیوسته ام
وقتی که فکر میکنم که با توام
نه معنی تنهایی را میدانم و نه حس میکنم که خسته ام